تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 9 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ

بـه کــلاغ میــ ــگویــد:

هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن

فقـــط تنهــام نــذار!!






جدی نگاهش کردم: کاملا واضحه، من تا برگشتن بچه ها میخوام همینجا بمونم.

لبخند آرشیدا پرررنگ تر شد و اخم مانی عمیق.

مانی: یعنی چی آیناز؟ این مدت به اندازه ی کافی به این خونواده زحمت دادیم.

آرشیدا سریع وارد بحث شد و رو کرد به مانی: این چه حرفیه آقا مانی؟ کدوم زحمت؟ آیناز جای خواهر نداشته مه. باور کنین این مدتی که آیناز کنارمون بود، جز بهترین روزامون بود. از اولم من از آیناز قول گرفتم تا برگشتن دوستاش باید پیش من بمونه. لطفا بحث زحمت و اینا رو هم نکنین که واقعا ناراحت میشم.

نگاهشو یه دور از همه گذروند و بالبخند گفت: و اینکه..بنظرم ما دیگه با هم دوستیم و جایی واسه این تعارفات مسخره نمیمونه. آیناز که این همه مدت پیش من بود، حالا یه دو روزم روش. به جایی برنمیخوره که!

مانی: اما آخه..

آرشیدا اشاره ای به من کرد: آینازم همینطور میخواد.

نگاه قدردانی بهش کردم. این دختر فرشته بود.

یه لحظه نگام به آریا افتاد و ابروهام پرید بالا. این چشه؟! نه به اون موقع که اخماش تا نوک بینی ش بود و نه به حالا که لبخند تحویل من میده. هرچند لبخند گل گشاد که نه فقط یه لبخند محو داشت.

اون روز کلی با مانی حرف زدم؛ گله کردم، از دلتنگی هام گفتم، از بی معرفتی های خودم و اون فقط گوش کرد. مثل همیشه که برادرانه پشتم بود. اونم گفت و پرسید؛ از وضعیتم، از راحتیم تو این خونه. از نگرانی های این مدتش گفت و یه بار دیگه ازم خواست ببخشمش. حرفی از اتفاقات نزد. اما از پشیمونی نگاهش فهمیدم اون داره خودشو سرزنش میکنه. منم خیالشو راحت کردم که ازش هیچ ناراحتی نداشتم و ندارم، پس دلیلی برای عذرخواهی از من وجود نداره.

 

*********

با صدای آرشیدا و تکون هایی که میداد، کلافه چشمامو باز کردم و نیمه باز و عصبی نگاهش کردم: چته آرشیدا؟

با اخم نگام کرد: آیناز پاشو دیگه حوصله م سر رفت. چقدر میخوابی بابا ساعت یازدهه.

دوباره سرمو گذاشتم رو بالش و چشمامو بستم: باشه فقط ده دقیقه دیگه.

این دفعه چنان حرکتی زد که 180 درجه رو تخت چرخیدم. این دختر کلا برخوردای فیزیکیش وحشیانه ست. بیچاره آقا سامان!

آرشیدا: بلند شو ببینم تنبل، مثل خرس میخوابه.

با زاری بهش نگاه کردم و نشستم.

آرشیدا بلند شد و به سمت در رفت: نیام ببینم باز خوابیدیا.

و از اتاق خارج شد. دستی به جنگل موهام کشیدم و بلند شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ی گل گشادی کشیدم.

تو همون حالت، یه لحظه نگام به تقویم رومیزی خورد و غم عالم به دلم سرازیر شد. نشستم رو تخت و تقویم رو برداشتم و به تاریخ امروز خیره شدم. 21 مرداد..

موبایلم رو برداشتم و وارد گالری شدم. تموم عکس ها و سلفی هامون رو از نظر گذروندم.

لب زدم: تولدت مبارک بی معرفت..

افکار آزاردهنده رو از ذهنم دور کردم و موبایل رو گذاشتم کنار.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 07:59 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ