تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و بیست و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM





همون پسر پیش خدمت با سینی توی دستش بالا اومد و وقتی ما رو توی اون وضعیت دید، ایستاد و ابروهاش از تعجب پریدن بالا.

پسر: مشکلی پیش اومده آقای شایسته؟

آریا گوشه چشمی بهش انداخت و کوتاه جواب داد: نه.

پسره شونه ش رو بالا انداخت و اومد به سمت میز. قهوه و کیک ها رو روی میز گذاشت و رفت.

دوباره تکرار کرد: برو بشین.

اونقدر غرق نگاهش شده بودم که حرفش رو نشنیدم.

آریا: آیناز؟

صداش تا حدودی بلند بود و همین باعث شد علی رغم میلم، نگاهم رو ازش بگیرم و به زمین بدوزم. در همون حال با سری پایین، به سمت میز برگشتم و سر جای قبلیم نشستم.

دستهام رو زیر میز و روی پاهام توی هم قفل کردم و نگاهم رو بهشون دوختم.

آریا: به خودم لعنت میفرستم از اینکه هر بار یه چیزی میگم که باعث ناراحتیت میشه.

قلبم که دوباره آروم گرفته بود، با همین حرفش دوباره وحشیانه خودش رو به سینه م کوبید.

با این حال نتونستم نگاهم رو از دستهام بگیرم و عکس العملی نشون بدم.

آریا: آیناز، چرا بهم نگاه نمیکنی؟

سرم بی اراده بالا اومد و نگاه تشنه م توی دو گوی خوش رنگ و آرامش بخش نگاهش قفل شد.

آریا: منظور بدی نداشتم؛ نمیتونم بپذیرم که تو بخاطر دهن به دهن شدن با یه احمق، شان خودتو میاری پایین.

همون گرمای همیشگی به کل تنم سرایت کرد و این روبه وضوح حس کردم.

نگاهم رو به یقه ش دوختم: میشه لطفا تمومش کنید؟

به چشمام خیره شد و سرش رو تکون داد: حق با توئه، نباید یه مسئله ی پیش پا افتاده رو تا این حد بزرگش میکردم. قهوه ت رو بخور.

سری تکون دادم و جفتمون همزمان فنجون قهوه مون رو برداشتیم و مزه مزه کردیم.

حینی که در سکوت مشغول خوردن بودیم، یهو خنده ش گرفت و فنجونش رو گذاشت روی میز.

نگاهم متعجب به سمت لبهاش و بعد چشماش کشیده شد.

-چرا میخندین؟

گوشه ی چشماش جمع شده بود و عجیب دوست داشتنیش میکرد.

آریا: یاد حرفهای چند لحظه پیشِت افتادم و باعث شد خنده م بگیره. یه نکته ای که خیلی وقته بهم ثابت شده اینه که تو موقع عصبانیت مقابل من، خیلی راحت حرف میزنی و دیگه افعال رو جمع نمیبندی. اما وقتی آروم میشی دوباره رسمی حرف میزنی.

با خجالت لبخند کمرنگی زدم و سرم رو انداختم پایین.

آریا: عصبانیتت مزایای زیادی داره. دوتاش اینکه موقع عصبانیت خوشگل تر میشی و دیگه رسمی باهام حرف نمیزنی. باید از این به بعد سعی کنم بیشتر عصبانیت کنم.

یه آن همون نیمچه لبخندم هم محو شد. قلبم دوباره شروع کرد به دیوونه بازی. حس کردم گونه هام رنگ شرم به خودشون گرفتن. جمله ی دوم و سومش توی مغزم مرور میشد. آریا خیلی تودار بود و هر حرفی رو نمیزد. اما وقتی حرفی رو بی پرده میزد باید ازش ترسید!

نگاهش نمیکردم. اما با این حال نمیتونستم لبخندم رو پنهون کنم. و همینطور حس شیرینی که غیر منتظره به دلم سرازیر شده بود.

قهوه مون رو تموم کرده بودیم. فنجونش رو گذاشت روی میز.

آریا: خب دیگه بهتره بریم گردشمون برسیم.

با تعجب سرم رو بلند و نگاهش کردم.

-گردش؟

کتش رو پوشید: بله، از اولم قرارمون همین بود.

سرم رو پایین انداختم. خیلی دلم یه گشت و گذار دو نفره رو باهاش میخواست. منم که فرصت طلب.

سرمو بلند کردم و با لبخندی موافقتم رو اعلام کردم. کیفم رو برداشتم و بلند شدم.

با خارج شدنمون از کافی شاپ، ویبره ی موبایلم رو حس کردم. از کیفم درش آوردم و نگاهی بهش انداختم.

-جانم هلیا؟

هلیا: کجایی تو آیناز؟

نگاهی به آریا که بخاطر من متوقف شده بود و بهم نگاه میکرد، انداختم. بزاقم رو قورت دادم.

-من..بیرونم.

هلیا: خب میدونم بیرونی. کجایی دقیقا؟ ما اومدیم خونه ناهار هم از رستوران گرفتیم به جیب نگار. من فکر میکردم زودتر از ما رسیدی خونه.

- اومدم سری به کتابخونه بزنم. شما بخورین من معلوم نیست کی بیام.

هلیا: خیلی خب باشه. مواظب خودت باش.

-اوکی خداحافظ.

گوشی رو توی دستم فشردم و به آریا که حالا سوار ماشینش شده بود، نگاه کردم. به سمتش رفتم و درو باز کردم و نشستم.




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 24 شهریور 1397 08:48 ب.ظ
اخ ببخشید بالایی من بودم
شنبه 24 شهریور 1397 08:48 ب.ظ
عالییییییی بود.
heliya-L . aynaz80 ممنون عزیز دلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی