تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نود و هشتم رمان نبرد عشق

قسمت نود و هشتم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 1 خرداد 1397-07:12 ق.ظ

حقا که غَمت
از تو وفادار تر است..
#مولانا




با خجالت سرمو انداختم پایین: میشه لطفا یه جای دیگه بریم؟ دیگه نمیتونم فضای ماشینو تحمل کنم.

نگاهی بهم انداخت و موبایلشو برداشت.

آریا: سلام آرشیدا..

-....

آریا: نگران نباش الان پیش منه.

لبمو گاز گرفتم. اون بیچاره چه گناهی کرده بود که باید من و دردسرامو تحمل کنه؟

-....

آریا: آره، فقط ببین ممکنه یک یا یک ونیم ساعت دیگه بیارمش. جایی کار دارم نگران نشی.

-....

آریا: خیلی خب باشه، کاری نداری؟

-....

آریا: فعلا.

نیم نگاهی به من که سرمو انداخته بودم پایین انداخت و ماشینو روشن کرد. چند دقیقه بعد جلوی یه کافی شاپ نگه داشت و پیاده شد.

منم پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و شکم منم قاروقورش بلند. اونروز فقط چند لقمه ای صبحانه خورده بودم و بعدشم دیگه سریع از خونه زدم بیرون.

یه میز انتخاب کرد و نشستیم. نگاهی به صورتش انداختم. هنوز اخم داشت و عصبی بود.

پیشخدمت اومد و اون سفارش یه قهوه تلخ داد. منم با اینکه به شدت گرسنه م بود، اما فقط یه آب پرتقال سفارش دادم.

نگاهشو منتظر بهم دوخت: خب، میشنوم.

نگاش یه جوری بود که اصلا جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم.

-تموم حدساتون درسته، ولی باید بهم قول بدین مانی چیزی از ماجرا نفهمه.

چیزی نگفت و گره اخماشو محکم تر کرد.

نگامو ازش گرفتم و با کمی سکوت بالاخره قفلو شکستم: سهند..پسر عمه ی یکتاست.

همین یه جمله ی من برای شوکه شدنش کافی بود.

بعد چند لحظه با بهت گفت: چی؟ (پوزخندی زد:) دستم انداختی؟

سرمو به علامت نفی تکون دادم که باتعجب گفت: یعنی چی؟ مگه میشه؟ چطور پسرعمه شه که من تا حالا ندیدمش؟

غمزده پوزخندی زدم: واسه اینکه تا همین یه ماه پیش ایران نبود.

گنگی رو هنوز میتونستم از نگاهش بخونم. همون حسی که وادارم کرد بهش بگم امروز تو خونه ی یکتا چه اتفاقی افتاده، باعث شد همه ی حرفای دلمو بریزم بیرون. برام مهم نبود این مردی که الان روبرومه، شناخت کافی ازش ندارم. مهم نبود که همین امروز بخاطر همین مرد یکتا بدترین برخورد رو باهام کرد. فقط دلم میخواست حالا که شنونده ای واسه حرفام پیدا شده، از فرصتم استفاده کنم.

-اولین بار سه سال پیش توی عمارت معارف دیدمش. اون موقع سال اول دانشگاه بودم. تو همون دیدار اول ازش خوشم نیومد. از رفتاراش، از نگاه هاش. بی پروا حرف میزد، ازم تعریف میکرد، خیلیم زود پسرخاله شد. اون روز بالاخره هرطور شد از عمارت زدم بیرون. دیگه نمیتونستم تحملش کنم. ولی نمیدونستم بدبختی هام از همون روز با دیدن همون بی وجود شروع میشه.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
شنبه 12 خرداد 1397 07:42 ق.ظ
عالیهههههههههههههههههههه..... لایک
گل مریم
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:09 ق.ظ
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین و با هم تبادل لینک داشته باشیم منتظرم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر