تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و پانزدهم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂

    من کور بودم و بدی هایش را نمی دیدم...

    او هم کور بود و خوبی هایم را ندید می گرفت... 

    نمی دانستم این قدر تفاوت هست میان دو آدم کور! 







*****

*آریا*

خودش رو پرت کرد روی کاناپه: فشارش بخاطر ضعف افتاده بود. الان هم یه آرامبخش بهش زدم تقریبا تا دو ساعت دیگه خوابه. موندم این دختر وقتی اینقدر بدنش ضعیفه چطور داره پزشکی میخونه؟

لبام رو بهم فشار دادم و نگاهی به سمت اتاق انداختم.

آرشا: اون حالش بده، تو چرا اینقدر رنگت پریده؟

روی کاناپه دراز کشیدم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم.

-آرشا سرم داره منفجر میشه، یه مسکن بده.

یه لحظه هم چهره ی بی حال و زرد رنگش از جلوی چشمام کنار نمیرفت. و دوباره یه جفت عسلی خوش رنگ که تیره شده بود توی ذهنم نقش بست. ترسی که اون لحظه داشتم، قلبی که محکم خودش رو به دیواره ی سینه م میکوبید، هیچی رو نمیتونستم درک کنم.

مسکن رو که بهم داد گفت: میگم بهتره به دوستاش خبر بدی، نگرانش میشن.

مکثی کرد: ولش کن خودم به آرشیدا میگم زنگ بزنه به خونه شون بگه رفته پیش اون.

-....

آرشا: یکتا چی شد؟

با شنیدن اسمش دندون قروچه ای کردم و ناخودآگاه دستم مشت شد. چی میشد اگه هیچ وقت همچین اسمی توی زندگیم نبود؟ دیدن غیرمنتظره ش توی شرکت و دوباره بحثی که بالا گرفت، بعد از اون دیدن آیناز توی ماشینش با اون حال، همه ی اینها روز مزخرف و خسته کننده م رو رقم زد. همه ی حرفهایی که توی شرکت بهم زد، بی مفهوم بود و اصلا نمیتونستم درکشون کنم. کار به جایی رسیده بود که بی دلیل برام خط و نشون میکشید. نمیفهمیدم چرا بعد مدت ها که از شرش راحت بودم و نمیدیدمش، دوباره همه چیز مثل قبل شد.

-چی شد؟ رفت.

آرشا: عجب آدمیه، دوستش به این حال و روز افتاده یه ذره نگران نشد؟

-....

آرشا: پسر بیا برو یکم بخواب، از همه ی وجناتت خستگی میباره.

-همینجا خوبه.

آرشا: خیلی خب ببین پس من میرم دیگه. شهرزاد منتظرمه.


*****

*آیناز*

همه جا ساکت بود. نگاهی به ساعتم انداختم. 8 شب بود.

آروم از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم. یه راهروی سرراست پیش روم بود که سه تا در دیگه هم داشت. از شباهتشون بهم فهمیدم اتاق هستن. از راهرو گذشتم و وارد سالن نسبتا بزرگی شدم. یه دور همه جا رو از نظر گذروندم. رنگ بندی خونه، کرمی-سفید بود و عجیب حس راحتی به آدم میداد. از نیم ست هایی که به زیبایی چیده شده بود، به سلیقه ی عالی صاحبخونه پی بردم.

کمی جلو تر رفتم که آریا رو خوابیده روی کاناپه دیدم. با دیدنش توی اون حالت، چیزی درونم فرو ریخت. این اخم ها حتی توی خواب هم دست از سرش برنمیداشتن. هرچند ظریف مثل حالا.

با درد نگاهم رو ازش گرفتم و روی کاناپه ی رو به روییش نشستم. آرنجم رو روی زانوهام گذاشتم و سرم رو توی دست گرفتم.

چرا هر چی میگذره، جای اینکه این دیدار ها کمتر بشه بیشتر میشه؟ من سه ساعت پیش سر همین آدم با یکتا بحث کردم و تهمت شنیدم. اما حالا توی خونه ش هستم.

یه آن سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. باید تا بیدار نشده، از اینجا میرفتم. و توی یک تصمیم آنی بلند شدم و دوباره به همون اتاقی برگشتم که توش بیدار شده بودم. دنبال کیفم گشتم که پایین تخت پیداش کردم.

به همون بی سر و صدایی قبل، از اتاق خارج شدم و در ورودی رو پیدا کردم.

کورمال کورمال به سمت در میرفتم که یهو مچ دستم اسیر شد. نفس توی سینه م حبس شد و لبم رو گزیدم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 7 تیر 1397 08:57 ق.ظ
بسیار عالی مثل همیشهههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی