تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

مِثلِـــ گِلْـــ هٰآیِـــ تَرَکـــ خْوردِهــٔ کآشـیـــ شُـــدِهـ اَمــ ...
بَعـــــدِ #طُـــ پٖیــر کِهـ نَهــ:)
#مَنـــ مُتِلٰآشـیــــ شُــــدهـ اَمــ ...ッ

#قلبـ هایـ بلـک





جوابی نداد ونگاه غمزده ش رو به خیابون دوخت. انتظار هر کار احمقانه ای رو ازش داشتم ولی این کارش دیگه از تصورم خارج بود.

آیناز: اون انگار به این باور رسیده که مثلا من با شما ارتباط دارم.

ناخودآگاه خنده م گرفت. آرنجم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و دستی به چشمام کشیدم و لبخندم به پوزخند تمسخرآمیزی تبدیل شد: واقعا مسخره ست که اون با دیدن من و تو توی این ماشین، به این "باور" رسیده.

سرشو به طرفین تکون داد: نه همه ش بخاطر این نیست، من مطمئنم.

کلافه نگاهی بهش انداختم: یعنی چی همه ش این نیست؟ پس چیه؟

کلافه شد: خودمم نمیدونم. امروز حرفای عجیب غریبی میزد. بهم گفت..گفت..خیلی وقته واسه ش غریبه شدم.

مشتم رو دور فرمون محکم تر کردم و به فکر فرو رفتم.

بعد چند لحظه صداش رو که که تردید داشت، شنیدم: امــم..امروز، یه اتفاقی افتاد که..

اما بعد انگار که از گفتن حرفش پشیمون شد: بیخیال، مهم نیست.

یه تای ابروم رو بالا انداختم: چرا حرفتو نمیزنی؟

سرشو تکون داد: مهم نیست.

اخم کردم: اگه میخوای حرفیو بزنی یا کامل بزن یا اصلا نگو.

سرش رو انداخت پایین و کمی فکر کرد.

بعد از چند ثانیه با صدای لرزونی گفت: من..امروز..تو خونه ی یکتا..

آب دهانش رو با صدا قورت داد و چشماشو بست: سهندو دیدم.

 

*آیناز*

بعد چندلحظه که صدایی ازش نشنیدم، چشمامو باز کردم و نگاش کردم. خودمم نمیدونم دلیلم از گفتن این حرف چی بود، ولی یه حسی وادارم میکرد که بهش بگم.

مات و مبهوت نگام میکرد و حرفی نمیزد. میدونم الان به کل هنگ کرده و مشغول دو دوتا چهارتاست که سهند تو خونه ی یکتا چیکار میکنه.

چند ثانیه ای گذشت اما هنوز حرفی نمیزد. کم کم ترسیدم نکنه سکته کرده باشه جوون مردم.

-البته منظور من از گفتن این حرف این نیست که زیراب یکتا رو بزنم ولی..

حرفم رو قطع کرد: سهند تو خونه ی یکتا چیکار میکرد؟ اصلا مگه این دوتا سنمی با هم دارن؟ مگه همو میشناسن؟

کمی تو چشمای سردرگمش زل زدم و بعد سرمو انداختم پایین.

این بار صداش رو بلند کرد: با توام جواب سوالمو بده. اون پسره و یکتا چه ارتباطی باهم دارن؟

لحنش آروم تر شد: تو میدونی، تو میدونی. تو همه چیو میدونی. من مطمئنم تو از خیلی وقت پیش سهند رو میشناختی اما پیش پسرعموت یه جور دیگه وانمود کردی.

دوباره ولوم صداش رفت بالا: سهند کیه؟

نگاه مستاصلم رو به زیر انداختم.

آریا: میدونم که اشتباه نمیکنم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:37 ق.ظ
سلامممم دوستان عزیزم خوووبین؟ ببخشید که با تاخیر اومدم واقعا معذرت میخوام.... مثل همیشه رمان عالی و جذاب... لایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ