درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:دوشنبه 28 خرداد 1397-08:18 ق.ظ

قسمت صد و دوازدهم رمان نبرد عشق

ترکتـــ میکنم و تنهایتـــــ میگذارم تا بیش از این صرف نکنی انرژی اتــــ را برایــــ......
صادقانه دروغ گفتنـــــ....
خالصانه خیانت کردنـــــ....
و عاشقانه بی وفایی کردنـــــ......
و چه حس پوچی بود خیال میکردمـــــ.....
لایق اعتمادیـــــ.....





رو کردم به آرشیدا و سامان که با لبخند نگام میکردن: بازم تبریک میگم بهتون مامان بابای آینده.

آرشیدا: ممنون عزیزم، خیلی خوشحالم کردی که اومدی.

گونه ش رو بوسیدم: حسابی مراقب خودت باش.

به سمت مژگان خانوم رفتم و گونه ش رو بوسیدم.

مژگان خانوم: دستت درد نکنه دخترم.

لبخند کمرنگی زدم و دوباره از بقیه خداحافظی کردم. یکتا با اخم نگام میکرد. خداحافظی سرسری باهاش کردم و سریع از اون اتاق خفقان آور زدم بیرون.

وارد محوطه شدم و به سمت جای پارک ماشین رفتم. اما با دیدن جای خالیش تازه یادم افتاد، بچه ها رفتن خونه.

درمونده روی نیمکتی که همون نزدیکی ها بود، نشستم و سرم رو توی دستم گرفتم.

-خدایا عجب غلطی کردم.

با شنیدن صدای آشنایی سرم رو بلند کردم و احسان قاسمی رو روبروم دیدم. هیچوقت ازش خوشم نمیومد. کلا بنظرم پسر جالبی نبود.

با تعجب نگام میکرد: تو هنوز اینجایی؟ چرا نرفتی؟

با اخم نگاش کردم: باید به تو جواب بدم؟

شونه ش رو انداخت بالا و قفل ماشینش رو با ریموت زد: هرجور دوست داری. اما اگه بخوای من میرسونمت. مثل اینکه دوستات ماشین رو بردن.

خواستم جوابش رو بدم که صدای بم و محکم آریا، نگاهمون رو به طرفش کشید.

با جدیت قاسمی رو نگاه میکرد: نیازی نیست. شما بفرمایید.

قاسمی نگاهی به من انداخت و رو به آریا گفت: باشه، خداحافظ.

و به سمت ماشینش رفت و سوار شد. نگاهی با اخم بهش انداختم و بلند شدم و برگشتم سمت در خروجی.

آریا: کجا میری؟ من اونو فرستادم که خودم برسونمت.

یه لحظه از شنیدن این جمله ایستادم و با تعجب رومو به سمتش کردم: خواهشا یه جمله بگین با عقل جور دربیاد. یکتا الان اون بالاست اون وقت شما اومدین منو برسونین؟

اخماش از پشت عینک دودیش مشخص بود: رفت.

بی توجه دوباره برگشتم: ممنون از لطفتون، اما من تمایلی ندارم.

میشه گفت محترمانه گفتم شَرِت کم. دست خودم نبود. ازش دلخور بودم.

خودش رو بهم رسوند: چند بار باید یه جمله رو تکرار کنم؟ میدونی که از تعارف خوشم نمیاد.

با عصبانیت برگشتم سمتش: من تعارف نکردم. اصلا درست نیست که..

با صدای مژگان خانوم حرفم قطع شد و سر هردومون به طرفش چرخید: اوا آیناز جان تو هنوز اینجایی؟ اگه ماشین نداری بیا با ما میرسونیمت.

آقا نوید هم کنارش بود.

آریا: نه مامان شما برین خونه. من خودم میرسونمشون.

نگاهی به آریا انداخت: باشه مادر، کار خوبی میکنی. 

و رو کرد به منی که با ناراحتی سرم رو انداخته بودم پایین: برو عزیزم، دیگه بیشتر از این اینجا نمونین هوا گرمه.

با عصبانیت سوار شدم و درو محکم بستم. بعد چند لحظه اونم سوار شد و نگاه اخم آلودش رو به منی که با اخم نگام رو به روبرو دوخته بودم، انداخت.

دوباره فضای کرخت کننده ی ماشین، آهنگ بی کلامی که پخش میشد و سکوت دلخور من.

آریا: تو کی اومدی؟

-همون موقع که شما با تلفن صحبت میکردین.

مشتش رو دور فرمون محکم تر کرد و نگاه کوتاهی به کنارش انداخت: اگه دیده بودمت، یه جوری دست به سرش میکردم نیاد.

سرم رو برگردوندم: کار اشتباهی میکردین.

با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت: چرا اون وقت؟

لحنم تلخ شد: به هر حال گذشته از دلخوری من و یکتا، اون قراره عروس خونواده ی شما بشه. حقشه که بین شما باشه، همراهتون باشه. اما این وسط حضور من بیخوده. من مزاحمم.

و سعی کردم بغض توی گلوم رو با قورت دادن بزاقم مهار کنم.

متوجه توقف ماشین شدم. نگاش نمیکردم.

دستش روی چونه م نشست و سرم رو به سمت خودش برگردوند. ناخودآگاه چیزی ته دلم از این تماس کوتاه تکون خورد. نرمی نگاه و کلامش رو نمیتونستم هضم کنم.

آریا: کی همچین حرف مزخرفی رو زده؟

منظورش رو گرفتم و سرم رو انداختم پایین: مزخرف نیست آقا آریا، حقیقته.

آریا: میدونی اگه آرشیدا اینو بشنوه چقدر ناراحت میشه؟

کلافه و بی حوصله نگاش کردم: چه ربطی به آرشیدا داره؟

و محکم به پشتی صندلی تکیه دادم و نگام رو ازش گرفتم: خواهش میکنم منو سریع تر برسونید. بچه ها منتظرمن.

ابروهاش درهم شد و دندون قروچه ای کرد. بی حرف دیگه ای ماشین رو دوباره روشن کرد و به راهش ادامه داد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:53 ق.ظ
لااااااااااااااااااااااااااااایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر