تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
jomlat (15)



***

گونه ش رو بوسید: فقط خواهشا وقتی بیکار میشی، یه گوشه چشمی هم به ما بنداز. بلکم یادت اومد خونواده ای داری که گوشه ی این شهر زندگی میکنن. اینقدر خودتو غرق کار نکن.

لبخند کمرنگی زد و پیشونی آرشیدا رو بوسید: سعی خودمو میکنم. چیزی نیاز داشتی بهم خبر بده، خداحافظ.

آرشیدا: به سلامت داداشی.

آریا به سمت ماشینش رفت و آرشیدا هم برگشت تا بیاد تو ساختمون.

نگاهی به من که مضطرب نظاره گر ماشین آریا بودم، انداخت و گفت: نمیای؟

رو بهش لبخند نصفه نیمه ای زدم: تو برو منم الان میام.

ابروهاشو انداخت بالا و باتعجب سرشو تکون داد و به طرف آسانسور رفت. وقتی مطمئن شدم وارد آسانسور شده، سریع به سمت ماشین آریا رفتم. هنوز حرکت نکرده بود.

زدم به شیشه و منتظر موندم. شیشه رو داد پایین و با اخم نگام کرد: تو چرا هنوز اینجایی؟

سرمو انداختم پایین و دستامو توی هم قفل کردم: میخواستم..میخواستم یه چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم.

اخماش غلیظ تر شد و نگاشو ازم گرفت.

آریا: بعد دو ساعت تازه یادت اومده؟ من خسته م باید برم.

تازه به عمق دلخوریش پی بردم. سرمو برگردوندم و به پنجره ی خونه نگاهی انداختم. خدا رو شکر خبری از آرشیدا نبود.

دوباره رومو به طرفش برگردوندم و مستاصل بهش خیره شدم: لطفا، قول میدم زیاد طول نکشه.

نیم نگاهی عصبی به چشمام انداخت و دوباره سرشو برگردوند.

لبخند کمرنگی زدم و سریع در عقب رو باز کردم و نشستم.

قلبم محکم میکوبید و از استرس همه چی یادم رفته بود. اما سعی کردم به خودم مسلط باشم.

نفس عمیقی کشیدم: میدونم نه من نه حرفام کوچیکترین اهمیتی براتون نداریم ولی..

نفسمو سنگین بیرون دادم: حرفی که..من تو دیدار آخرمون بهتون زدم، میدونم که حرف خوبی نبود.

پوزخند صداداری زد. سرم پایین بود و جرات نگاه کردن به آیینه رو نداشتم.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:24 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ