درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397-10:53 ق.ظ

قسمت هشتاد و نهم رمان نبرد عشق

دست به صورتم نزن


می ترسم بیفتد.


نقاب خندانی که بر چهره دارم!

 و بعد ..


سیل اشک هایم تو را با خود ببرد ..

و

 باز ..


من بمانم و تنهایی
 ...



موشکافانه نگام کرد و بعد چند لحظه مکث گفت: آریاست؟!

با چشمای گرد نگاش کردم. ای وای یعنی سوتی دادم؟

دستپاچه گفتم: مـ..مگه من گفتم آریا؟

لبخند شیطونی زد: حدس میزنم. از اونجا که دیشب موقع بدرقه ی آریا، تو دیرتر اومدی خونه.

شرمزده نگامو ازش گرفتم و به پایین دوختم. ای کاش حرفی نمیزدم.

آرشیدا: خب حالا نمیگی چی بهش گفتی؟

عکس العملی نشون ندادم و اونم خداروشکر فهمید.

دستشو گذاشت رو شونه م و لبخندی زد: عیبی نداره، اذیتت نمیکنم. اگه دوست نداری نگو. اما یه چیزی رو میخوام بهت بگم.

سرمو آروم بلند کردم و نگاش کردم.

لبخند کمرنگی زد: آریا خیلی مهربونه، حالا که میگی ازش عذرخواهی کردی، حتما میبخشتت. راستی وقتی ازش معذرت خواهی کردی چی گفت؟

سرمو تکون دادم: هیچی.

ادامه داد: خب پس حتما میبخشه. هرچند من نمیدونم چه اتفاقی بینتون افتاده ولی اینو بدون آیناز. آریا آدم منطقی ایه. تو هر کاری که بکنی، هر رفتاری که داشته باشی، هر حرفی که بزنی، آریا بخاطر شرایط حالت درکت میکنه. ممکنه وقتی اون حرفو که بهش زدی، عصبی بشه ولی مطمئن باش درک میکنه.

با پوزخندی نگامو به زمین دوختم. درکم میکنه؟! خیلی مسخره ست.

چند لحظه ای گذشت و آرشیدا سکوت رو شکست: امم..آیناز حالا من میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

سرمو تکون دادم و اون پرسید: شما منظورم تو و یکتاست، توی دانشگاه با هم آشنا شدین؟

دوباره سرمو به معنای تایید تکون دادم و این بار با تردید پرسید:  رفتارش.. اون موقع ها چجوری بود؟

با تعجب بهش خیره شدم: رفتارش؟

سرشو تکون داد: آره، منظورم اینه که با اطرافیان و تو اجتماع..

حرفشو با اخم قطع کردم: خب حالا دونستنش واسه ت چه فایده ای داره؟ والا ما معمولا میشنویم این جور سوال ها رو واسه تحقیق قبل از اقدام به ازدواج میپرسن. به نظرت الان یکم دیر نیست؟!

آرشیدا: آیناز جان سوال من ربطی به آریا و یکتا نداره. همینجوری میخوام محض کنجکاوی بدونم.

مردد پرسیدم: چرا؟ مگه رفتار خاصی ازش دیدی؟

آرشیدا: نه، فقط میخوام بدونم همین. منظور من از بقیه اینه که..

نفسشو کلافه فوت کرد: منظورم با مردا و...

حرفشو ادامه نداد و من تا تهش رو خوندم. پس رفتاری ازش دیده.

نگامو به طرف دیگه ای دوختم: آرشیدا جان من که نمیتونم بدی های دوستمو پیشت بگم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:22 ق.ظ
عالیهههههه بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر