تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صدم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 3 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

 گــاهـــی . . . .

 

بــرتــر  بــودن  را  ،

 

بــه دیگـــران  بسپــاریــم  ،

 

و  خــوشبخــت  زنــدگــی  کنیــم  . . . .






ازم خواستگاری کرد. گفت اگه قبول کنم اینجوری به خونواده ش میگه که منو دوست داره و دیگه خونواده شم قید لیلی رو میزنن. مثل اینکه تو همون ملاقات اولی که با لیلی داشته، متوجه شده که دختر فوق العاده پولکی و نچسبیه و نمیدونه که خونواده ش چه حسنی تو این دختر دیدن که نمیخوان از دستش بدن. به زور ازم بله میخواست. منم دیگه ظرفیتم پر شده بود واسه همین نه گذاشتم نه برداشتم زدم تو گوشش و یه بار برای همیشه آب پاکی رو ریختم رو دستش.

از اون روز به بعد دیگه ندیدمش تا اینکه فهمیدم آخرشم تسلیم خونواده ش شد و با هم ازدواج کردن. چند روز بعد ازدواج هم، به اصرار لیلی واسه زندگی رفتن فرانسه.

نفس عمیقی کشیدم: یه سال که گذشت از یکتا شنیدم به دلیل عدم سازش از هم جدا شدن. همون موقع تا اینو شنیدم ناخودآگاه ترس برم داشت که نکنه هوای برگشتن به ایران به سرش بزنه که خداروشکر فکرم اشتباه بود و تا همین امسال همونجا موند.

اخم کرد: پس چرا یه دفعه برگشت؟

سرمو به طرفین تکون دادم و دستمو تکیه گاه سرم کردم: نمیدونم.

آریا: یعنی..یکتا هم بهت نگفت؟

اخمام تو هم رفت و کلافه گفتم: اون اوایل که تازه برگشته بود، بهم گفت میونه ش با یکتا شکرآبه واسه همین یکتا اصلا نمیدونه برگشته. اون وقت من نمیدونم اگه اینطوره پس چرا امروز خونه ش بود؟

دیگه داشتم دیوونه میشدم.

اما آریا بدون اینکه جواب بده، نگاهشو با اخم و متفکر به یه گوشه دوخت. چند دقیقه ای گذشت و حرفی بینمون رد و بدل نشد. یهو با صدایی که از شکمم خارج شد، به خودم اومدم.

چشمام رو بستم و لبمو به دندون گرفتم. وای خدا، بی آبرو شدم!

سرم پایین بود و جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم.

صداش رو که توش ته مایه ی خنده بود شنیدم: ببینم، تو گرسنه ای؟

با خجالت و سر به زیر گفتم: نه گرسنه م نیست.

صداش تغییری نکرد: پس این صدای چی بود؟

ای کوفت! بیشعور چی میشه به روم نیاری؟ دلم میخواست از خجالت آب شم برم تو زمین.

جوابی ندادم و سرمو پایین انداختم. چند لحظه بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین رو شنیدم.

آریا: بلند شو.

سرمو با تعجب بلند کردم و به اون که ایستاده بود نگاه کردم. فکر کردم دیگه میخواد بره پس بدون حرف بلند شدم.

پول میز رو حساب کرد و از کافه خارج شدیم.

همینطور با تعجب به مسیر نگاه میکردم. کجا داره میره؟ سوالی نپرسیدم تا اینکه روبروی یه رستوران ماشین رو پارک کرد: خب پیاده شو.

اخمام رو توهم کردم: چرا اینجا نگه داشتین؟

اشاره ای به رستوران کرد: مشخص نیست؟ اومدیم شام بخوریم.

ناخودآگاه ذوقی تو دلم نشست. صاف نشستم و تکیه دادم: خیلی ممنون، ولی من گفتم گرسنه نیستم.

چند لحظه بهم خیره شد و تو همون تاریکی نمیدونم درست دیدم یا نه اما حس کردم لبخند محوی زد: مگه من بخاطر تو اومدم؟

اخمام غلیظ تر شد. بیشعور! هر چی ذوق داشتم از دماغم زد بیرون. نمیدونم چرا انتظار حرف دیگه ای ازش داشتم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:48 ق.ظ
چههههههه عالیههههههههههههههه.... لایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ