تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد




آرشا: قرصاتو میخوری؟

-آره.

آرشا: دردات هنوزم ادامه داره؟        

-آره، ولی نسبت به قبل کمتر شده. فقط زمانی که عصبی میشم سردرد میگیرم.

بهش نگفتم که قبل خواب آرامبخش هم مصرف میکنم وگرنه پوستمو میکنه.

آرشا: سعی کن از فکر و خیالای استرس زا دوری کنی.

پوزخند محوی رو لبم نشست. اگه یه درصد امکانش بود، دیگه با این اتفاق ها عمرا نمیشه.

تقریبا نیم ساعت بعد، خونواده ی شایسته به جز آریا عزم رفتن کردن. البته قبلش مژگان خانوم شماره مو گرفت و گفت گاهی اوقات درتماس باشیم خوبه.

آرشیدا به زور آریا رو نگه داشته بود و میگفت دیر اومدی زودم میخوای بری؟ حسابی آریا رو کلافه کرده بود. البته اینجوری برای منم خوب بود چون فرصت بهتری برای انجام کارم داشتم.

آرشیدا: خب آریا خان، دلیل اینکه اینقدر دیر اومدی چیه؟

کلافه نگاشو به آرشیدا دوخت: بس کن دیگه آرشیدا، دیر اومدن یه امر خیلی عادیه و ممکنه هزارتا دلیل داشته باشه. الان تو فقط بخاطر همین سوالت منو نگه داشتی؟

آرشیدا: تو فکر کن آره.

آریا نیم نگاهی با انزجار بهم انداخت و دوباره با همون حالت کلافه رو به آرشیدا گفت: کاری تو شرکت پیش اومد مجبور شدم بیشتر بمونم. حالا خیالت راحت شد؟

آرشیدا لبخندی زد و نگاهشو به من دوخت. از نگاهش فهمیدم چی میخواد و با اجازه ای بلند شدم و به سمت پله ها رفتم.

 

خودمو روی تخت پرت کردم. هر کی نفهمه من که میدونم دیرتر اومده تا کمتر بتونه منو تحمل کنه. عصبی شالم رو از سرم کندم و پرت کردم یه طرف.

بفرما آیناز خانوم، خربزه خوردی حالا چشمت کور پای لرزشم بتمرگ. تا تو باشی این دهن بی صاحابتو بی موقع باز نکنی و هر چرتی که رو زبونت اومد، سریع نگی.

با صدای زنگ موبایلم، چشمامو یه بار بستم و باز کردم. برش داشتم و نگاهی بهش انداختم.

-جانم نگار.

*****






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:16 ق.ظ
عالیهههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ