تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 29 تیر 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

خانوم جون کلافه گفت: دیروز که خونشون بودم به من گفت..

سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم..

-فعلا زوده خانوم جون..

مامان معترض نگام کرد..

بابا: حالا که خود یکتا هم موافقه..دیگه چرا بهونه الکی میاری پسر؟..

خانوم جون با آرامش شروع کرد به حرف زدن: پسرم من که بدتو نمیخوام..تو نوه ی منی..از خون منی..هر چی میگم به صلاحته آریا جان..من دقیقا احساس الانِ تو رو درک میکنم و انتظاریم ندارم که روی خوشی از خودت نسبت به یکتا نشون بدی..اما مطمئن باش چاره ی همه ی اینا عشقه!..تو هر چی بیشتر وقتتو با یکتا بگذرونی، کم کم عشقشو تو دلت میکاره..خودم میخواستم بهتون بگم یه شب قرار بذاریم و مراسم نامزدی رو برگزار کنیم..ولی حالا که خود یکتا پیشنهادشو داد چه بهتر!..اینجوری کارا هم زودتر پیش میره..

بیشتر عصبی شدم..

-من اصلا راضی به ازدواج با این دختر نیستم..اون وقت شما میگین عاشقش بشم؟!..

بی توجه به حرفم با عصاش بلند شد و به طرف پله ها رفت..

خانم جون: تو هنوز این دخترو نمیشناسی..من بهتر از تو میفهمم..

سخت خودمو کنترل کردم تا حرف بیجایی از دهنم نپره بیرون..به هر حال بزرگتر بود و احترامش واجب..

نگاهی به بقیه انداختم..

مامان با بابا حرف میزد و بابا هم همونطور که نگاش به من بود، گوش میکرد..

آرشیدا هم اخماش تو هم بود و سامان باهاش حرف میزد..

آرشا هم سخت تو فکر بود..آخ امان از دست تو آرشا با این عجولیات..اگه تو هم با اومدنمون مخالفت میکردی، الان من همون زندگیمو داشتم..

خودش که دختری که خانوم جون بهش معرفی کرده بود رو دیده بود و بعد از چند تا قرار، مشخص شد که از دختره خوشش اومده..

عصبی بلند شدم..نگاهشون به سمتم کشیده شد و مامان بلند شد..

مامان: آریا یه لحظه صبر کن..

برگشتم سمتش..

- لطفا بذارین تنها باشم..

نگرانی تو چشماش مشهود بود اما من برگشتم و با قدمای بلند و عصبی، به سمت در ورودی رفتم..

از سالن خارج شدم و سوار ماشین شدم و روشنش کردم..

دستمو بی وقفه روی بوق گذاشتم..

منصور سراسیمه از اتاقکش خارج شد و به سمت دربای باغ رفت و بازشون کرد..

پامو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت از باغ خارج شدم..

کوبیدم روی فرمون و داد زدم: دختره ی احمق علاف..

بی نهایت عصبی بودم..واقعا دلیل این خریتشو نمیفهمیدم..

با حرفایی که اون شب بهش زدم و حاضرجوابیاش و حرص دادنش، فکر کردم جواب منفی میده و قضیه فیصله پیدا میکنه..

اما چی فکر میکردم و چی شد..حالا میفهمم..از روی لج جواب مثبت داده و دیروزم این مزخرفاتو تحویل خانوم جون داده..

اما باید میفهمید که با این خریتش، با زندگی خودش بازی میکنه..

خیلی خب حالا که خودش خواسته چرا که نه؟..

-میفهمم باهات چیکار کنم تا دیگه به سرت نزنه با من لج بازی کنی..یکتا خانم!!

 





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی