درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-11:55 ق.ظ

قسمت نود و پنجم رمان نبرد عشق

می‌گویند رجب ماه خدا، ‌شعبان ماه پیامبر و رمضان ماه امت پیامبر است، ‌از این رو همه به مهمانی پروردگار دعوت شده‌اند. از لحظه لحظه این جشن عرفانی غافل نشویم.
فرارسیدن ماه بندگی خدا مبارک

****

*آریا* (فاش هویت سهند)

پرونده رو بستم و توی کیفم گذاشتم. نگاهم رو روی تک تک مهندسین چرخوندم: عصرتون بخیر و خسته نباشید.

بلند شدم و بعد جواب خسته نباشید ها، از اتاق کنفرانس خارج شدم و به سمت اتاقم راه افتادم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.

نگاهی به صفحه ش انداختم و پوفی کشیدم. معلوم نیست باز راجع به آیناز چی میخواد بگه.

-بله آرشیدا؟

شنیدن صدای مضطرب و نگرانش اخمی بین ابروهام انداخت: سلام آریا ببخشید میدونم شرکتی، ولی مجبور شدم زنگ بزنم.

از لحن صداش فهمیدم که راجع به مسئله ی دیشب تماس نگرفته.

درو باز کردم و وارد اتاق شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم: دوباره چی شده؟

با نگرانی گفت: آریا، آیناز! آیناز رفته بیرون.

از بی مفهوم بودن صحبتاش کلافه شدم: یعنی چی رفته بیرون، درست حسابی بگو ببینم باز چیکار کرده.

آرشیدا: آیناز 5 ساعت پیش به من گفت میره خونه ش جزوه هاشو برداره و دوباره برمیگرده. ولی هنوز که هنوزه برنگشته. هر چی هم باهاش تماس میگیرم، جواب نمیده. آریا خیلی نگرانم چیکار کنم؟ نکنه اتفاقی واسه ش افتاده باشه؟

اخمام غلیظ تر شد و کلافه دستم رو داخل موهام فرو بردم: نیازی نیست تو کاری کنی. بیخودی نترس اتفاقی نیفتاده. میرم خونه شون.

آرشیدا: اما آخه تو که شرکتی چطوری میخوای بری؟

-مشکلی نیست امروز فقط یه جلسه ی مهم داشتم که برگزار شد. دیگه کاری تو شرکت ندارم.

انگار کمی از اضطرابش کم شد: خیلی خب باشه. فقط بیخبرم نذاریا آریا. آهان راستی آیناز ماشین منو برد ببین اونجا هست یا نه.

خداحافظی کرد و قطع کردم. دستی به صورتم کشیدم و نگامو به یه گوشه دوختم.

"- میدونم نه من نه حرفام کوچیکترین اهمیتی براتون نداریم ولی.."

این دختر جز دردسر چیزی نداره. کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.

صدری از جاش بلند شد: تشریف میبرین مهندس؟

سرمو تکون دادم: فقط یادت نره به مهندس رادمهر بگی قراردادی که با شرکت آسمان سیر بستیم رو یه بار دیگه بررسی کنه.

صدری: چشم حتما، خدانگهدار.

 

برای سومین بار عصبی زنگ رو فشار دادم. برگشتم و دستام رو زدم به کمرم و یه بار دیگه خیابون رو از نظرم گذروندم.

-یکی نیست صبح تا شب دنبال این دختر باشه دردسر درست نکنه.

دوباره نگاهی به خونه انداختم و برگشتم توی ماشین. تقریبا نیم ساعتی میشد که جلوی خونه شون علاف بودم. پس به آرشیدا دروغ گفته بود اینجا نیومده.

موبایلم رو برداشتم و تماس رو برقرار کردم: دختره ی احمق خودسر.

با شنیدن صدای یه ماشین توی همون حوالی، سرمو بلند کردم که ماشین آرشیدا رو روبروم دیدم.

اخمام توهم رفت و دندونامو روی هم ساییدم.بی حال پیاده شد و به سمت در خونه رفت. نیم نگاهی به اینجا انداخت اما تو یه لحظه شوکه برگشت سمتم.

نفسمو دادم بیرون و پیاده شدم. به سمتش رفتم و اون هنوز با نگاه متعجبش دنبالم میکرد.

روبروش ایستادم: برو سوار شو.

چیزی نگفت و همونطور متعجب نگام میکرد. کم کم زبون باز کرد: سلام، شما..اینجا..

اخمام غلیظ تر شد و با تلخی گفتم: خب حالا نمیخواد یه ساعت به مخت فشار بیاری. برو سوار شو.

اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست: ببخشید ولی من باید بدونم شما اینجا چیکار میکنین.

نفسمو عصبی بیرون دادم و نگامو به یه طرف دیگه دوختم: برو سوار شو بهت میگم.

کمی نگام کرد و بعد سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: معذرت میخوام، نمیتونم.

و بعد در کمال تعجب کلیدشو درآورد و درو باز کرد.

با پوزخندی از روی تعجب نگاش میکردم: صبر کن ببینم، نمیتونم یعنی چی؟ حالا واسه من ناز میکنی؟ نه دیگه تو پررو شدی.

اشاره ای بهش کردم و با عصبانیت گفتم: مگه ما علاف توییم که از صبح تا شب دنبال مادمازل باشیم تا مبادا اتفاقی براشون بیفته؟ معلوم نیست 5 ساعت کجا داری چیکار میکنی که آخرشم خواهر بیچاره ی من اونقدر نگرانت بشه. دارم به زبون خوش بهت میگم دخترجون. برو سوار شو.

باتعجب نگام میکرد و چیزی نمیگفت. کمی که نگاهش کردم، با ناراحتی نگاهشو ازم گرفت و سرشو پایین انداخت. در خونه رو بست و به سمت ماشین رفت.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

Yasss
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 11:24 ب.ظ
لطفا قسمت های جدیدشو زود به زود بزار،ممنون
پاسخ heliya-L . aynaz80 : سعی میکنیم ممنون از حضورت
Yasss
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 11:23 ب.ظ
رمانت خیلی خوبه
عشقتتتت
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 10:44 ب.ظ
عالییییییییی هستیییییی تودوست خوبمممم

عاشقتمممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر