تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و نهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 23 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند.
اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت، نخورَد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند؛ پس چرا می‌خوانمیش؟
که به قول تو حالمان خوش بشود؟
بدون کتاب هم که می‌شود "خوشحال" بود.
تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حالمان را خوش می‌کند.
ما اما نیاز به کتابخانه، نیاز به کتاب‌هایی داریم که
مثل یک ناخوش‌حالیِ سخت دردناک متاثرمان کند،مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همه‌ی آدم‌ها، مثل یک خودکشی!
  "کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درونمان"
:reading:

#فرانتس_کافکا





با شنیدن این حرف ستاره، ناخودآگاه به فکر فرو رفتم. نمیدونم چرا شک داشتم به این فلسفه ی عاشقی آریا. اما مطمئن بودم به رابطه ی یکتا و آریا، نمیشه مُهر عشق زد!

نگار: این دختره آرشیدا خیلی مهربون بود. حداقل دلمون خوش بود یکتا یه خواهرشوهر داره که انتقام ما رو با حیله گری هاش ازش بگیره. بابا این دختره که اصلا مال این حرفا نبود.

هلیا: والا، شانس خواهرشوهر رو هم همین یکتا باید داشته باشه. من مطمئنم ما که از بس بدشانسیمون یه ابلیسش گیر ما میفته.

کلافه از بکار بردن کلمه ی خواهرشوهر صدامو بلند کردم: ای بابا چیه شما هم هی خواهرشوهر خواهرشوهر افتاده رو زبونتون؟ اون که هنوز خواهرشوهرش نشده.

هلیا ابروش رو داد بالا و با لودگی گفت: خب حالـا خواهرشوهر آینده، تو حرص چی رو میخوری؟

و این سوالی بود که جوابش هنوز واسه خودمم مشخص نبود.

تا رسیدن به مکان موردنظر، دخترها راجع به آریا و خونواده ش اظهار نظر میکردن. و اینکه دلشون واسه شهرزاد مظلوم میسوزه که جاری یکتا شده. بله یه همچین بیشعورهایی هستن.

اون شب خیلی شب خوبی بود مخصوصا با وجود آرشا و دلقک بازی هاش و کل کل هاش با سامان.

 

************

*آریا*

مستخدم: خوش اومدین آقای شایسته. توی سالن منتظرتون هستن.

سرم رو با اخم های درهمم تکون دادم و وارد سالن شدم. و مردی رو دیدم که با اون موهای جوگندمی و لباس های اتو کشیده و چشم های سبز رنگ سردش، روی اون صندلی سلطنتی نشسته و به من زل زده.

با قدم های محکم و بلندم بهش نزدیک شدم و با جدیت سلام دادم.

سرش رو تکون داد و با دست اشاره ای به صندلی روبه روی خودش زد.

نشستم و نگاه جدیم رو به چشم هاش دوختم. سخت نبود دونستن اینکه چرا امروز از من خواسته بیام اینجا.

پا روی پا انداختم و منتظر بهش زل زدم.

سینه ش رو صاف کرد و بهم چشم دوخت: خب، مطمئنا میدونی چرا ازت خواستم بیای.

با سکوتم ازش خواستم ادامه بده: یه سوال ازت میپرسم. یکتا دقیقا با تو چه نسبتی داره؟

چشمام رو یه بار بستم و باز کردم و نگاهمو به یه طرف دیگه دوختم. نفسم رو از راه بینیم بیرون دادم و رو کردم بهش: مطمئنا شما امروز منو اینجا نکشوندین که درمورد نسبت ها ازم سوال کنید.

پوزخند محوی زد: پس خوبه؛ حداقل این مورد رو فراموش نکردی.

اخمام رو غلیظ تر کردم و ادامه داد: دو هفته ست. دو هفته ست که حال و روز دختر من با یه مرده ی متحرک تفاوتی نداره. بس نشسته تو خونه ش و حاضر نیست نه با من و نه با مادرش صحبت کنه. یکتای من، دختری که تو تموم این 22 سال زندگیش نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره و هیچ وقت اجازه ندادم حتی یه قطره اشک تحت هیچ شرایطی بریزه، حالا تو این مدت هر دفعه من این دخترو دیدم داشت گریه میکرد. من که میدونم هر چی هست مربوط به توئه. چه جوابی داری؟

سعی کردم نفس عمیقی در مقابل لحن طلبکارانه ش برای آروم کردن خودم بکشم و با خونسردی توی چشماش نگاه کردم: آقای معارف، هر مسئله ای هم که باشه، بین من و یکتاست. پس خودمونم میدونیم چجوری حلش کنیم.

پوزخندی زد: جداً؟ پس چرا تو این مدت دنبال راه حل نبودی؟

با جدیت به اخم های عمیقش نگاه کردم: شما از کجا میدونید من کاری نکردم؟

مثل اینکه این سوال رو با سوال جواب دادن، کمی از موضعش دورش کرد.

این بار پوزخند روی لب های من بود. دلم میخواست بگم جناب معارف نیازی به من نبود وقتی خواهرزاده ت تمام و کمال در اختیارشه. اما گفتن این حرف، از سیاست من خارج بود.

معارف: بحث، بحث حالا نیست پسر. خیلی وقته که یکتا از این رو به اون رو شده.

یه تای ابروم رو دادم بالا: میشه بدونم از چه لحاظ؟

کلافه دستی به ریشش کشید: اینو من نباید بگم. تو که نامزدشی باید بهتر از هر کس دیگه ای بدونی.

بلند شدم و با لحن محکمم گفتم: من نامزدشم، پس لطفا اجازه بدید خودم به روش خودم پیش برم.

با عصبانیت بلند شد. مثل اینکه بالاخره این خشم سر باز کرد.

معارف: دِ آخه اگه من بذارم تو با روش خودت پیش بری که دیگه چیزی از دختر من نمیمونه.

و با پوزخندی سرشو به طرفین تکون داد و زیرلب گفت: ما روی نوه ی طوبی خانوم حساب دیگه ای باز کرده بودیم.

با اینکه جمله ش رو آروم به زبون آورد، اما گوش های من تیز تر از این حرفا بود. با ابروی بالا رفته نگاهش میکردم. چرا حس میکردم این جمله معانی زیادی داره؟

-آقای معارف حرف من همونه. با اجازه.

و برگشتم سمت در سالن اما لحن محکمش پاهام رو به زمین چسبوند.

معارف: من از اولم میدونستم این وصلتی که قراره صورت بگیره، ممکنه ضربه های زیادی هم داشته باشه. که مستقیم یکتا رو مورد اصابت قرار میده و من اصلا اینو نمیخوام. پس بهتره هر چه زود تر تکلیف خودت و دخترم رو روشن کنی. یا این نامزدی کذایی رو بهم میزنی یا باید تموم تلاشتو بکنی تا یکتای من دوباره بشه همون یکتای سابق.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 تیر 1397 08:47 ق.ظ
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:46 ق.ظ
عالیههههههههههههههههههههههههه احسنت به شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی