تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و بیست و دوم رمان نبرد عشق

قسمت صد و بیست و دوم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 9 مرداد 1397-04:29 ب.ظ

دوست داشتنت
رفع تمامِ خستگی‌های
روزانه یِ من است ..

لطفاً هر روز
بارها برایم تکرارش کن ...

گوشی چهار زانو نشستم روی تخت.

-ستاره؟ سامیار از آریا حرفی پیش تو نزده اخیرا؟

تعجب کرد. که البته طبیعی هم بود.

ستاره: چرا میگه گاهی اوقات. یه روزم دیدم سامیار یه خورده بهم ریخته ست. ازش که پرسیدم چی شده؟ بهم گفت آریا مدتیه که عصبیه و اوضاع خوبی نداره. واسه همینم نگرانشه. ولی..صبر کن ببینم. اتفاقی افتاده؟ تو چرا جویای احوال آریا شدی؟

نگاهم رو به زمین دوختم. فایده ای نداره. من اینطوری طاقت نمیارم. باید باهاش حرف بزنم.

نگاهش کردم: هیچی..چیزی نشده.

قطعا این جمله مزخرف ترین جواب برای نگاه همچنان مشکوک ستاره بود. ولی من اون لحظه تموم ذهنم از آریا پر شده بود و درست حسابی کار نمیکرد.

با بلند شدن یهوییم از روی تخت، چشماش گرد شد. بی توجه بهش به سمت کمدم رفتم و یکی از مانتوهای مشکی دم دستی رو برداشتم و پوشیدمش. شال و شلوار سفیدی هم پوشیدم.

ستاره: وا چی شد یهو؟ کجا میری؟

به سمت تخت رفتم و موبایلم رو برداشتم. هر جا میرفتم، با نگاه متعجبش دنبالم میکرد.

نگاهش کردم: برمیگردم.

و با برداشتن کیفم، ستاره رو با بهتش توی اتاق تنها گذاشتم.

با عجله به سمت کانتر رفتم و سوییچ رو برداشتم.

نگار: پناه بر خدا، کجا میری دختر؟ چرا جنی شدی؟

-برمیگردم، نگرانم نشین.

و از خونه خارج شدم. در حیاط رو بستم و به سمت ماشین رفتم. قفل رو زدم و سوار شدم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به خیابون دوختم. باید زنگ بزنم بهش دیگه؟

جرقه ای توی ذهنم خورد و بی معطلی شماره ی شرکت رو گرفتم.

بعد چند بوق، صدای نازک دختری توی گوشی پیچید. سینه م رو صاف کردم.

صدری: شرکت آسمان سیر بفرمایید.

-سلام خسته نباشید.

صدری: سلام متشکرم بفرمایید.

-ا..مهندس شایسته تشریف دارن؟

صدری: بله هستن شما؟

-من از آشناهاشون هستم. الان وقتشون آزاده من بیام؟

صدری: در حال حاضر که نه توی جلسه هستن. ولی تا یه ربع دیگه فکر میکنم زمان جلسه به پایان برسه.

-باشه خیلی ممنون. خدا نگه دار.

قطع کردم و نفس حبس شده م رو بیرون دادم. ماشین رو روشن کردم و به سمت شرکت روندم.

یه نگاه به من میکرد، یه نگاه به پرونده ی روی میزش. نمیدونم من خیلی عجیب بودم یا حضورم اینجا.

دوباره نگاهم کرد که لبخند مسخره ای تحویلش دادم. اونم متقابلا برای خالی نبودن عریضه، لبخندی مسخره تر از خودم زد. چهره ی معمولی و ساده ای داشت. چشمهای بادومیش مشکی رنگ بود که هرازگاهی باهاشون منو مورد لطف قرار میداد. دماغش هم قلمی بود. پوست گندمگون و لبهای باریکی داشت.

صدری: از آشناهای دور مهندس هستین؟

حتما براش عجیب بود که من مثل بقیه ی آشناهای آریا سانتال مانتال نبودم.

لبخند دندون نمایی زدم: تقریبا.

با اینکه از صورتش میخوندم هیچی نفهمید، ولی لبخند کمرنگی زد و سرشو تکون داد.

به ساعتم نگاهی انداختم. دیگه کم کم باید جلسه تموم میشد.

در سالن کنفراس باز شد و مهندسین یکی یکی خارج شدن. آریا دیرتر و آخر از همه از سالن خارج شد. با دیدن قد و قامتش توی اون کت و شلوار شیک و رسمی مشکی رنگ، دوباره دلم لرزید. اخماش تو هم، سرش پایین و مشغول نگاه کردن به کاغذ توی دستش بود. در همون حین هم به این طرف قدم برمیداشت.

وقتی به اینجا رسید منم همزمان بلند شدم و ایستادم. همچنان سرش پایین و مشغول بود.

آریا: صدری لپ تاپی که دیروز بهت دادم رو بیار اتاقم.

صدری بلند شد و سینه ش رو صاف کرد: مهندس.

سرش رو بلند کرد و جای صدری نگاهش به من افتاد. تعجب رو از نی نی چشماش میخوندم.

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم: سلام.

صدری: میخواستن شما رو ببینن. ده دقیقه ای هست منتظرتون هستن.

ولی حتی کلام صدری هم باعث نشد نگاهش رو از من بگیره. مات شده بود انگار. دیگه داشتم جلوی صدری معذب میشدم.

مثل اینکه صدری هم متوجه شد که سینه ش رو صاف کرد: مهندس چای بیارم یا قهوه؟

بالاخره این جمله ی صدری مثمر ثمر واقع شد و نگاهش رو با تاخیر ازم گرفت.

آروم گفت: دو تا قهوه بیار.

صدری نگاهی به من انداخت و "چشم"ی گفت. از پشت میز دراومد و به سمت اون طرف راهرو رفت.

آریا: بیا.

به سمت اتاقش رفت و منم به دنبالش. اول اجازه داد من وارد بشم و بعد خودش.

به سمت مبل رفتم و نشستم. اومد طرف میز و دفتر دَستَکِش رو روش گذاشت. رو به روم نشست و نگاه خیره ش رو بهم دوخت.

سرم رو پایین انداختم.

آریا: اتفاقی افتاده؟ چرا اینجا اومدی؟

چرا اینجا اومدم؟ خط به خط حرف هایی که تو راه با خودم مرور کرده بودم فقط با یه نگاهش، از ذهنم پرید. کلافه شده بودم.

همون لحظه تقه ای به در خورد و آریا اجازه ی ورود داد. در باز شد و صدری به همراه آقا محمد وارد اتاق شدن.

آقا محمد نگاهم کرد و لبخندی زد: سلام خانوم، حال شما خوبه؟

لبخند کمرنگی زدم: خیلی ممنون.

سینی ای که حاوی دو فنجون قهوه بود رو روی میز گذاشت و صاف ایستاد و رو به آریا گفت: مهندس چیز دیگه ای لازم ندارین؟

آریا: نه، میتونی بری.

محمد: با اجازه.

و رفت. به صدری که لپ تاپی دستش بود، نگاه کردم.

صدری: مهندس، این همون لپ تاپیه که گفته بودین بیارم.

سرش رو تکون داد و بدون اینکه نگاهش کنه گفت: بذارش رو میز.

صدری نگاهی به من انداخت و لپ تاپ رو روی میز گذاشت.

آریا: میتونی بری.

صدری: با اجازه.

اونم رفت و درو بست. آریا هنوز نگاهش به من بود.

آریا: آیناز.

با شنیدن اسمم از زبونش، مات شدم. مسخ شده سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم. با لحن معمولی ای اسمم رو گفت اما اونقدر نواش از نظرم زیبا بود، که دلم میخواست بگم یه بار دیگه صدام کن. اولین بار بود که میشنیدم اسمم رو به زبون میاره.

-من..یعنی..

آریا: چرا هول شدی؟ آروم باش.

اما نمیشد در برابر پسری که با اخم و به جلو متمایل شده در حالی که آرنج دستاش رو روی زانو هاش گذاشته و دستاش رو هم قفل کرده بود، آروم بود. اونم وقتی نگاه نافذ و خوشگلش مستقیم به چهره م دوخته شده بود.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو به صورتش سوق دادم.

-من..حقیقتش شنیده بودم که..مدتیه حال روحیتون خوب نیست. منم امروز..اِ..تصمیم گرفتم بیام اینجا ببینمتون.

یه تای ابروش رو انداخت بالا و فنجون قهوه ش رو برداشت و کمی مزه کرد. نفسم رو بیرون دادم. چه مرگم بود؟

حالتی توی صورتش ایجاد نشد: از کی شنیدی؟

-از ستاره و مژگان خانوم.

آریا: مادر من به تو گفته حال پسرم خوب نیست برو ببینش؟

اخمامو کشیدم توی هم. این چشه؟ خیر سرم بخاطر خودش اومدم حالا چرا مثل طلبکارها هی سوال میپرسه ازم؟ جوری گفت به "تو" گفته، که من یه لحظه به خودم شک کردم گدای سر کوچه شون نباشم!

-نخیر مژگان خانوم به "من" نگفته بود. داشت با آرشیدا حرف میزد اتفاقی شنیدم. نمیخواستین منو اینجا ببینین، همون اول بهم میگفتین. دیگه چرا بهم توهین میکنین؟

و کیفم رو از کنارم چنگ زدم و بلند شدم. مژگان خانوم راست میگفت "اصلا" رو مود نیست. گند اخلاق. به طرف در رفتم، هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که بازوم توی دستش اسیر شد.

آریا:  شک نکن اگه نمیخواستم ببینمت، بهت میگفتم. من با کسی رودربایستی ندارم. ضمنا؛ تا من اجازه ندادم، حق نداری پاتو از این در بذاری بیرون.

با لحن جدی و خشکش، بغض توی گلوم سنگین تر شد. اسیر گیر آوردی مگه؟

آریا: برو بشین.

لعنت به من که اینقدر زود مقابلش کوتاه میام. سر جای قبلیم نشستم. اما اون به جای اینکه سر جای قبلیش بشینه، صاف اومد و کنار من نشست.

نیم نگاهی بهش انداختم. سرشو روی پشتی مبل گذاشته بود و چشماشو بسته بود.

آریا: مهمیم برات؟

-چی؟

آریا: من و حالم.

با تعجب نگاهش کردم. هیچ حالتی توی صورتش نبود.

-اگه مهم نمیبود نمیومدم.

چشماش رو باز کرد و گوشه چشمی بهم انداخت.

آریا: چرا مهمم؟

نگاهم رو ازش گرفتم. دوباره هول شده بودم.

-خب..چون..شما کم کسی نیستین تو زندگی من.

و سرم رو انداختم پایین؛ در واقع چسبوندم به یقه م. هوفـــ . چجوری از پس گفتن این جمله بر اومدم؟

نیم نگاهی هم بهش ننداختم تا ببینم چه واکنشی از خودش نشون داد. یه دفعه با کشیدن شدن به جایی گرم، برق 225 وات به کل وجودم سرایت کرد.

قلبم دوباره شروع کرد با ریتم بندری زدن. منگ بودم. چشمام روی یه نقطه ی نامعلوم توی کاغذ دیواری کرم رنگ اتاق ثابت مونده بود. سرش روی شونه م بود.

هرم نفساش حتی از پشت شال هم گردنم رو میسوزوند.

و صدای آرومش: اومدی اینجا که حالم رو بپرسی؟

لبهام بهم دوخته شده بود.

آریا: نمیدونستی حال من با تو خوب میشه؟

آریا تو مگه نمیدونی من بی ظرفیتم؟ حس میکردم صدای کوبش قلبم اونقدر بلنده که آریا هم میشنوه.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آینوش
چهارشنبه 31 مرداد 1397 02:13 ب.ظ
افرین
آینوش
دوشنبه 29 مرداد 1397 02:06 ب.ظ
بزار بزار
پاسخ heliya-L . aynaz80 : چشم داریم مینویسیم.
اینوش
شنبه 13 مرداد 1397 05:08 ب.ظ
دارم دیوونه میشم. بزار
اینوش
جمعه 12 مرداد 1397 12:15 ب.ظ
چه جای بدی کات کردی دارم دیوونه میشم
پاسخ heliya-L . aynaz80 : عزیزم اینم یکی از شگردهای نویسندگیه
اینوش
پنجشنبه 11 مرداد 1397 12:39 ب.ظ
بزار بزار بزار بزار بزار بزار بزار بزار بزار بزار
پاسخ heliya-L . aynaz80 : چشم عزیزمممم
اینوش
پنجشنبه 11 مرداد 1397 01:36 ق.ظ
عالییییییییی بود طاقت ندارم. بعدیو زود بزار
پاسخ heliya-L . aynaz80 : چشم گلی فقط ممکنه پارت بعدی طول بکشه چون من الان سفر هستم.
سولین
چهارشنبه 10 مرداد 1397 01:25 ق.ظ
سلام خسته نباشیدرمان واقعاعالیه ولی خواهشاپستاتونوطولانی كنیدوزودزودپست بزاریدممنون
پاسخ heliya-L . aynaz80 : ممنون گلی چشم
کسب درآمد آسان از سایت شما
سه شنبه 9 مرداد 1397 10:46 ب.ظ
سلام وبلاگتون عالیه تبریک میگم
حیف نیست ازین وبلاگ خوبت درامد کسب نکنی؟؟
کسب درآمد اسان ، خودکار داشته باشید
چجوری؟؟؟؟
فقط با قرار دادن یک کد ساده در سایت خودتون کسب درامد کنیدc
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر