تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و یازدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 28 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

images-68.jpeg.be9285b6b0401dc0b84f968cb462a631.jpeg




به همراهش به سمت یکی از اتاق ها رفتیم. با دیدن آریا که با تلفنش حرف میزد و طول و عرض راهرو رو طی میکرد، با تعجب ایستادم.

آرشا: چرا ایستادی؟

سرم رو با گیجی تکون دادم و به راهمون ادامه دادم. آریا اونقدر سرگرم صحبت کردن با موبایلش بود، که اصلا ما رو ندید.

وارد اتاق مورد نظر شدیم و از دیدن کسایی که اونجا بودن، نزدیک بود شاخ دربیارم.

آرشا: خب خب خب، ببینین کیو آوردم واسه تون.

آرشیدا که با سامان حرف میزد، توجهش به سمت ما جلب شد و با تعجب و خوشحالی نگاهمون کرد.

آرشیدا: وای آیناز باورم نمیشه خودتی؟

با سلام مژگان خانوم، به خودم اومدم و شرمنده به آقا نوید و سامان سلام دادم. از صورت همه شون شادی میبارید.

مژگان خانوم: تو اینجا چیکار میکنی دخترم؟

آرشا واسه شون توضیح داد و اون هم ابراز خوشحالی کرد.

نگاهی به آرشیدا که روی تخت نشسته بود، انداختم و به سمتش رفتم.

نگاه نگرانی به سامان که چشماش برق میزد و مژگان خانوم و آرشا انداختم: اتفاقی واسه آرشیدا افتاده؟

همه شون با شوق لبخندی زدن و سامان با خوشحالی گفت: چه اتفاقی بهتر از اینکه بابا شدم؟!

یه لحظه خشک شدم و تو کف جمله ش موندم. کم کم مغزم به کار افتاد و نگاهم به سمت شکم آرشیدا رفت.

لبخند بزرگی زدم و با تعجب و خوشحالی به صورتش نگاه کردم: وای! تو حامله ای؟

در حالی که چشماش پر شده بود، با لبخند شادی سرش رو تکون داد. نشستم کنارش و با محبت بغلش کردم و محکم فشارش دادم.

-تبریک میگم عزیزم، خیلی خوشحال شدم.

به سامان و بقیه هم با خوشحالی تبریک گفتم و از ته دل آرزوی سلامتی برای کوچولوی دو ماهه ی توراهیشون کردم.

رو به آرشا کردم: شهرزاد جان نیستن.

سرش رو تکون داد: امروز کلاس داشت. نتونست بیاد.

با محبت من رو توی شادیشون شریک کردن و سامان هم به من سور بچه ش رو داد.

با صدای باز شدن در اتاق و متعاقبا صدای تق تق پاشنه هایی و عطر گرم فرانسوی، صحبت ها قطع شد و سرها به سمت در چرخید.

من که دستم رو دور شونه ی آرشیدا حلقه کرده بودم و میخندیدم، با دیدن دو نفری که تازه وارد جمع شده بودن، لبخند روی لبم ماسید و حس کردم یه سطل آب یخ روم خالی کردن.

نگاه متعجب آریا و نگاه سرد یکتا روی من بود. بزاقم رو قورت دادم و معذب شونه ی آرشیدا رو آزاد کردم و صاف نشستم.

یکتا: سلام.

رفتار مژگان خانوم خیلی تغییر کرد. رو بهش نیمچه لبخندی زد و بلند شد و بغلش کرد. که سرمای اون آغوش رو منم حس کردم. نگاهی به جمع انداختم. چرا همه یه دفعه ساکت شدن؟ نگاهم رو یه دور روی سر پایین آقا نوید و چهره ی ناراضی آرشا و سامان و لبخند کمرنگ آرشیدا چرخوندم.

مژگان خانوم: سلام یکتا جان، خوش اومدی. حالت چطوره؟

یکتا: متشکر خوبم مژگان جونم.

و گونه ش رو بوسید و احوال پرسی گرمی با بقیه کرد. اما نمیدونم چه چیزی توی رفتار یکتا اینقدر عجیب بود که همه به جز آریا متعجب بودن.

به سمت میز کنار تخت رفت و دسته گل بزرگش رو روش گذاشت. آریا تازه به خودش اومد و کلافه و عصبی روی یکی از صندلی ها نشست. حرکت عصبی پاش روی زمین، اضطراب منم بیشتر کرد.

با لبخندی که سعی داشت مهربون جلوه بده آرشیدا رو بغل کرد: مبارک باشه آرشیدا جون، نمیدونی وقتی آریا بهم گفت حامله ای، چقدر خوشحال شدم.

آرشیدا: ممنون، زحمت کشیدی.

یکتا لبخند کجی زد: این چه حرفیه؟ به هر حال منم زن داییشم.

و چقدر این جمله حالم رو خراب تر کرد. احساس کردم این جمله تاکید سنگینی داشت که میخواست تو سر من بکوبه.

رو کرد به سامان و تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد.

حالا نوبت به من رسید. و باز هم مجبور به تحمل این نگاه آزاردهنده ش بودم: سلام تو اینجا چیکار میکنی؟

من تو یه روز چند بار باید به این سوال جواب میدادم؟ مطمئنا همه تیز تر از این حرف ها بودن که سردی کلامش رو حس نکنن. میدونستم این سوال محض ارضای خشمش نبود اما برای خالی نبودن عریضه بالاخره باید یه حرف هایی بین ما دو دوست رد و بدل میشد!

بی اراده نگاه مضطربم رو به آریا دوختم. انگار از اون میخواستم که بهم آرامش خاطر بده. اما متاسفانه اینطور نبود. چون خودش هم نگاهش با اخم و عصبی بین من و یکتا در گردش بود.

لبخند نصفه نیمه ای زدم: دوره ی استاژری شروع شده. قراره که زیر نظر استاد سجادی دو سالی دوره رو اینجا بگذرونیم. خبر نداری مگه؟

آرشا: منم ایشون رو دیدم و ازشون خواستم تو شادیمون شریک باشن.

آقا نوید: چرا نمیشینی یکتا جان؟

آرشیدا رو به پدرش گفت: بابا دیگه بیشتر از این نمیتونم محیط بیمارستان رو تحمل کنم. بهتره بریم خونه.

و من چقدر ممنونش بودم.

سامان بلند شد و دست آرشیدا رو گرفت و از تخت آوردش پایین.

رو به آقا نوید گفت: پیش مایین دیگه؟

مژگان خانوم: نه پسرم، آرشیدا بیشتر به حضور تو احتیاج داره.

رو کرد به یکتا که سعی در کنترل کردن خودش داشت: یکتا جان ناهار پیش ما بیا.

یکتا: نه ممنون. خونه کارهای عقب مونده دارم.

هنوز کسی از اتاق خارج نشده بود که کیفم رو برداشتم و رو به جمع گفتم: خب دیگه منم باید کم کم برم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 تیر 1397 08:52 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ