تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و سیزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 28 خرداد 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
باید خودم را ببرم خانه.......
باید ببرم صورتش را بشویم....
ببرم تا دراز بکشد.....
تا دلداریش بدهم که فکر نکند تنهاست....
بگویم نگران نباش می گذرد.....
باید خودم را ببرم بخوابد....
من خسته است____________.....






 *********

با بهت به ستاره نگاه میکردم.

اخمی کرد و ضربه ای به شونه م زد: این چشمای وزقیتو واسه من گرد نکن. مگه بهم نمیاد؟

به خودم اومدم: کِی؟

لبخند کمرنگی روی لبش نشست: همون شبی که همه با هم رفتیم ایل گلی. وقتی از رستوران خارج شدیم، باهام حرف زد. مثل اینکه اونم فکر میکرد منو یه جایی قبلا دیده. که بعد کلی فکر کردن یادم اومد همون خلبانیه که تو شیراز هم دیداری با هم داشتیم.

-بعد چی شد؟

ستاره: هیچی دیگه، روز بعدش که رفتم کتابخونه دیدمش. شماره ش رو بهم داد و گفت که ازم خوشش اومده. و اگه بشه میخواد بیشتر همو ببینیم.

نگاهم رو متفکر به زمین دوختم که گفت: راستی با آریا هم رفیق صمیمی ان.

لبخند کمرنگی زدم و سرم رو تکون دادم: نظر تو چیه راجع بهش؟

لبخند کوچیکی زد و نگاهش رو به یه طرف دیگه دوخت: هنوز که زوده واسه نظر دادن راجع بهش.

-ستاره خانوم، من تو رو میشناسم. هیچ وقت به هیچ پسری اینقدر رو نمیدی.

لپ هاش گل انداخت و موهای مشکیش رو پشت گوشش فرستاد: خب راستشو بخوای ازش خوشم میاد. پسر جالبیه بنظرم. واسه خوشحال کردنت هر کاری میکنه. جنتلمنه و...

کلافه دستش رو تو هوا تکون داد: خلاصه پسر خوبیه دیگه.

تک خنده ای کردم: برات خوشحالم. امیدوارم به جاهای خوب برسین.

ستاره: ببخش آیناز، تو حالت هم خوب نیست من پرحرفی کردم واسه ت.

-نه بابا خوب کردی گفتی والی خودم گیساتو از جا میکندم دختره ی چشم سفید. با بالایی ها میپره واسه من.

منظورم رو از بالایی ها گرفت و با خنده مشت آرومی به ضربه م زد: دیوونه.

وقتی از اتاقم خارج شد، نفس عمیقی کشیدم. از صبح حالت تهوع شدید داشتم که چندباری رو هم بالا آوردم. فکر کنم از فشارهای این مدت به این روز افتادم.

موبایلم رو برداشتم و نگاهی به مسیجی که نیم ساعت پیش مانی برام فرستاده بود، انداختم. چند باری هم زنگ زده بود که من نرسیده بودم جواب بدم. نگران شدم نکنه طوری شده؟

سریع شماره ش رو گرفتم. بعد دو تا بوق برداشت.

-سلام مانی چطوری؟ ببخشید چند دفعه ای زنگ زدی نتونستم جواب بدم. اتفاقی افتاده؟

صداش رو برای اولین بار اینقدر محکم و جدی میشنیدم: میتونی بیای شرکت؟

تعجب کردم: نه چرا؟

مانی: چرا نمیتونی؟

-راستش امروز یکم حالم بده...

نذاشت جمله م کامل شه و با نگرانی پرید وسط حرفم: حالت بده؟ چرا حالت بده؟ نمیخواد جواب بدی اصلا همین الان حاضر شو ببرمت دکتر.

خندیدم: چته بابا چرا الکی شلوغش میکنی؟ یه حالت تهوع ساده ست. چیزی نیست یه چند ساعتی رو چیزی نخورم رفع میشه. بعدشم مثل اینکه یادت رفته هم من دکترم هم سه تا دکتر دیگه اینجا هست.

پوفی کرد: خیلی خب حالا که حالت خوب نیست بیخیالش.

اعتراض کردم: اِ یعنی چی بیخیالش. 15 بار زنگ زدی که فقط آخرش بگی بیخیالش؟ خوبم بابا کارت رو بگو.

مانی: آیناز ولش کن یه چیزی میگم حالت تهوعت تشدید میشه.

-مانی مسخره بازی درنیار. بگو دیگه.

پوفی کرد و بعد چند ثانیه گفت: این دختره..

دوباره مکث کرد که کلافه گفتم: کدوم دختره؟

مانی: بابا همین دختره، دختر معارف..

سیخ نشستم سر جام و با چشم های گرد گفتم: خب؟ یکتا چی؟

مانی: اومده بود شرکت.

چشمام بیشتر گرد شد: شرکت؟ واسه چی؟

مانی: آیناز تو اگه تا همین الان بخاطر این دختره الکلی نشدی، هنر کردی. یه دیوونه ی به تمام معناست.

کلافه گفتم: مانی تو رو خدا مثل آدم حرف بزن. یکتا چرا اومده بود اونجا؟

مانی: هیچی بابا معلوم بود طفلی کمبود خواب داره. مثل تهاجمی ها پرید تو اتاقم. به منشی هم اصلا توجهی نکرد. شاخ درآورده بودم خدایی. این دختره، این ساعت از روز، تو شرکت من، به چه علت مثل تروریست ها اومده؟ اصلا به من اجازه ی حرف زدن نداد. براق شد تو صورتم و گفت به اون دخترعموی پتیاره ت بگو پاشو از زندگی من و نامزدم بکشه بیرون و کلی دری وری دیگه سرهم کرد. منم دیگه آمپر چسبوندم و بعد یه دعوای حسابی انداختمش از شرکت بیرون. البته من فقط از تو دفاع کردم و گفتم من اصلا چیزی نمیدونم. دختره ی بوق یک ساعت فقط تهدیدم میکرد. یه کلام آیناز جان این دختر ر..وا..نیه. اما مطمئنا یه چیزی شده که این اینقدر عصبی بود. جریان چیه؟

*****

شماره ش رو گرفتم و منتظر شدم. بالاخره برداشت.

-الو سلام بهار خوبی؟

لحنش ذوق زده شد: به به آیناز خانوم، مرسی عزیزم تو خوبی؟ چه خبرا؟

-ممنون، ببین تو خبر داری یکتا الان کجاست؟

نگران شد: خب یکتا الان خونه شه دیگه. چیزی شده آیناز؟

-من الان جلوی ساختمونشم. نیست خونه بهار.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 تیر 1397 08:54 ق.ظ
بسیار عالییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ