تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : helia-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 22 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : helia-L . aynaz80
اگر میدانستم

اکنون تو پاهایت را بر کدام نقطه خاکی گذاشته ای

می آمدم آن خاک را

به چشم می کشیدم

پای آمدنت که نباشد....


اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شود ....


باز هم نمی رسی !




دوباره خشمگین ،به سهند نزدیک شد و داد زد: دِ آخه تو چرا اینقدر احمقی؟ چرا از چشمی نگاه نکردی ببینی منم یا این؟ (به آیناز اشاره میکند) تو رو اینجا تو خونه ی من دیده، حالا من چه غلطی باید بکنم؟ هــــان؟

سهند عصبانی از توهین یکتا، صدایش را بلند کرد: بس کن دیگه، مگه من کف دستمو بو کرده بودم این دختره میاد اینجا؟

یکتا یک بار چشمانش را از روی خشم باز و بسته کرد و لحنش آرام شد: تا به هوش نیومده از اینجا برو.

سهند نگاهی به آیناز انداخت: به هوش که اومد درمورد من بهش چی میگی؟

یکتا هم با نگاهی به آیناز پوزخندی زد: فعلا که اون اومده یه چیزایی رو به من بگه.

دوباره نگاهش را به سهند دوخت: تو برو منم یه گلی به سرم میگیرم.

******

*آیناز*

آروم چشمامو باز کردم و خودم رو توی اتاق آشنایی دیدم. چند لحظه گذشت اما هیچی یادم نمیومد.

آروم سرمو برگردوندم و چشمم به یه قاب عکس خورد. یکتا و خونواده ش نگاه خندونشون به من بود.

یکتا..خونه ی یکتا..دیدن سهند توی اون خونه و..

چشمام گرد شد و زیاد طول نکشید که قلبم از ترس خودشو محکم به سینه م میکوبید. خودم رو بالا کشیدم و به تاج تخت تکیه دادم. ملافه ای که روم بود رو تو مشتم گرفتم و تا زیر گلوم بالا کشیدم.

اشکام یکی یکی راه خودشونو روی گونه هام باز کردن. اون الان اینجاست. اون حیوون الان اینجاست.

در باز شد و من وحشت زد خیره به در بودم که با دیدن یکتا نفس راحتی کشیدم.

-یکتا..یکتا بیا تو..بیا تو درم ببند. اصلا قفلش کن. اون اینجاست. نباید بذاریم بیاد تو. یکتا درو ببند میگم.

اما اون با تمسخر و پوزخند به چهارچوب در تکیه داده بود و نگام میکرد.

یکتا: بگیر بخواب هذیون گویی ت گل کرده.

درو بست و کنارم روی کاناپه نشست. من هنوزم نگام با ترس بهش بود.

یکتا: از چی میترسی؟ اونی که فکر میکنی اینجا نیست.

سرمو به علامت نفی تکون دادم: نه نه بود، من خودم دیدمش..

حرفمو با عصبانیت قطع کرد: وقتی بهت میگم اینجا نیست یعنی نیست.

فهمیدم راست میگه اما هنوزم حضورش اینجا برام گنگه.

-اصلا اون اینجا چیکار میکرد؟

دوباره پوزخندی زد: جنابعالی اینجا چیکار میکردی؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:19 ق.ظ
ممنون بابت پست و رمان های خوبتون دوستان
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:19 ق.ظ
ممنون بابت پست های خوبتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر