تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و دوم رمان نبرد عشق

قسمت نود و دوم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:شنبه 22 اردیبهشت 1397-12:44 ب.ظ

این روزها دلم اصرار دارد


فریاد بزند؛


اما . . .


من جلوی دهانش را می گیرم،


وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!


این روزها من . .


خدای سکوت شده ام؛


خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،


خط خطی نشود . . .!!!



با اعتماد به نفس بیشتر زنگ رو فشار دادم. و درکمال تعجب در باز شد.

با تعجب وارد خونه شدم و از راهرو گذشتم. نگامو دورتادور خونه چرخوندم اما اثری از یکتا ندیدم.

سرمو به سمت آشپزخونه برگردوندم. اما با دیدن مردی که پشتش به من و رو به اجاق گاز بود، قالب تهی کردم.

و بعد صدای آشنایی: میگما اگه یه 4-3 تا سوسیس کالباسم بندازیم توش بنظرت خوشمزه میشه؟

برگشت و با دیدن چهره ی آشنایی که کابوس شب و روزم بود، حس کردم ضربان قلبم یه آن قطع شد.

شوکه داشت نگام میکرد. ماهیتابه ای که دستش بود، با دیدن من از دستش افتاد و صدای بدی ایجاد کرد. دستام شروع کرد به لرزیدن و کیفم از روی شونه م افتاد. چشمام توی صورتش دودو میزد.

و طولی نکشید که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

 

********

*راوی(سوم شخص مفرد)*

سهند که با از حال رفتن آیناز به خود آمد، به سرعت از آشپزخانه خارج شد و به سمت او رفت و کنارش زانو زد.

بی معطلی او را بلند کرد و به بالا رفت. وارد اتاق یکتا شد و او را روی تخت گذاشت.

کلافه دستانش میان موهایش فرو برد و دوباره نگاهی به آیناز انداخت. مغزش از کار افتاده بود. نمیدانست باید چه کار کرد. حضور ناگهانی آیناز در خانه کم چیزی نبود.

به خود لعنت فرستاد که چرا قبل از باز کردن در، مطمئن نشد که فردی که پشت در است یکتاست یا نه.

هنوز بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بود که صدای یکتا را از سالن پایین شنید: سهنــــد؟ سهند چرا اینا رو ریختی وسط آشپزخونه؟ الاغ با توام کدوم گوری هستی؟

نگران واکنش یکتا پس از دیدن آیناز در اتاقش بود. صدای پاشنه های کفشش که به اتاق نزدیک میشد، بر نگرانی اش می افزود.

یکتا: سهند اینجا..

با ورودش به اتاق و دیدن صحنه ی پیش رویش خشکش زد. چشمانش فقط روی آشنایی که حالا برایش غریبه شده بود، خیره مانده بود.

سهند که او را مات و مبهوت دید، کلافه و عصبی خودش را روی کاناپه انداخت.

کم کم به خود آمد و تیر نگاه مملو از خشم و سوالش سهند را نشانه گرفت: این اینجا چیکار میکنه؟! چرا اینجوریه؟ سهند اینجا چه خبرهـــــه؟

جمله ی آخرش را فریاد زد.

سهند نگاهش را به گوشه ای دیگر دوخت: آروم باش، میگم بهت.

اما یکتا آرام نمیشد: آروم باشم؟ دارم بهت میگم این دختره تو خونه ی من چیکار میکنه؟

سهند هم عصبانی از داد و بیداد های یکتا، داد زد: دِ لامصب دو دقیقه آروم بگیر.

و سعی کرد با نفس عمیقی اوضاع را آرام کند: من خودم هنوز شوکه م. داشتم آشپزی میکردم که صدای زنگ خونه اومد. فکر کردم تویی ولی کلید یادت رفته. منم درو باز کردم و برگشتم تو آشپزخونه.

بزاق دهانش را فرو داد: دیدم هیچ صدایی از تو نیست برگشتم و..

به آیناز نیمه جان اشاره کرد: مات و مبهوت وسط سالن دیدمش. بعدشم که از حال رفت و آوردمش اینجا.

یکتا متعجب نگاهش را به سمت آیناز سوق داد و با خود اندیشید چرا به اینجا آمده؟



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:20 ق.ظ
لاییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر