تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
" بلا که بد نیست ،

راستی دیدی ؟

تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم ... "

#جانم






نگاهمو با گنگی به صورتش دوخته بودم. من چرا اینجا اومده بودم؟! یادم نمیومد چرا اومده بودم چون فقط تصویر اون آدم منفور تو ذهنم بود.

با یه حرکت ملافه رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم. یکتا هم بلافاصله بعد از من بلند شد و بااخم نگام کرد: چه مرگت شد یهو؟ جواب سوال منو هنوز ندادی.

اما من بی توجه به اون، مضطرب و هیجان زده به سمت در رفتم و بازش کردم. اما هنوز دستم روی دستگیره بود که بازوم از عقب کشیده شد و بعد از اون صدای بسته شدن محکم در.

عصبی صداشو بلند کرد: با تو بودم الاغ، خونه ی من طویله ی آریا جونت نیست که هرموقع دلت خواست سرتو عین گاو بندازی پایین بیای واسه من غش و ضعف کنی و هر وقتم دلت خواست بری خانوم.

با چشمای گرد نگاهش میکردم. باورم نمیشد اینی که الان روبروم وایساده و این چیزا رو به من میگه، یکتا باشه.

با ناباوری زمزمه کردم: یکتا معلوم هست چی داری میگی؟

با همون حالت تهاجمی جواب داد: بله که معلومه، تو پیش خودت چی فکر کردی هان؟ با خودت گفتی بیخی بابا یکتا که حالیش نیست پس تا تنور داغه باید نون رو بچسبونم آره؟

از کی اینقدر نگاش واسه م غریبه شد؟ دستشو از روی بازوم برداشتم و تکیه م رو از در بسته گرفتم.

جدی زل زدم تو چشماش: باید با هم حرف بزنیم یکتا. اصلا من امروز واسه همین اومده بودم اینجا.

پوزخندی زد و روشو برگردوند: بهتره همین الان بری چون من اصلا حوصله ای واسه شنیدن اراجیف تو ندارم.

عصبانی دستشو گرفتم و انداختمش روی کاناپه و صدامو بردم بالا: دِ آخه مگه تو میدونی من میخوام چی بگم که میگی اراجیف؟

اونم متقابلا عصبی دوباره بلند شد و هلم داد.

داد زد: آره میدونم چی میخوای بگی. میخوای یه ساعت اینجا بشینی مظلوم نمایی کنی و چیزی که من با چشمای خودم دیده بودم رو انکار کنی.

و صداش آروم شد: تا الانم خیلی خانومی کردم که کاری بهت نداشتم وگرنه چنان کشیده ای بهت میزدم که به غلط کردن بیفتی.

مات و مبهوت بهش زل زده بودم: از کی اینقدر سطحی بین شدی یکتا؟ تو بدون اینکه بفهمی من اون وقت روز پیش آریا چیکار میکردم، همینطور یه طرفه به قاضی رفتی. اگه بدونی...

به سمت در رفت و بی حوصله بازش کرد و حرفمو قطع کرد: لطفا بس کن آیناز، بهتره همین الان از خونه ی من بری بیرون و دیگه هم اینجا نیای.

پوزخندی از روی ناباوری زدم: یکتا منم، آیناز. میفهمی داری چیکار میکنی؟

یکتا: آره میفهمم، ولی اینی که الان اینجا کنار من ایستاده رو نمیشناسم.

و نگاهشو به چشمام دوخت: خیلی وقته برام غریبه شده.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 01:19 ب.ظ
عااااالییییس
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:18 ق.ظ
لایییییک ممنون
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 04:15 ب.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی