تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و بیست و سوم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
rew_%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%B9%D8%A7

پ.ن: لازم میدونم یه تشکر ویژه بکنم از #اینوش عزیز که اخیرا باهامون همراه شد و حمایت فوق العاده ش رو ازمون دریغ نکرد. با نظرات قشنگش بهمون روحیه داد. زنده باشی اینوش عزیزم








هنوز مبهوت بودم. اونقدر خلسه ی آغوشش گرم و شیرین بود، که منِ پرروی بیشعور دلم نمیخواست ازش جدا شم.

یه دفعه عقلم بکار افتاد. ممکن بود به جاهای بدتر کشیده بشه. و همینم باعث شد بر خلاف میلم، خودم رو از آغوشش بکشم بیرون.

سرمو انداختم پایین و هل  شده دست لرزونم رو به سمت کیفم بردم. وقتی برش داشتم، بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

-دیگه..باید برم..با..با اجازه.

و بلند شدم. اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم، که صداشو شنیدم.

آریا: صبر کن آیناز.

خشک شدم اما برنگشتم سمتش. یا اون اتاق با وجود کولر گازی خیلی گرم بود، یا دمای بدن من خیلی بالا بود. خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟!

اومد روبروم ایستاد که سرمو انداختم پایین.

آریا: از چی فرار میکنی؟

-....

دستش رو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا آورد. اما بازم با این حال نگاهم رو سمت دیگه ای دوختم.

آریا: نگاهم کن.

لحنش متفاوت بود و همین باعث شد نگاهم سمتش سر بخوره. درموندگی ته نگاه و لحنش مشهود بود.

آریا: مگه نگفتی واسه ت مهمم که بخاطر من تا اینجا اومدی؟ پس چرا سریع میخوای بری؟

بغضم رو با قورت دادن بزاقم فرو دادم:

-من حالم خوب نیست. خواهش میکنم.

اخماش جمع شد.

آریا: ولی..

-با اجازه.

و سریع به سمت در رفتم و بی معطلی بازش کردم. از اتاق خارج شدم و آریا رو همونطور ایستاده وسط اتاق تنها گذاشتم. دهانم رو باز کردم و اکسیژن رو به ریه هام فرستادم.

از زیر نگاه متعجب صدری گذشتم و به سمت پله ها رفتم.

قفلو زدم و سوار ماشین شدم. بی معطلی ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم.

"- نمیدونستی حال من با تو خوب میشه؟"

"- چرا مهمم؟"

"- کی همچین حرف مزخرفی رو زده؟"

"- خب حالا چرا بیخودی گریه میکنی؟"

گوشه ی خیابون پارک کردم و با استیصال سرمو روی فرمون گذاشتم.

-خدایا خودت کمکم کن. نباید این اتفاق بیفته؛ نباید.

 

********

-خب همونطور که جلسه ی قبل هم توضیح دادم، زمانی که این بخش از مفصل ثابت آسیب میبینه، باید بر طبق...خانوم نعیمی؟ خانوم نعیمی؟

هلیا: آیناز.

با سقلمه ای که هلیا به پهلوم زد، نگاهمو از چهره ی دختربچه ی بیهوش گرفتم و هل شده به سجادی نگاه کردم.

-بله استاد؟

با اخم نگاهم میکرد.

سجادی: این بخش رو متوجه شدید؟

چون هل بودم سریع و بدون وقفه سرمو تکون دادم: بله استاد.

یه تای ابروش رو انداخت بالا: اینطور فکر نمیکنم. حالتون خوبه؟

ستاره لبخندی برای حفظ ظاهر زد: استاد اگه اجازه بدید باهاش برم یه آبی به صورتش بزنه.

سجادی: ایرادی نداره. ده دقیقه تنفس بچه ها.

ستاره دستمو گرفت و از اتاق بیمار خارج شدیم. میخواست به سمت سرویس ها بره اما مانعش شدم.

-کجا میری بابا؟ همین جا میشینم.

نشستم روی صندلی های توی کریدور بخش و سرمو توی دستم گرفتم. اونم نشست کنارم.

چشمامو روی هم فشار دادم.

ستاره دستشو روی شونه م گذاشت: حالت خوبه آیناز؟ حواست کجا بود؟

بی اراده پوزخند محوی روی لبم اومد. حواسم کجا بود؟ بهتره بگی کی حواسمو دزدیده.

سرمو به علامت نفی تکون دادم: هیچ جا.

دروغ پشت دروغ. منی که دشمن دروغ بودم، حالا آمار دروغ هایی که در طول روز میگم از دستم در رفته.

ستاره: دیشب درست حسابی خوابیدی؟

-آره.

یه دفعه عصبانی شد: د خب بگو چه مرگته؟

سرمو بلند کردم و بازوهام رو تو بغلم گرفتم. نگاهم رو به یه نقطه ی نامعلوم روی دیوار دوختم.

بی اراده زبونم توی دهنم چرخید و زیرلب گفتم: اگه بگم که رسوا میشم.

ستاره: چی؟

لبهام روی هم فشار دادم و نگاهش کردم. با تعجب نگاهم میکرد.

سرمو به علامت نفی تکون دادم: هیچی.

دوباره اخماش تو هم رفت: آیناز دیگه داری عصبانیم میکنی. دردت چیه هان؟ چرا این چند روزه لب از لب باز نمیکنی یه زری بزنی؟ تو خونه همینجور ساکت و غمباد گرفته میشینی تو اتاقت بیرون بیا هم نیستی. اینجا هم که اصلا حواست سرجاش نیست خدا میدونه کجا داری سیر میکنی. فکر کردی اینها رو ما نمی بینیم؟ ولی دم نمیزنیم چون خیال داریم این رفتارهات مثل همیشه موقتیه.

نمیدونم چرا اشک توی چشمام جمع شد و چونه م از بغض لرزید. در همون حال هم نگاهم به ستاره بود.

تعجب کل چشماشو پر کرد و بازو هام رو گرفت و تکونم داد.

ستاره: آیناز؟ الهی قربونت برم چرا گریه میکنی؟ چی گفتم مگه؟ آیناز عزیزم؟

بهش نزدیک شدم و سرمو روی شونه ش گذاشتم و اجازه دادم اشکام به راهشون ادامه بدن.

صدام میلرزید: ستاره میترسم. خیلی هم میترسم. از اتفاقی که داره میفته. یا حتی شایدم تا الان افتاده. دردمو میدونم ولی دنبال سرکوب کردنشم. میترسم ستاره.

میتونستم چهره ی گیج و منگ ستاره رو تصور کنم. کمی که خالی شدم، از بغلش بیرون اومدم. صورتم رو با دستاش قاب گرفت و توی چشمام نگاه کرد.

کم کم لبخندی روی لبش اومد: حدسم درسته نه؟

-....

ستاره: خواهری من عاشق شده؟


نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 5 شهریور 1397 11:36 ق.ظ
میسی عزیزمایشالله خودت همیشه زنده باشی .راستی مثل همیشه عالییییی
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی