تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و هشتم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂

سیاه یعنی:شب و کوچه تاریک

یعنی صدای روشن تو بعد از خداحافظی

من باشم یا نباشم

هر شب رویای من در این کوچه تو را می بوسد

سقید یعنی:بیمارستان

و پره های پنکه ی لاغر یعنی:دنیا دور سرم می چرخد

تو نیستی که شبم را پاشویه کنی

 و من در ملافه ی سفید خود را به مرگ زده ام

هر که را از دور میبینم گلویم خشک می شود

می ترسم این بار اشتباه نگرفته باشم

من به دنبال تو می آیم

تو از من بگریز

بگذار دیر تر بمیرم..



-من اونجا جلوی خونه تون وقتی یهو یکتا رو دیدم، شوکه شدم. کم کم که مغزم به کار افتاد، از نگاهش تا ته فکرشو خوندم. دیدین که تلاش کردم تا بتونم سوءتفاهمی که واسش پیش اومد رو برطرف کنم. ولی اون رفت و اجازه نداد.

آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم: وقتی دیدم شما..همونطور نشستین و هیچ عکس العملی حتی به حرفای من نشون نمیدادین..از کوره دررفتم و آخرشم حرفیو زدم که نباید میزدم.

نفسمو سنگین بیرون دادم: من..من شرمنده م. جواب لطف و کمک هایی که در حقم کرده بودین، این نبود. میدونم، اما من اون موقع عصبی بودم و تنها چیزی که برام مهم بود این بود که هرطور شده کاری کنم تا ذهنیت یکتا راجع به من عوض نشه. واسه همین دیگه..متوجه نبودم چی دارم میگم و..

دوباره نفس عمیقی کشیدم: اون حرفو زدم، اما ناخواسته بود.

این بار نفس راحتی کشیدم. بالاخره گفتم.

میترسیدم از اینکه سرمو بیارم بالا و تاثیر حرفامو ببینم.

چند لحظه بعد صداشو شنیدم: میتونی بری.

متعجب سرمو آوردم بالا و از تو آیینه نگاش کردم. اما هنوزم بااخم به روبرو نگاه میکرد.

نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم: ممنون بخاطر تموم کاراتون و بازم معذرت، خداحافظ.

و سریع پیاده شدم و درو بستم.

*********

کنار آرشیدا روی کاناپه نشسته بودم و فیلم تماشا میکردیم. هرچند من که فقط نگام به تی وی بود و فکرم یه جای دیگه. از رفتار دیشب آریا هیچی نمیتونم برداشت کنم. خیلی گنگ بود. دیگه از دیشب تا حالا بس که به آریا فکر کرده بودم، مخم داشت سوت میکشید.

با صدای ذوق زده ی آرشیدا همونجور دستش رو بازوم بود و تکونم میداد، به خودم اومدم و باتعجب نگاش کردم.

آرشیدا: آیناز، آیناز گفت بالاخره به دختره گفت، اعتراف کرد. گفت دوسش داره.

هنوزم تکونم میداد. کلافه نیم نگاهی به فیلم که هیچی ازش نفهمیدم انداختم و دست آرشیدا رو از رو بازوم برداشتم.

-ای بابا گفت که گفت مبارک دختره، تو چرا خوشحالی؟

با تعجب و ناراحتی بهم خیره شد: بی ذوق، تو اصلا حواست به فیلم بود؟

نگامو ازش گرفتم: نه.

آرشیدا هم نگاشو با اخم ازم گرفت: آره دیگه، اونطور که تو در فضا سیر میکردی، فهمیدم.

چند لحظه ای دوباره خیره به فیلم بودیم.

-آرشیدا؟

همونطور که نگاش با هیجان به فیلم بود، گفت: جونم؟

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و نفس عمیقی کشیدم. سرمو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با انگشتام: میگم اگه..تو..به یه نفر یه..حرف بدی زده باشی و بعد متوجه اشتباهت بشی و ازش عذرخواهی کنی، میبخشتت؟

ابروهاش پرید بالا و نگام کرد. دست برد و تی وی رو خاموش کرد و روشو به طرفم کرد: خب، بستگی داره چی گفته باشی.

-خب تو فکر کن حرف خوبی نبوده.

آرشیدا: اما بازم بستگی داره طرف کی باشه.

پشیمون از شروع کردن این بحث، نگاه کلافه ای به روبرو انداختم: حالا..تو فرض کن یه نفره که باهاش رودربایستی داری و یه جورایی بهش مدیونی.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:23 ق.ظ
ممنون خیلی خوبه سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی