درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397-10:55 ق.ظ

قسمت نود و یکم رمان نبرد عشق

خودکــــار توی فنجـــان

قاشــــق به روی کاغذ

زیبایی ات حواس مرا پرت می کند!




نگاش کردم و لبخندی زدم. یه سراتوی آلبالویی بود.

سوار شدم و روشنش کردم. ریموت پارکینگ رو زدم و خارج شدم.

گوشه ی خیابون پارک کردم و پیاده شدم. نگاهی به جای قبلی انداختم و خاطره ی اون روز مزخرف واسه م زنده شد. سرمو تکون دادم تا از سرم خارج بشه و به سمت ساختمون رفتم.

پوفی کردم و با استیصال به در بسته ی ساختمون خیره شدم. زنگ خونه رو هم نمیتونم بزنم چون مطمئنم جواب نمیده.

همون موقع یه X60 سفید رنگ جلوی ساختمون نگه داشت. یه مرد شتابزده پیاده شد و به طرف در اومد. چون خیلی حرکات شتابزده ای داشت، خودمو کشیدم کنار و اونم بدون توجهی به من درو با کلید باز کرد.

صدای عصبی یه زن از تو ماشین اومد: هوی چته حواست کجاست؟ بسته رو فراموش کردی. فقط حواسش رو اون کوفتیه.

مرد همونطور که درو باز گذاشته بود، دوباره باعجله برگشت سمت ماشینش. هیچ کدوم حواسشون به این طرف نبود. نگاهی مردد یه بار به اونا و یه بار به در باز انداختم.

و بدون فکر اضافه ای سریع وارد ساختمون شدم. همون موقع آقای کریمی نگهبان نگاش بهم افتاد و متعجب بهم خیره شد. میدونستم الان سوال جوابش شروع میشه.

به سمتش رفتم و لبخندی زدم: سلام آقای کریمی خوب هستین؟

اون مرد دوباره سراسیمه وارد شد و به طرف آسانسور رفت. بی تفاوت دوباره رومو به طرف آقای کریمی برگردوندم. هنوزم باتعجب بهم نگاه میکرد.

با کلافگی بهش نگاه کردم: به جا نیاوردین؟ منم نعیمی، دوست خانوم معارف.

یادش اومد و آهانی گفت: ببخش دخترم فراموش کرده بودم. بذار الان زنگ میزنم خونه ی خانوم معارف خبر میدم.

و تلفنش رو برداشت. سریع تلفن رو ازش گرفتم: اِ نه چرا؟ من که غریبه نیستم دوستشم آقای کریمی.

بنده خدا پیرمرد کپ کرده بود و با چشمای گرد نگام میکرد.

تلفن رو گذاشتم سرجاش و لبخندی برای جمع کردن تابلو بازی هام  زدم: ببخشید، با اجازه.

هنوز هنگ نگام میکرد که از تیررس نگاهش خارج شدم و باعجله وارد آسانسور شدم و دکمه ی طبقه سوم رو فشار دادم.

نگامو دوختم به آیینه و یاد اولین باری که اینجا اومدم افتادم. آهی کشیدم و دوباره سرمو تکون دادم. فکر کردن به اون روزا واسه من نه نون میشه نه آب.

آسانسور ایستاد و خارج شدم. به سمت واحد 5 رفتم. نفس عمیقی کشیدم. هرچی گفت هر عکس العملی که نشون داد، من از موضعم پایین نمیام.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:21 ق.ظ
خیلی زیبا ممنون لاییییک
Helia
جمعه 21 اردیبهشت 1397 02:36 ب.ظ
رمانت خیلی قشنگه
موفق باشی عزیزم
راستی اسم منم هلیاعه ولی جالبتر اینکه اسم دومم آیناز
پاسخ heliya-L . aynaz80 : چه جالب ممنون عزیزم نظر لطفته
ستایش
جمعه 21 اردیبهشت 1397 08:44 ق.ظ
عالیییییییی
عاشقتممممم
پاسخ heliya-L . aynaz80 : فدات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر