درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:دوشنبه 28 خرداد 1397-08:12 ق.ظ

قسمت صد و دهم رمان نبرد عشق

ماندن به پای تو فایده نداشت

       رفتم.......

دیدی چ خوب ترک کردنت را بلدم....

خواستم دوستت داشته باشم

     اما نفهمیدی.....

تماشا میکنم.....

می خواهم ببینم آنهایی ک دورت را شلوغ کرده اندمثله من

پشتت هستند.....!!!!

تو را آنقدر ک من میخواستم , می خواهند....!!!!

ولی.......

به همان شلوغی دورت قسم پشتت خالیست!!!!

به حرف هایم خواهی رسید....

                   .

                   .

اما دیگر قصه من و تو تمام شد....

حال یک زندگی جدید ساخته ام!!!!!

یک  زندگی بدون تـ ــــ و.....

#حماقت_تمام.







******

*آیناز*

طبق معمول بیکار روی تختم دراز کشیده بودم و منتظر حاضر شدن ناهار نگار بودم.

مشغول چک کردن پروفایل های آریا بودم. نمیدونم این آدم چی داشت که اینقدر ذهنم درگیرش بود.

تو همون حین، یه پیام برام اومد. از یه شماره ی ناشناس.

"بتازون آیناز خانوم، ولی بدون یه روز دور منم میرسه."

با گیجی چند بار جمله ی نا مفهمومش رو خوندم اما هیچی دستگیرم نشد. این کی بود که منم میشناخت؟! بیخیال جواب دادن بهش شدم و سردرگم گوشی رو انداختم روی عسلی و بلند شدم.

از اتاق خارج شدم. بوی کوفته تبریزی های نگار توی خونه پیچیده بود. توی چیدن میز بهش کمک کردم و هلیا و ستاره رو صدا زدم.

نشستیم سر میز و مشغول خوردن شدیم. این وسط فقط هلیا و نگار هرازگاهی مزه پرونی میکردن اما من و ستاره توی سکوت غذا میخوردیم.

من که فکرم پیش اون مسیج عجیب و ناشناس بود اما ستاره رو نمیدونم.

نگار: چی شده بچه ها؟ چرا اینقدر ساکتین؟

من و ستاره همزمان نگاهی بهش انداختیم و لبخند کمرنگی زدیم.

هلیا: اوه! تله پاتیتون تو حلقم.

بعد نهار، ستاره گفت جایی قرار داره و رفت. ذهنم مخشوش تر از اون بود که راجع بهش کنجکاوی کنم.

********

دوره ی استاژریمون شروع شده بود. ما چهارنفر به همراه احسان قاسمی و یکی دیگه از دانشجو های پسر، یه گروه زیرنظر استاد سجادی بودیم.

امروز هم قرار بود بریم بیمارستان.

ستاره: آیناز حاضر شدی؟

یه بار دیگه کمی ریمل زدم و بعد برداشتن کیفم، از اتاق خارج شدم.

-آره بریم.

سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستان موردنظر روندم.

با وارد شدن به محوطه بیمارستان، تازه یادم اومد کجا اومدم. تداعی شدن خاطرات بد، کمی حالم رو گرفت. اما این موضوع خیلی وقت بود که برام بی اهمیت شده بود.

نفس عمیقی کشیدم و با دخترها وارد بخش شدیم.

نگار: بچه ها استاد اونجاست.

از دور استاد سجادی رو دیدیم که جلوی استیشن ایستاده بود و با پرستارها حرف میزد.

هلیا لباش رو کج و کوله کرد: ایـش، استاد هم قحط بود اومدیم زیردست این شمر.

نگار: شد یه بار تو ننالی؟!

به استاد نزدیک شدیم و سلام دادیم. با خوشرویی جوابمون رو داد.

سجادی: مثل اینکه شما زود اومدین. باید یه خورده صبر کنین تا قاسمی و پاکزاد هم بیان. اما اشکال نداره بیاین تا موقعی که میان، شما رو با رزیدنت های بخش آشنا کنم.

رزیدنت های خوش برخوردی بودن و اونها هم قرار بود توی این دوره کارآموزی بهمون کمک کنن.

شرح حال گیری از بیماران که تموم شد، پرونده رو به دست پذیرش دادیم و با خستگی لباس هامون رو عوض کردیم.

وقتی دوباره وارد بخش شدیم، چشمم به استیشن افتاد و یه نفر نظرم رو جلب کرد. از روپوش سفید و گوشی پزشکیش مشخص بود که دکتره. وقتی برگشت ابروهام از تعجب پرید بالا.

آرشا هم وقتی چشمش بهمون افتاد، متعجب شد. کمی بعد با لبخند معروفش به سمتمون اومد.

آرشا: به به ببین کیا اینجان. احوال خانوم ها چطوره؟ چی شده شما اینجایین؟

بعد چاق سلامتی، توضیح مختصری راجع به حضورمون دادم.

خندید: اوه یادم نبود.

یهو خنده ش قطع شد و رو کرد به من: راستی یه خبر دارم واسه ت.

با کنجکاوی بهش نگاه کردم که هلیا با خستگی رو کرد بهم: آیناز من دیگه نمیتونم سر پا وایسم هوا هم خیلی گرمه. سوییچ رو بده ما میریم خونه.

سوییچ رو که بهش دادم، از آرشا عذرخواهی و خداحافظی کرد و با نگار و ستاره رفتن. فوقش با تاکسی برمیگشتم.

رومو به طرف آرشا برگردوندم که با لبخند نگاهم میکرد: خب چه خبری داشتی؟

آرشا: دنبالم بیا.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:49 ق.ظ
لاااااااااااااااااااااااااااااایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر