تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و ششم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
اجازه ات را از آسمان گرفته ام
عوضِ ستاره ی نداشته ام
امشب دیوانه ی انحصاری ات باشم
ماه جان
ابر که سهل است
اصلاً پشت خدا قایم شو
جفتتان را خواهم بوسید!


#عرفان_پاکزاد





سوار شدم و رومو به طرفش کردم: کجا رفته بودی که بخاطرش به آرشیدا دروغ گفته بودی؟

زیرچشمی نگاهی بهم انداخت: دروغ نگفتم، میبینین که الان اینجام.

پوزخندی زدم: الان اینجایی ولی تو این چند ساعت کجا بودی؟ میدونی آرشیدا چقدر نگرانت شده بود؟ همیشه با این بی فکریات دیگرانو علاف خودت میکنی نه؟

یه دفعه از اون حالت آروم و گرفته دراومد و با عصبانیت روشو به طرفم کرد: من خواستم شما علاف من بشین؟من شما رو دنبال خودم کشوندم؟ من گفتم بخاطر من کار و زندگیتونو ول کنین؟ حالا منت چیو سر من میذارین؟ چرا همیشه میخواین یه جوری بهم ثابت کنین احمق و بی منطقم؟

باتعجب نگاهش میکردم که چطوری اشک هاش دونه دونه سرازیر میشدن.

-من همچین چیزی نگفتم.

با صدای بغض آلودش گفت: همه تون دارین یه جوری بهم میفهمونید. شاید مستقیم نَگین، اما پس این رفتاراتون نشونه ی چیه؟

اون نگاه خیسشو به دنبال جواب سوالش تو چشمام دوخته بود، اما من فقط محو عسلی چشماش که حالا تیره شده بود، بودم.

اخمی کردم و کلافه نگاهم رو ازش گرفتم.

به زور همین چند تا کلمه از دهنم خارج شد: خب حالا چرا بیخودی گریه میکنی؟

چیزی نگفت و روشو برگردوند.

بعد چند لحظه مکث گفت: چرا با یکتا صحبت نکردین؟

کمی بهش خیره شدم و پوزخند کمرنگی روی لبم اومد. سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام رو بستم. پس پیش اون رفته بود. این دختر بود و نبودش فرقی نداره. در هر صورت یا با شنیدن اسمش یا با حضورش، باید آرامشم رو بهم بزنه.

صدای آروم و لرزونش رو شنیدم: میدونم مسائل بین شما و یکتا هیچی ربطی به من نداره و حق دخالت ندارم اما این بار فرق میکنه. پای منم وسطه.

-ولی بازم فکر نمیکنم این چیز خاصی بوده باشه که تو بخاطرش به آرشیدا دروغ بگی.

کلافه شده بود: آقا آریا الان بحث من سر اون نیست. لطفا شما یه جواب قانع کننده به من بدین.

زیرلب گفتم: چی باید میگفتم؟

این بار صداش متعجب بود: یعنی واقعا نمیدونین؟

چشمام رو باز کردم و نگاه خسته و عصبیم رو توی چشماش دوختم: نه نمیدونم. چون نه چیزی ریخته و نه چیزی پاشیده.

پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت: اوضاع خیلی خرابتر از اون چیزیه که شما فکر میکنین.

صدام رو بالا بردم: چرا هان؟ چرا؟ مگه دیدن یه صحنه که تو توی این ماشین بودی، خیلی بزرگ و پیچیده ست که بخاطرش من جواب پس بدم؟

نگاه گرفته ش رو به روبرو دوخت: یکتا هر چقدرم که بی منطق و کوته فکر باشه، بازم فکر نمیکنم بخاطر همین صحنه که شما میگین، سه روز جواب تلفنای منو نده.

پوزخندی زدم و بی حوصله گفتم: نگران نباش، اینم یه خاله بازی دو روزه ست. همین فردا پس فرداست که همه چی رو فراموش میکنه.

سرشو آروم به طرفین تکون داد و نگاه غمزده ش رو به بیرون دوخت: نه اینجوری نیست. وگرنه هیچ وقت منو از خونه ش بیرون نمیکرد.

با تعجب نگاهش کردم: بیرونت کرد؟




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 29 اردیبهشت 1397 02:59 ق.ظ
مرسییییییی عاشقتمممممم
heliya-L . aynaz80
جمعه 28 اردیبهشت 1397 11:06 ق.ظ
ممنون از اینکه وقتتو میذاری
قسمت بعدی پیلیز
heliya-L . aynaz80 چشم
جمعه 28 اردیبهشت 1397 11:06 ق.ظ
لایک عالی
heliya-L . aynaz80 ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی