تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و هفتم رمان نبرد عشق

قسمت صد و هفتم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:یکشنبه 13 خرداد 1397-11:53 ق.ظ

من در دنیایی زندگی میکنم که
آدماهایش مثل سکه اند
هم زرق و برق دارند...
هم دورو:-[





با جدیت نگاش کردم: بله.

آروم سرشو تکون داد: خوبه!

و برگشت سمت اتاقش اما هنوز چند قدم نرفته بود که دوباره برگشت.

آریا: ضمنا یادت باشه آخر وقت خسارت دسته گلی که به آب دادی رو بدی. و اینم یادت نره کوچیکترین خطایی امروز نباید صورت بگیره چون میدونی که نتیجه ش چی میشه؟

لبخند حرص دراری زد و در کمال خونسردی به سمت اتاقش رفت. و ندید که چطور نگاه به خون نشسته م قدم هاش رو دنبال کرد. از عصبانیت نفسام تند شده بود.

با عصبانیت دست بردم و جزوه هامو از کیفم برداشتم و محکم به میز کوبیدم.

زیرلب غریدم: مردک بوق انگار واقعا فکر کرده زیر دستشم.

نفس عمیقی کشیدم و جزوه رو دست گرفتم. سعی کردم با خونسردی ذهنم رو فقط معطوف مطالب کنم.

چند دقیقه ای گذشت که با احساس سنگینی نگاهی، سرمو بلند کردم و با همون پیرمرد چشم تو چشم شدم. باتعجب داشت نگام میکرد. منم یه لبخند ملیح زدم و دوباره سرمو انداختم پایین.

پیرمرد: شما چرا جای خانوم صدری نشستی؟

پس اسم منشیش صدری بود.

نگاش کردم: امروز استثنا چون ایشون مرخصی بودن من به جاشون اومدم.

و نگامو به طرف سینی شربتی که دستش بود سر دادم.

-ببخشید پدرجان من میتونم اسمتونو بدونم؟

پیرمرد: محمد هستم، اینجا بهم میگن آقا محمد.

کمی به میز نزدیک تر شد: ببخش دخترم، قصد فوضولی ندارم فقط میخوام بدونم شما با مهندس نسبتی داری؟

یه لحظه به فکر فرو رفتم و بعد چند ثانیه با نیمچه لبخندی گفتم: نسبت نزدیکی نداریم. دورادور همو میشناسیم.

انگار قانع شد. یه لیوان از سینی برداشت و گذاشت روی میز: بفرما دخترم خسته نباشی.

لبخندی زدم و تشکر کردم و اونم از میز دور شد.

تا آخر وقت اداری، چند نفر زنگ میزدن و منم به نحو احسنت جوابشون رو میدادم. اما یه جاهایی یه حسی قلقلکم میداد یه خرابکاری کنم تا ببینم آریا چیکار میکنه. اما بعد به خودم و حسم یه چک زدم. همینم مونده داد و هوارای شاخ شمشاد رو تحمل کنم.

کیفم رو برداشتم و به سمت اتاقش رفتم. در زدم و با "بفرمایید"ش وارد اتاق شدم. مشغول نوشتن بود.

سینه مو صاف کردم و چهره ی جدی به خودم گرفتم.

-خسته نباشید.

سرشو بلند کرد و نگام کرد. لبخند کمرنگی با دیدنم زد.

آریا: ممنون، همچنین.

نفس عمیقی کشیدم: من دیگه دارم میرم. کاری نمونده.

آریا: ماشین آوردی؟

یادم اومد قبل اومدنم به شرکت هر چی آرشیدا اصرار کرد ماشینش رو ببرم، قبول نکردم. دیگه بس بود هر چی خوردم و خوابیدم و از امکاناتشون هم استفاده کردم.

آروم سرمو به علامت نفی تکون دادم که گفت: پس پنج دقیقه دیگه صبر کن من کارام تموم شه میرسونمت.

-ممنون نیازی نیست، زنگ زدم آژانس.

اخم کرد: برو کنسلش کن، گفتم خودم میرسونمت.

نفس عمیقی کشیدم و دهنمو باز کردم تا دوباره مخالفت کنم که با لحن محکمی گفت: اینقدر نه نیار، خودم میخوام بیام سری به آرشیدا بزنم. برو کنسل کن و بیرون منتظرم باش.

لحن محکمش باعث شد مثل بچه ی آدم بیام بیرون و کاری که گفت انجام بدم.

سکوت ماشین رو فقط صدای موزیک لایت میشکست. نمیدونم چه علاقه ای به این سبک آهنگ ها داره. اینا به همه آرامش میدن اما نمیدونم چرا خیلی رو مخ منه.

کلافه از این فضای کسل کننده نگاهمو به خیابون دوختم. امروز برخلاف روزهای قبل، هوا ابری بود و خبر یه شست و شوی کامل رو به شهر میداد.

فردا زمان برگشتن بچه ها بود اما من نمیدونم چرا هیچ شوقی نداشتم. شایدم واسه این بود که دوباره زندگی یکنواختم از سر گرفته میشد. دلم نمیخواست حالا حالاها بیان. باید اعتراف کنم که من به خونواده عادت کرده بودم.

تو حال و هوای خودم بودم که صدای آریا رو شنیدم: اون حرفی که دوساعت پیش بهت زدم، به دل نگیر. فقط میخواستم..

حرفشو ادامه نداد اما درعوض من ادامه دادم: فقط میخواستین منو بچزونین ولی باید بگم اصلا واسه م مهم نبود.

آره جون خودم! انگار اونی که نمیدونست واسه خالی کردن حرصش چیکار کنه، من نبودم.

با ابروی بالا رفته نیم نگاهی بهم انداخت: اما من جور دیگه ای هم میتونستم بچزونمت.

حرفی نزدم و سرمو به شیشه تکیه دادم.

آریا: بنظر میاد دوساعت پشت میز نشستن خسته ت کرده.

-نه خسته نشدم، اتفاقا تجربه ی جالبی بود. فقط یه خورده خوابم میاد!

اگه آرشیدا اینو می شنید، چشماش چهارتا میشد. من ساعت 11 بیدار شده بودم و  حالا هم ساعت 2 بود.

به محض اینکه رسیدیم، من از آریا و آرشیدا عذرخواهی کردم و پریدم تو حموم.

بعد دوش ده دقیقه ای که گرفتم، کمی سرحال شدم. بلوز بلند و سورمه ای رنگی پوشیدم که تا وسط رونم بود. شلوار راحتی سفیدی هم پوشیدم و شال سورمه ایم رو سرم انداختم.

بیخیال آرایش شدم و پایین رفتم. کنار آرشیدا نشستم و نگاهی بهش انداختم. احساس میکردم کمی دپرس شده.

با حس سنگینی نگاه آریا، سرمو برگردوندم سمتش و نگاه خیره شو غافلگیر کردم. اما دوباره رومو برگردوندم. نمیدونم چرا نگاه خاصش باعث گرمی تنم شد.

آرشیدا رو به من گفت: خب، روز کاری چطور گذشت؟



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
♀Aramesh shahr✗ ✘
دوشنبه 21 خرداد 1397 01:12 ب.ظ
خیلی قشنگه
اپم سربزن
عشقت
شنبه 19 خرداد 1397 03:30 ب.ظ
خیلی عالیه رمانت فقط الان ک تعطیل شدیم چرا زودتر نمیزاری هلی
پاسخ heliya-L . aynaz80 : چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر