تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و پنجم رمان نبرد عشق

قسمت صد و پنجم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:چهارشنبه 9 خرداد 1397-02:14 ب.ظ

تَـسلـیــــم شُـــدم .....

نگیــــد ضعیــف بـودمـا ؛ نـہ !

فقـط خنجـــر از طــرفِ ڪسـے بـہ   

پشتـــم نشســت ڪـہ ؟

خـودش همیشــــہ مــواظبــــم بـود ...





دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین. وارد آشپزخونه شدم و به سدره سلام دادم. آرشیدا مشغول تلفن صحبت کردن بود.

پشت میز نشستم و کمی کره و مربا برداشتم. میدونستم آرشیدا صبحانه خورده.

حین صحبت کردنش وقتی اسم آریا رو از زبونش شنیدم، ناخودآگاه گوشام تیز شد.

آرشیدا: خب به شهرزاد زنگ بزن.

-....

پوفی کرد: آریا جان من امروز میخوام یه سر برم پیش ریحانه خانوم(مادر سامان)، پیرزن بیچاره چند وقتی هست نا خوش احواله.                                                   

-....

آیناز نگاهی به من انداخت: حالا ببینم چی میشه، کاری نداری داداش؟

خداحافظی کرد و موبایل رو انداخت روی میز.

رو به سدره گفت: سدره جان میشه بری یه دستی به سالن بالا بکشی؟

سدره چشمی گفت و از آشپزخونه خارج شد.

آرشیدا روشو به سمتم برگردوند و مردد نگام کرد.

نیم نگاهی بهش انداختم: چیزی شده؟

سرشو تکون داد: نه، فهمیدی که الان داشتم با آریا حرف میزدم؟

سرمو تکون دادم که مردد نگام کرد: میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟

فهمیدم هر چی هست به مکالمه ی چند دقیقه پیشش که هیچی ازش نفهمیدم مربوط میشه. با کنجکاوی به صورتش زل زدم و لبخندی زدم: حتما..

آرشیدا: ببین امروز منشی آریا مشکلی براش پیش اومده واسه همین چون نمیتونه امروز بره شرکت از آریا مرخصی گرفته. الانم اونجا بدون منشیه. راستش آریا با اینکه واسه ش سخت بود، اما به من زنگ زد تا یه امروز رو برم جای منشیش بشینم. ولی شنیدی که من امروز فرصت نمیکنم. شهرزاد هم که...

دیگه به ادامه حرفش گوش ندادم و سرمو انداختم پایین. فهمیدم ازم چی میخواد. ولی من امروز میخواستم بمونم خونه درس بخونم. ولی دلم نمیاد نه بگم.

این همه زحمت واسه م کشیدن یه کار هم من براشون انجام بدم به جایی برنمیخوره که! تا اونجایی هم که میدونم منشی گری کار سختی نیست.

سرمو بلند کردم و نگاش کردم. هنوز داشت حرف میزد که با "باشه" ای که گفتم، حرفشو قطع کرد و متعجب نگام کرد.

آرشیدا: میری واقعا؟

با لبخند سرمو تکون دادم: اتفاقا منم دلم میخواست چند ساعتی بیرون از خونه باشم.

حالا یکی ندونه فکر میکنه من از روزی که اومدم اینجا، فقط تو خونه بودم.

لبخند مهربونی زد:  خب پس چه عالی.

****

وارد سالن شدم و سرکی کشیدم. الان اگه هلیا اینجا بود از اون سوت های خوشگلش میزد. به هرحال اینکه آریا شایسته رئیس همچین جایی باشه زیاد هم عجیب نیست.

صادقانه باید بگم شرکت مانی با همه ی دم و دستگاهش، قابل مقایسه با اینجا نیست.

توی سالن کسی نبود. منم بی توجه به اطراف مشغول قدم زدن و دید زدن بودم.

-شما کی هستین خانوم؟



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
شنبه 12 خرداد 1397 08:03 ق.ظ
لاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر