تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - فسمت صد و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 9 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
ﺑﻐﻀـ ـﻢ ﺳﻨﮕــﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺣﺮﻓﻬــــــﺂﺳﺖ؛   
       
ڪــــہ ﺭﻭےِ ﺷـ ـﺂنہ ے ڪﺴے ﺧــــﺂلے ﺷﻮﺩ!
         
ﺗــــــﺂﺏِ ﺍﯾﻦ ﺑـ ـﻐﺾِ لعنتے ﺭﺍ؛

ﻓﻘـ ـﻂ ﺑـــﺂﻟﺶِ ﺑﯿﭽــﺂﺭﻩ ﺍﻡ ﺩﺍﺭﺩ!





با صدایی که از پشتم شنیدم مثل برق گرفته ها وحشت زده برگشتم و با یه پیرمرد سینی به دست چشم تو چشم شدم. همون لحظه چون به گلدون بزرگی نزدیک بودم، از برگشتن ناگهانی من کیفم به گلدون برخورد کرد و در کمتر از ثانیه صدای مهیبی از افتادنش ایجاد شد.

پیرمرد به گلدون تیکه تیکه شده نگاه کرد: ای وای، حواست کجاست خانوم؟

به سرعت از جلوی چشمم دور شد و با وسایل مخصوص برگشت. هنوز هنگ بودم و نمیدونستم چی به چیه.

بر و بر داشتم پیرمرد رو مشغول تمیز کردن نگاه میکردم.

-اینجا چه خبره؟

با صدای عصبی آشنایی سرمو بلند کردم و چشمم تو یه جفت چشم سبزآبی قفل شد. 4-3 تا زن و مرد دیگه هم روبروم ایستاده بودن.

از نگاهش دست و پامو گم کردم و سرمو انداختم پایین: سلام!

از سنگینی نگاه متعجب دیگران نمیدونستم کجا باید فرار کنم.

پیرمرد: ببخشید مهندس، من داشتم میرفتم واسه خانوم مشتاق چایی ببرم که این خانومو تو سالن دیدم. ایشون با صدای من ترسیدن و گلدون افتاد.

زیرچشمی داشتم به آریا نگاه میکردم که رو به بقیه گفت: خیلی خب چیزی نیست، بفرمایید سرکارتون.

دورمون که خلوت شد، آریا با اخم رو کرد به من: دنبالم بیا.

از کنار پیرمرد گذشتم و به دنبال آریا راه افتادم. در همون حال هم به خودم و بی حواسیم فحش میدادم.

وارد اتاقی شد و منم به دنبالش داخل شدم و درو بستم. هنوز سرم پایین بود و به کفش های مردونه ش نگاه میکردم.

با لکنت گفتم: من..من معذرت میخوام یه لحظه..نفهمیدم چی شد.

تو همون حالت نگاه کوتاهی به چشماش انداختم و دوباره سرمو انداختم پایین. عصبانی نبود ولی اخم داشت.

آریا: تو اینجا چیکار میکنی؟

این دفعه من با تعجب نگاش کردم.

-آرشیدا که باهاتون حرف زد.

آریا: آره ولی نگفت که تو میای.

یه تای ابرومو دادم بالا. یعنی واقعا نگفته بود؟

-در هر صورت میبینین که اومدم. آرشیدا بهم گفت امروز منشیتون نمیاد شرکت و از من خواست که بیام.

آریا: اون وقت تو با سر قبول کردی؟

اخمام تو هم رفت و عصبی نگاش کردم. پررو تر و مغرور تر از این بشر مگه وجود داشت؟

-نخیر اونقدر بیکار نیستم. فقط نخواستم روتون رو زمین بزنم.

زدی ضربتی آریا خان، ضربتی نوش کن. میدونستم حرفم زیاد به مزاقش خوش نیومده.

-الانم مثل اینکه نیازی به حضور من اینجا نیست، با اجازه.

و نگامو از چشمای عصبیش گرفتم و برگشتم. با طمانینه به سمت در رفتم. دستم روی دستگیره بود که صداشو شنیدم: برو بشین پشت میز تا بگم چیکار کنی.

لبخند پیروزمندانه ای روی لبام اومد و نیم نگاهی به سمتش انداختم. دستگیره رو فشار دادم و از اتاق خارج شدم.

به سمت میزی که میدونستم برای منشی هست، رفتم و پشتش نشستم. نگاهی به میز انداختم و کیفم رو گذاشتم. به جای خرابکاری چند دقیقه پیشم خیره شدم. اثری از شاهکارم نمونده بود.

آریا از اتاقش خارج شد و به سمتم اومد. هیچ حالتی تو چهره ش نبود.

چندتا پرونده ای که دستش بود رو گذاشت روی میز و روشو به سمتم کرد: کار خاصی لازم نیست انجام بدی. فقط به تلفنا جواب میدی و یادت باشه اول از همه اسم شرکتو میگی. از دو شرکت (...) و (...) هم باهامون تماس میگیرن و تو تنها کاری که میکنی اینه؛ ارقامی که قسمت سرشماری آخر پرونده علامت زدم رو واسه شون بدون کم و کاست میخونی. وقتی هم کسی تماس گرفت و با من کار داشت، فقط کافیه این دکمه رو بزنی و بهم خبر بدی باهام کار دارن و خطو وصل کنی. فهمیدی؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 خرداد 1397 08:08 ق.ظ
بیسار عالیههههههههههههههههه.... ممنون لایک
heliya-L . aynaz80 ممنون پگاه جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ