درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:دوشنبه 21 خرداد 1397-02:32 ب.ظ

قسمت صد و هشتم رمان نبرد عشق

اگر قرار است بیایی بیا دل دل نکن

فقط طوری بیا که هنوز هیچ کس چنین آمدنی را به خود ندیده باشد

و دوستم داشته باش چنانکه هنوز

هیچکس چنین دوست داشتنی را به خواب هم ندیده باشد

#امیر وجود



لبخندی زدم: خوب بود. در کنارش تونستم یه کمم درس بخونم.

البته اگه دست گلمو فاکتور بگیریم.

آرشیدا: خب خداروشکر.

آریا رو کرد بهش: سامان کی میاد؟ این ماموریت تموم بشو نیست؟

آرشیدا لبخند محوی زد: دیگه آخراشه. امروز صبح که بهش زنگ زدم، گفت پس فردا حرکت میکنن سمت تبریز.

لبخند نصفه نیمه ای زد: برم بگم سدره میزو بچینه. گفتم قورمه سبزی با سالاد شیرازی درست کنه.

و نگاشو به من دوخت: از همونا که آینازم عاشقشونه.

باتعجب نگاش کردم که بلند شد و رفت به سمت آشپزخونه.

آریا: بهت وابسته شده.

رومو به سمتش برگردوندم. لحنش واقعا عجیب بود یا من خیالاتی شدم؟

آریا: ای کاش بیشتر پیشش میموندی.

حرفش دوپهلو بود. مشکوک به صورتش نگاه کردم. اما هیچی از چهره ش معلوم نبود.

آهی کشیدم: منم دلم میخواد بیشتر بمونم. ولی دیگه نمیشه. فردا بچه ها برمیگردن و امتحانامون هم شروع میشه. اما قول میدم حتما گهگداری بهش سر بزنم.

آریا: دوست خوبی هستی.

نگاش کردم که گفت: بهم ثابت شده.

لبخند کمرنگی زدم و سرمو انداختم پایین.

آریا: از این بعد خودم باید یه کاری کنم صدری دیگه نیاد شرکت.

مکثی کرد: تا تو به جاش بیای.

همین جمله ی ساده باعث تپش تند تر قلبم شد و گرمای عجیبی کل وجودمو تو خودش حل کرد.

همون لحظه سدره برای ناهار صدامون زد و فرصت بیشتر حرف زدن رو ازمون گرفت.

 

*********

روی تختم دراز کشیده بودم و از پنجره چشم دوخته بودم به گردی سفید رنگ چادر سیاه شب.

ساعت از نیمه شب گذشته بود اما من خواب به چشمم نمیومد.

به این مدت فکر میکردم. به امتحاناتی که مثل همیشه با موفقیت پاس کرده بودیم. به گرفتاری هام. به یکتا و دلخوریمون از هم. به بلاتکلیفی ای که توش گیر کرده بودم.  به آمار پنهون کاری هایی که بالا رفته بود. به آدمایی که بهشون نزدیک شده بودم و یه جفت چشم سبزآبی و جدی!

این مدت حس میکردم چیزی گم کردم؛ یا شایدم کسی رو. کلافگی هام بخاطر فکرش که این مدت تو ذهنم بود.

حس میکردم من ناخواسته دارم وارد خط قرمزهای یکتا میشم و این اصلا خوشایند نبود.

صدای باز و بسته شدن در و به دنبالش صدای متعجب وآروم ستاره رو شنیدم: تو هنوز بیداری؟

نگاهی بهش انداختم: خوابم نمیبره، تو چرا اومدی؟

پایین تخت نشست و سرشو گذاشت روی دستم: منم خوابم نمیومد. نور آباژورتو دیدم فکر کردم خوابیدی فراموش کردی خاموش کنی. اومدم خاموشش کنم.

مکثی کرد و ادامه داد: تو هم ذهنت درگیره نه؟

نفس عمیقی کشیدم: اوهوم.

ستاره: میدونی چیه؟ من هنوزم درتعجبم که چرا امسال یکتا نخواسته جشن تولدش برگزار شه.

آهی کشیدم: یه سوال بپرسم ستاره؟

ستاره: بپرس عزیزم.

-تو چرا هیچ وقت نظرت راجع به یکتا عوض نمیشه؟

ستاره: فقط من نیستم که یکتا رو قبول ندارم.

-خب تو نظر خودتو بهم بگو.

ستاره: من از یکتا خوشم نمیاد چون فخر میفروشه. البته خب اونم توی خونواده ای بزرگ شده که همیشه به همه فخر میفروختن. اونا عادت دارن همیشه از بالا به دیگران نگاه کنن. طبقه ی پایین تر از خودشون رو تحقیر میکنن. خصوصیات بدش بیشتر از خصلت های خوبشه. دلیل دیگه ش هم اینه که من از روابط یکتا خوشم نمیاد. میدونم تو هم همه ی اینا رو میدونی و قبول داری. اما من مثل تو دل بزرگی ندارم که بتونم با همه ی خصوصیات بدش باهاش کنار بیام. اونم به مراتب رفتارش با تو بهتر از ماهاست چون بهش اهمیت میدی. اما بازم میگم که اون قد یه ارزن بهت اهمیت نمیده.

*****

نگاهم رو با لبخند بزرگی از چهره ی هر سه تاشون گذروندم و با خنده گفتم: قیافه هاشونو، انگار چی گفتم.

نگار چشماشو ریز کرد: تو با خواهرشوهر یکتا چه سنخیتی داری؟

بی اراده از شنیدن لفظ "خواهرشوهر" لبخندم جاش رو به اخم کمرنگی تغییر داد.

- خواهرشوهر آینده، چندبار بگم بابا ما چند دفعه همدیگرو عمارت یکتا اینا دیدیم. از اون جایی که دختر خونگرمی بود، زود باهم مچ شدیم. حالا بد کرده امروز میخواد با هم بریم بیرون؟

هلیا: اونوقت گفته ما هم همراهت بیایم؟

کلافه با سر حرفشو تایید کردم.

نگار موشکافانه پرسید: مطمئنی یکتا باهاشون نیست دیگه؟

با عصبانیت "آره" ای گفتم که هلیا نیشش رو باز کرد: کور از خدا چی میخواد؟! بنظرم بریم یه حالی هم میکنیم. من که حس میکنم هنوز بوی گند امتحانات رو میدم.

و بلافاصله بلند شد و به سمت اتاقش رفت.

نگاهی به نگار و ستاره ای انداختم که با تاسف سرش رو تکون میداد: خب شما هم برین حاضر شین دیگه.

و خودم قبل از اونها بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. در کمدم رو باز کردم و ناخودآگاه لبخند گشادی روی لبام اومد. دلم میخواست امروز تیپ بزنم. یاد مکالماتم با آرشیدا افتادم که گفته بود آریا و دوستش و آرشا و سامان شوهرش و شهرزاد میان. و من برای اولین بار از نبود یکتا ناراحت نشدم.

یه تونیک نخی سفید با نوار های مشکی و فرم آزاد که معمولا خنک بود و مخصوص تابستون بود رو برای پوشیدن انتخاب کردم. بخش پشتش کمی بلند تر بود. کمربندش هم کمرم رو باریک تر نشون میداد. با شلوار ویسکوز مشکی و شال همرنگش، تیپم رو کامل کردم.

آرایش ملایمی هم کردم و توی آیینه نگاهی به خودم انداختم. لبخندی از سر رضایت زدم و بعد برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم.

به سمت پارک نزدیک ایل گلی حرکت کردم. چون آرشیدا گفته بود اونجا همدیگرو میبینیم.

از ماشین پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. از دور آرشیدا رو دیدم و وقتی نگاش بهم افتاد براش دست تکون دادم.

-از این طرف بیاین بچه ها.

بعد سلام احوال پرسی های معمول، دخترا رو یکی یکی بهشون معرفی کردم.

آرشیدا هم با محبت ذاتیش با هر سه شون اظهار خوشبختی کرد.

آرشیدا هم شوهرش سامان و دوست آریا سامیار رو بهمون معرفی کرد. هلیا و نگار مشغول حرف زدن با شهرزاد شدن.

نگاهم رو ازشون گرفتم و سرمو انداختم پایین. بازم آریا بخاطر کارهای شرکتش دیر کرده بود. و آرشیدا گفت تا یه ربع دیگه که بیاد ما باید همینجا منتظرش بمونیم.

نگاهم به ستاره افتاد که چشماشو به سامیاردوخته بود.

نگاهی با شیطنت به سامیار که مشغول صحبت با آرشا و سامان بود انداختم و به سمت ستاره رفتم.

-زن داره ها!

باتعجب نگاشو به من سوق داد: جداً؟

لبخندی زدم: نه بابا، من که تازه همین امروز باهاش آشنا شدم.

چشماش رو ریز کرد و دوباره نگاهی به سامیار انداخت: قیافه ش واسه م آشناست آیناز.

-جایی دیدیش؟

ستاره: نمیدونم؛ یعنی حس میکنم یه جایی دیدمش ها ولی یادم نمیاد.

-عیب نداره، پنجاه درصد آشنایی ها از همین جاها شروع شده.

لباشو کج کرد: زیادی مزه میریزی.

شونه هامو با لبخندی انداختم بالا و سرمو برگردوندم: والا!

از دور مازراتی آشنایی نظرمو جلب کرد که وقتی آریا ازش پیاده شد، بی اراده لبخندی روی لبم اومد.

وقتی با قدم های محکمش بهمون نزدیک شد، به تیپ مثل همیشه جذابش نگاهی انداختم.

روی تی شرت سفید رنگش، کت اسپرت سورمه ای رنگی پوشیده بود که خیلی بهش میومد و با شلوار مشکیش ترکیب جالبی رو ایجاد کرده بود.

آریا: معذرت میخوام که دیر کردم.

با آرشا و سامیار و سامان و آرشیدا دست داد. تازه نگاهش به من افتاد.

لبخندی زدم: سلام.

لبخند کمرنگی زد و جوابمو داد. وقتی چشمش به دخترا خورد، آرشیدا بهش معرفیشون کرد و آریا با جدیت اظهار خوشبختی کرد.

آرشا: خب دیگه کم کم بریم.

همه به سمت ماشین هاشون رفتن و دخترا هم به دنبال من به سمت ماشین رفتیم.

نگار: هنوزم میگم این پسر واسه یکتا حیفه، حیف.

هلیا: خب حالا به تو چه، تو چرا افسوس میخوری؟

نگار: این چیزا رو تو درک نمیکنی زر نزن.

ستاره: به هر حال اون نامزدشه. و مطمئن باش این پسره یه عاشق دیگه ست که خیلی وقته به لیست عشاق یکتا اضافه شده.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:43 ق.ظ
سلامممم دوستان عزیزم خوووبین؟ بسیار عالی مثل همیشه سپاس فراوان و راستی شرمنده و معذرت میخام که دیر سر زدم ببخشید دوستان گلم
پاسخ heliya-L . aynaz80 : ممنون عزیزم..
عیبی نداره خانمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر