تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

وقـتـــی  نــاچـــار  . . .

 

بــه  گـــریختــنی  ؛

 

تــازه  میـفهـمـــی  کــــه  ،

 

کـــوچــه هـــای  شــهـــر  ؛

 

چـقـــدر  بــن بــست  دارد  . . . .





پیاده شد و منم متعاقبا با همون اخمام پیاده شدم. وارد شدیم و یه میز دو نفره برای نشستن انتخاب کرد.

گارسونی اومد این طرف و با روی باز سفارش خواست.

در کمال تعجب فقط واسه خودش سه تا شیشلیک سفارش داد و از منم هیچ نظری نخواست.

با تعجب نگاش کردم که گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خودت گفتی گرسنه ت نیست.

و بعد از گفتن این حرف، بلند شد و رفت یه سمت دیگه. همونطور با دهان باز داشتم به جای خالیش نگاه میکردم. خدایا این دیگه چه موجودیه؟!

ناخودآگاه بغض کردم. نه بخاطر مظلومیت شکمم بلکه بخاطر اینکه غرورمو خرد کرده بود.

به سرم زد تو همین مدتی که نیست بلند شم برم ولی بازم یه حسی مانعم میشد. بعد چند لحظه آقا بالاخره شرفیاب شدن.

تو تموم مدتی که سرش تو موبایلش بود، من فقط حرصمو سر لبم خالی میکردم. هرازگاهی هم زیر چشمی با لبخند کجش نگام میکرد.

گارسون اومد و غذاها رو روی میز گذاشت که با دیدنشون یه لحظه هنگ کردم. مگه سه تا سفارش نداد، پس این شیش تا از کجا اومد؟!

گارسون که رفت با خنگی بهش زل زدم که اینبار لبخند مهربونی زد. چشمام گرد شد. آریا الان به من لبخند زد؟

آریا: چشماتو گرد نکن. بهتره شروع کنی چون اگه دیر بجنبی دیگه اثری ازشون باقی نمیمونه.

ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد و نگاهمو به زیر انداختم و مشغول شدیم. چقدر به طفلی فحش دادم. انگار فقط میخواست من حرص بخورم.

 

****

هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که یهو در باز شد و با فرو رفتن توی آغوشی تموم وسایلم از دستم افتاد.

آرشیدا سفت بغلم کرده بود و فشارم میداد. خدایا آخه این همه زور رو چجوری به این ریزه میزه دادی؟

لبخندی زدم و دستم رو پشتش گذاشتم: آرشیدا عزیزم، کافیه دیگه چلوندیم.

به زور ازم جدا شد و نگام کرد. با دیدن چشمای خیسش لبخند رو لبم ماسید.

با تعجب صداش زدم: آرشیدا؟

اشکشو پاک کرد و با صدای لرزونش عصبی گفت: آرشیدا و مرض، آرشیدا و زهرمار، آرشیدا و کوفت، دختره ی احمق میدونی تو این چند ساعت چی به سرم اومد؟

شرمزده نگامو ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم: شرمنده م.

به خودم لعنت فرستادم بخاطر اینکه اینقدر باعث دل نگرانیش شدم.

دست انداخت زیر چونه م و سرمو بالا آورد و اخم نمایشی کرد: خب حالا عیبی نداره، تا صبح میخوای همینجا جلو در وایسی؟

کنار رفت و منم بعد جمع کردن وسایلم، وارد خونه شدم. از آریا بابت متقاعد کردن آرشیدا ممنون بودم. چون بعد یه روز پرماجرا، دیگه واقعا حوصله ی این یکی رو نداشتم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:50 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ