تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

تــنـهـــا  . . . .

 

گـــذر اســت  و  گـــذر .


و  زمـــانـــی  کـــه ؛

 

قـــلب  تـــو  ایـــن  را  درک  کـنــد ،


آزاد  خــواهـــی  شـــد . . . . 







*********

هلیا: آیناز دو روز دیگه نیام ببینم از فراق ما سر به کوه و دشت و بیابون گذاشتی ها. وقتی اومدیم میخوام استقبال جانانه ای در انتظارمون باشه.

خندیدم و آخرین لباس رو هم پهن کردم: حالا بذار ببینم سالم میرسین یا نه. اومد و تو راه یهو با یه پهباد برخورد فیزیکی کردین و دار فانی رو وداع گفتین. اونوقت منم واسه شادی روحتون عروسی عمومی اعلام میکنم.

هلیا هم خندید: تو کلا جنست خرابه. به جای اینکه اینقدر نفوس بد بزنی، برو رو به قبله شو چهارتا بز نذر کن سالم برسیم.

دوباره خندیدم و از تراس خارج شدم. همون موقع آرشیدا اومد توی اتاق و وقتی منو موبایل به دست دید، لبخندی زد و دوباره رفت.

هلیا: آنی مامان احضارم میکنه باید برم، میدونم دیگه کاری نداری یعنی غلط میکنی کاری داشته باشی.

خندیدم: برو گمشو، سلام برسونی.

-کوچیکیتو میرسونم، بای.

قطع کردم و با همون لبخندم روی تخت نشستم. دو روز دیگه میان و من بالاخره باید شرمو کنم. دو روز از اون شب سخت اما شیرین میگذره و من توی این دو روز تازه سراغ درس و کتابم رفتم. تازه همین که من سه روز قبل شروع امتحانات شروع کردم به خوندن، جای شکرش باقیه.

با لبخند دستامو از هم باز کردم و طاق باز روی تخت دراز کشیدم. چند لحظه بعد دوباره آرشیدا به اتاق اومد.

آرشیدا: آیناز بلند شو یه دستی به سر و روت بکش مهمون داری.

در حال تجزیه تحلیل حرفش بودم و وقتی فهمیدم، با تعجب نگاش کردم و نشستم روی تخت: من مهمون دارم؟

لبخند نامحسوسی زد: بله، حالا هم پاشو وقتو تلف نکن.

دهنمو باز کردم تا سوال بعدیم رو بپرسم که رفت و اجازه نداد. گنگ نگاهمو از در بسته گرفتم و بلند شدم.

حالش بد نبود احیانا؟! لباسم مشکلی نداشت فقط یه شال سفید روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم و رفتم پایین.

ابروهام پرید بالا و نگاه متعجیم رو یه دور به ترتیب از روی آرشا و آریا و آرشیدا و مردی که پشت به من روی مبل نشسته بود، چرخوندم. انگار هنوز متوجه حضور من نشده بود.

با سر به آریا و آرشا سلام کردم و نگاه گنگم رو به آرشیدا دوختم و با نگاهم ازش سوال کردم.

اما لبخندی زد و بلند شد: خب من میرم سری به سدره بزنم، شما از خودتون پذیرایی کنید.

و به سمت آشپزخونه رفت. بعد از اون آرشا هم بلند شد و با لبخند نگام کرد: با اجازه ما هم رفتیم. و اون هم به سمت آشپزخونه رفت.

اینا چرا یهو بلند شدن؟ نمیفهمیدم چه خبره. این مرد کیه؟ یعنی اون مهمون منه؟

آریا داشت نگاهم میکرد اما هیچی از نگاهش نفهمیدم.پرسشگر بهش زل زدم: میشه بدونم اینجا چه خبره؟

بعد از گفتن این حرفم اون مردی که پشتش بهم بود، انگار که تازه متوجه حضور من شده بود، به سرعت بلند شد و به طرفم برگشت.

که با برگشتنش، نگاه بهت زده م قفل شد تو یه جفت چشم قهوه ای آشنایی که مشتاق بهم نگاه میکرد.

زبونم قفل کرده بود و فقط چشمام توی صورتش دودو میزد.

صدای زمزمه وارشو که صدام زد شنیدم: آیناز، گل من!

یه دفعه به خودم اومدم که تو آغوشش بودم و اون سخت فشارم میداد. اما من مسخ شده دستام دو طرف بدنم افتاده بود و هنوز منگ بودم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:54 ق.ظ
بی نهایت غالیهههههههههههههه..... احسنت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ