تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و نوزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : helia-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 9 مرداد 1397 :: نویسنده : helia-L . aynaz80
☕️
زندگی توده‌ی واحدی‌ست،
یا باید همه‌ی آن‌را پذیرفت
یا همه را دور ریخت...





آریا: چجوری دوستش داری؟

چشمام گرد شد. خدایا این پسر چش شده؟

-دوستش دارم دیگه. دوست داشتن هم مگه فوت و فن داره؟!

اخمش غلیظ تر شد و نگاهم کرد: منظورم اینه که..هیچی بیخیال.

و لبهاش رو محکم بهم فشار داد و نگاهش رو ازم گرفت.

لبخند شیطونی زدم: وقتی میخواین حرفی بزنین، یا کامل بگین یا اصلا نگین.

عین حرفی که اون شب توی ماشین به من گفته بود.

نفسش رو سنگین بیرون داد: حست بهش..برادرانه ست دیگه؟

ابروهام پرید بالا و لبخندم پررنگ تر شد. یه حسی قلقلکم میداد کمی شیطنت کنم.

سعی کردم به نگاهم و صدام رنگ شرم بدم. سرم رو پایین انداختم.

-خب..من که روم نمیشه صریح به شما بگم چه حسی به مانی دارم.

لبهام رو گاز گرفتم تا جلوی لبخندم رو بگیرم. عجیب دلم میخواست قهقهه بزنم. خدا رو شکر سرم پایین بود و اون نمیتونست حالت مضحک قیافه م رو ببینه.

صدای نفس های بلندی که از راه بینیش بیرون میداد رو میشنیدم.

به اندازه ی دو قدم بلند جلوتر رفت. کمی سرم رو بلند کردم تا واکنشش رو ببینم. دستاش رو به کمرش زده و سرش رو پایین انداخته بود. دوباره دلم زیر و رو شد با دیدن پرستیژ خاصش.

یهو برگشت و بهم نزدیک شد. اخم هاش شدید توی هم بود. دلم میخواست باور کنم که حساس شده.

نشست کنارم و کامل رو به من نشست.

در عین اینکه دلم میخواست بخندم، واقعا از چهره و اخمش ترسیدم.

کمی عقب تر رفتم.

آریا: پس حست برادرانه نیست دیگه. نه؟

لبهام رو کشیدم توی دهنم و نگاهم رو به زمین دوختم. خدا کنه متوجه خندیدن چشمام نشده باشه.

با این حرکت میخواستم مثلا سوالش رو تایید کنم.

آریا: تو بیجا میکنی که دوستش داری دختره ی پررو.

با داد ناگهانیش شوکه بهش نگاه کردم. با چشمای گشاد شده از خشمش و اخم های وحشتناکش، انگار میخواست به سیخم بکشه.

هر کاری کردم نتونستم جلوی لبخندی که ذره ذره میومد تا روی لبهام بشینه رو بگیرم و بالاخره لبهام شکل لبخند گرفت. ابروهام مثل هر زمان دیگه ای که میخندیدم، به سمت بالا جمع شد و آخرش کنترلم رو از دست دادم.

حالت خشمگین صورتش به متعجب تبدیل شد و بهم خیره شد.

آریا: چرا میخندی؟

بریده بریده بین خنده هام گفتم: نه خدایی..فکر کردین به چه چشمی..به مانی نگاه میکنم؟ اون اوسکل مگه آدمه که من عاشقش بشم؟

و خنده م شدت گرفت. حس کردم چشماش خندید. سرش رو برگردوند و دستی به لبهاش کشید. مطمئن بودم خنده ش گرفته بود.

شنیدم که زیر لب "مسخره" ای گفت.

نگاهی به ساعتم انداختم. خدای من کی دو ساعت گذشت؟!

یه دفعه از روی نیمکت بلند شدم و مضطرب به آریا نگاه کردم.

-آقا آریا ساعت 12 شد.

سرش رو تکون داد و بلند شد: بریم.

سوار ماشین شدیم و حرکت کرد.

-راستی، من ماشینم جلوی شرکتتون مونده.

آریا: ماشین الان توی حیاط خونه ی منه. عصر بعد اینکه تو رو آوردم خونه سوییچش رو از توی کیفت برداشتم و به یوسف گفتم بیاره خونه.

-خب حالا من فردا با چی برم دانشگاه؟

آریا: کلاست ساعت چنده؟

- ساعت 9

آریا: ساعت 8 بیا جلوی در ماشین رو از یوسف تحویل بگیر.

لبخندی زدم و قدردان بهش نگاهش کردم: ممنونم.

که همه جوره حمایتم میکنی و حواست بهم هست. البته این دو جمله رو توی دلم گف





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 مرداد 1397 01:24 ق.ظ
عالییییییییی بود
helia-L . aynaz80 فدای تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر