تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

 اگر احساس رنج کــردی ،

 

بـــی حــکمـــت نیســـت،

 

  چیزی در دلـــت هســت،

 

کـــه بایــد بسـوزد؛

 

تــا پــاک شـــوی... 

 

 


 

 





همینطور بی وقفه حرف میزد: بی معرفت فراموشم کرده بودی نه؟ خوش گذشت بهت دو هفته ریختمو ندیدی آره؟ نمیدونستی یه مانی بدبختی هم یه گوشه ی این شهر هست که دلش برات یه ذره شده؟! ها؟ دو هفته ست جیغ جیغاتو نشنیده انگار یه چیزی گم کرده؟ تو که اینقدر بی معرفت نبودی آیناز.

تازه به خودم اومدم. تازه فهمیدم داداشیمو بعد دو هفته تازه دیدم. تازه یادم افتاد آخرین بار چجوری پسش زدم. چجوری سرش داد زدم. تازه به بیشعوریم پی بردم و فهمیدم چقدر دلتنگشم.

با بغض صداش زدم: مانی؟

مانی: جانم، جانم؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود آیناز خیلی.

بالاخره اشکم دراومد و روی صورتم یکی یکی روون شدن.

از خودش جدام کرد و وقتی صورت خیسمو دید، اخمی کرد: چرا داری گریه میکنی؟

لبخند پربغضی زدم: مانی، میبخشی منو؟

چند تار از موهامو که جلوی چشمم افتاده بود، کنار زد و با مهربونی نگام کرد: مگه چیکار کردی که ببخشمت؟ این تویی که باید منو ببخشی.

با صدای سرفه ای نگاهمونو به سمت بقیه دوختیم. آرشیدا و سدره با لبخند نگام میکردن. آرشا هم با لبخند شیطونش نظاره گرمون بود. آریا هم طبق معمول با اخم نگامون میکرد.

آرشا: میگم الان فقط همین مونده که یکیتون تیغ برداره که اگه اون یکی نبخشیدش، رگشو بزنه. چه هندی بازی درآوردین بابا. هردوتون یه روز یه خریتی کردین بیخیال شین دیگه.

آرشیدا با لبخند نگاهم کرد: میخواستم امروز غافلگیرت کنم. واسه همین به آریا و آرشا گفتم آقا مانی رو بیارن اینجا. خیلی دلتنگت بودن.

با نگاه قدردانی به هر سه شون نگاه کردم و لبخندی زدم: ممنونم، بابت همه چی.

آرشیدا: کاری نکردیم که عزیزم.

آرشا رو به سدره کرد: سدره جون این بختیاری حاضر نشد؟ مردیم از گشنگی خانومی!

سدره دستپاچه گفت: اوا بِحانه (ببخشید)، من الان میرم میزو میچینم.

لبخندی به مانی زدم: میمونی؟

مانی: یه درصد فکر کن برم. از بختیاری میشه گذشت مگه؟

اخم نمایشی کردم و با دلخوری ساختگی گفتم: فقط واسه بختیاری میمونی؟ دستت درد نکنه.

خندید: بدهکارم شدیم حالا؟

سدره که میز رو چید، صدامون زد و همه به سمت سالن پذیرایی رفتیم. من بین مانی و آرشا نشستم و آریا روبروی من بود.

مشغول غذا خوردن بودیم، که مانی رو کرد به آرشیدا: آرشیدا خانوم خیلی ممنون که این مدت این بچه رو نگه داشتین. از امروز دیگه باید بره پیش باباش.

همزمان من و آرشیدا متعجب نگاش کردیم و آرشا هم خنده ی ریزی کرد. اما اخم روی پیشونی آریا عمیق تر شد.

با یادآوری لفظ بچه ای که بکار برد، اخمام تو هم رفت و نگاش کردم. یک بچه ای نشونت بدم آقا مانی!

آرشیدا باتعجب گفت: چرا؟

مانی نگاهی به من انداخت و دوباره رو به آرشیدا گفت: خب دیگه بنظرم دلیلی نداره اینجا بمونه. چه کاریه وقتی...

با جدیت حرفشو قطع کردم: مانی تو نظر منو پرسیدی که داری جای من تصمیم میگیری؟

مانی باتعجب و آرشیدا و آرشا هم بالبخند نگام کردن. اینبار واقعا حس کردم که آریا هم لبخند کمرنگی زد. بسه هرچی اجازه دادم جای من تصمیم بگیرن.

مانی: منظورت چیه؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:56 ق.ظ
لاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ