تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و هجدهم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
☕️ زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست، بلکه همان چیزی‌ست که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم
 #گابریل_گارسیا_مارکز

به سمت تراس حرکت کردم و شیشه ی سکوریت رو کنار زدم. روی صندلی فرفورژه و پشت میزش نشسته بود و دستش رو تکیه گاه پیشونیش کرده بود. دلم لرزید.

به سمتش رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم. یعنی فقط پرسیدن اون سوال باعث بهم ریختگیش شده بود؟

دستام رو روی میز بهم قفل کردم و فشار دادم. نیم نگاهی به چهره و حالت جذابش انداختم و دوباره سرم رو انداختم.

با مِن مِن فقط تونستم یه کلمه به زبون بیارم: بـ..ببخشید.

انگار گفتن این کلمه مثمر ثمر واقع شد و بالاخره سرش رو بالا آورد. دستام رو بیشتر بهم فشار دادم.

نگاهش توی چشمام ثابت موند: چرا؟

بزاقم رو قورت دادم و نگاهم رو به زمین دوختم: نباید اون سوال رو میپرسیدم.

چند لحظه گذشت که با حس گرمی ای روی دستم، نگاهم رو به سمتش فرستادم. بلافاصله از این تماس شیرینی وصف ناپذیری به قلبم جریان پیدا کرد.

صداش آرامش داشت: شاید یه روز فهمیدی.

چیزی نگفتم. در واقع دستپاچه شده بودم. توی این تراس تاریک که به وسیله ی نور اتاق کمی روشن شده بود، رو به روی آریا و دست توی دستش، ساعت 10 شب.

دستم رو آروم از زیر دستش بیرون کشیدم و صندلی رو به عقب کشیدم. نگاهش با تعجب به صورتم دوخته شد. بلند شدم و نگاهم رو به زمین دوختم:

-من..من..دیگه داره دیر میشه. باید برم.

تا خواستم قدم اول رو به سمت اتاق بردارم، بلند شد و دوباره دستم رو گرفت.

آریا: نه نه، یه لحظه وایسا.

متعجب نگاهش کردم.

آریا: موافقی بریم بستنی بخوریم؟

چشمام گرد شد. یا ابوالفضل، من میگم میخوام برم این میگه بریم بستنی بخوریم.

لبخندی زد: دوباره که چشماتو اینجوری کردی. حرف عجیبی نزدم که. درضمن فعلا زوده. خودم به وقتش میرسونمت.

لابد وقتش ساعت 2 صبحه.

***

آریا: بازم میخوری؟

لبخندی زدم و دستمالی از توی جیبم درآوردم و دهنم رو پاک کردم.

-نه دیگه جا ندارم. خیلی ممنون.

لبخند قشنگی زد و با تکیه به پشتی نیمکت، پاش رو هم روی پاش انداخت. دست هاش رو باز کرد و روی پشتی نیمکت گذاشت.

منم تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم که برابر شد با کشیدن عطر سرد و خوش بوش به ریه هام. نگاهم رو دور تا دور پارک خلوت و سرسبز که معدود آدمی توش بود، چرخوندم. دلم نمیخواست آرامش اون لحظه م رو با چیزی عوض کنم. آرامشی که منبعش حضور آریا بود. ذهنم رفت سمت صبح که به افتضاح ترین شکل ممکن شروعش کردم. بعد از اون هم تماس مانی و ملاقات با یکتا. و حالا هم دارم روزم رو با آریا تموم میکنم. دلم میخواست ذهنم رو از هر یکتایی خالی نگه دارم.

با صدای آروم و بم آریا نگاهم رو به صورتش دوختم.

آریا: تو مانی رو دوست داری؟

ابروهام از تعجب پرید بالا. چی شد یه دفعه ذهنش رفت سمت مانی؟

لبخند متعجبی زدم: خب معلومه که دوستش دارم.

جمع شدن ابروهاش، تعجبم رو بیشتر کرد.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 11 مرداد 1397 01:22 ق.ظ
عالییییییییی بود.خوشحال گزاشتی
heliya-L . aynaz80 عشقی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی