تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و چهاردهم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
236x236_1528697885587101.jpg





بهار: من چمیدونم آیناز جان، خب بهش زنگ بزن بپرس.

کلافه گفتم: خیلی خب باشه ببخش مزاحمت شدم کاری نداری؟

متعجب بود: نه بابا چه مزاحمتی، قربونت.

خداحافظی کردم و موبایلم رو پرت کردم روی صندلی. حرکات عصبی انگشت هام روی فرمون شروع شد. بعد اون مکالمه با مانی، به قدری عصبانی شده بودم که بیخیال حالت تهوع و فلان شدم و اومدم دم خونه ش. باید یک بار برای همیشه میشوندمش سرجاش. اما حالا نه خونه ش بود، نه عمارت. جای دیگه ای هم برای رفتن نمیشناختم که اونجا ببینمش.

دستم به تماس گرفتن باهاش نمیرفت. دلم میخواست خودم برم سراغش.

با صدای زنگ موبایل، نگامو به سمتش کشوندم و متوجه اسم بهار شدم.

-بله بهار.

هیجان زده گفت: آیناز فهمیدم یکتا کجا رفته.

لبخندی از سر رضایت زدم: کجا؟

بهار: همین چند دقیقه پیش که مامانش بهش زنگ زد، بین حرفاش فهمیدم رفته شرکت نامزدش.

لبخندم ماسید: خیلی خب، دستت درد نکنه.

بهار: خواهش میکنم خانومی.

قطع کردم و پوفی کشیدم. اد باید همین موقع که من میخوام ببینمش بره اونجا. ماشین رو روشن کردم و به سمت شرکت آریا روندم.

از شرکت اومد بیرون و به سمت ماشینش رفت. تا سوار شد، منم خودم رو انداختم توی ماشین.

لبخندی به چهره ی بهت زده ش زدم.

-چیه عزیزم؟ انتظار دیدنم رو نداشتی؟ همیشه که تو نباید منو غافلگیر کنی.

پوزخندی زد: اشتباه نکن. منتظرت بودم.

کامل برگشتم سمتش: خب پس حالا که منتظرم بودی، میرم سر اصل مطلب. تو به چه حقی پا شدی رفتی شرکت مانی، هر چی از دهنت دراومده گفتی؟

یکتا: دلم واسه اون پسرعموت هم میسوزه. اونم از حیله های تو خبر نداره که اینقدر سنگت رو به سینه ش میزنه.

غیظ کردم: بس کن دیگه یکتا شورش رو درآوردی. کدوم حیله؟ هر چی من سکوت میکنم میگم بلکم اوضاع بهتر شه، بهتر نمیشه که هیچ بدتر هم میشه. و فقط و فقط هم بخاطر بچه بازی های توئه.

فشارم پایین بود اما به همین زودی ها نباید از موضعم پایین میومدم.

یکتا: عوض اینکه من شاکی باشم، تو شاکی ای؟

-چرا باید شاکی باشی؟ به جرم کدوم گناه نکرده ی من؟

یکتا: خوب واسه خودت با شایسته ها دمخور شدی. بالا میری پایین میای بوس رد و بدل میکنی. جوری رفتار میکنی انگار سالهاست عروسشونی.

کلافه از این همه بی منطقیش گفتم: چرت نگو، من با دخترشون دوستم.

یکتا: چرا میگی دخترشون؟ چرا نمیگی با پسرشون ریختم رو هم؟ بالاخره باید یه جوری خودتو تو دلشون جا کنی دیگه.

دیگه تحملم تموم شده بود. منی که تو این گرما، با این حال بد اومدم تا توجیهش کنم. تا بهش بگم با چندتا افکار مسخره و بچگونه، بین من و خودش فاصله نندازه. اما حالا خوردم کرد. همیشه تو زندگیم میترسیدم همچین قضاوتی راجع بهم بکنن. و بخاطر همین همیشه سعی کردم دور باشم. طوری زندگی کنم که کسی تو این جور مسائل ذهنش سمت من نره. پاکیم حفظ بشه. اما حالا، نزدیک ترین دوستم بدترین اتهام رو بهم زد.

و همه ی این ها باعث شد که دستم بالا بره و محکم روی صورتش فرود بیاد. بغض داشتم اما نذاشتم جلوی این به اصطلاح دوست غرورم بشکنه. در سمتم باز شد و دستی با قدرت بازوم رو گرفت و بیرون کشیدم.

همین چشم ها، همین چشم هایی که با نگرانی بهم خیره شده بود. همین آدمی که روبروم ایستاده بود و با نگرانی اسمم رو صدا میزد، همین آدم مسبب همه ی این ها بود.

پلکام داشت روی هم میفتاد. دیگه تعادلی نداشتم. همه چیز دور سرم میچرخید اما لحظه ی آخر صدای فریاد آریا رو شنیدم.

 




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 18 تیر 1397 12:28 ب.ظ
عالی
heliya-L . aynaz80 ممنون عزیزم
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:56 ق.ظ
سپاس فراوان مثل همیشه عالی
چهارشنبه 6 تیر 1397 02:33 ق.ظ
عالی بود
کی بعدیو میزاری
heliya-L . aynaz80 ممنون عزیزم انشاالله بزودی
دوشنبه 4 تیر 1397 03:13 ق.ظ
ممنون از رمانتون
heliya-L . aynaz80
دوشنبه 28 خرداد 1397 10:37 ب.ظ
لااابک
خوشم اومد
ب منم سر بزن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی