تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و بیست و هفتم رمان نبرد عشق

قسمت صد و بیست و هفتم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:شنبه 24 شهریور 1397-04:57 ب.ظ

آدمیست دیگر
شكننده است
وقت و بى وقت دلش تنگ مى شود
دوست داشتن مى خواهد
مواظبش كه نباشى
بى مهرى كه ببیند
دلش را برمى دارد و جاى دیگر پهن مى كند
نه اینكه فكر بد كنى نه
مى رود جایى كه فقط حرف بزند
حرف بزند كه نمیرد .

#امیر_وجود






ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

آریا: نمیتونی راستش رو بگی؟

نگاهش کردم. اخمو و متفکر به روبرو خیره بود.

-بنظر شما میشه؟

نفسش رو سنگین بیرون داد و دیگه چیزی نگفت.

به فاصله ی 20 سانت در کنار هم و در سکوت، مشغول قدم زدن توی پارک بودیم.

آریا: میخوام از این به بعد با من راحت باشی.

با تعجب نگاهش کردم.

-مگه تا الان ناراحت بودم؟!

لبخند کجی زد و سرش رو به طرفین تکون داد: منظورم اینه که میخوام راحت باهام صحبت کنی. مثل من.

سرم رو انداختم پایین و اندازه ی قدم هامون چشم دوختم.

-آخه سخته.

آریا: واسه چی سخته؟ من انتظار داشتم زودتر از اینها یخت باز بشه. وقتی اینجوری باهام حرف میزنی...

مکث کرد و همین باعث شد، کنجکاو از دونستن ادامه ی حرفش، به صورتش نگاه کنم. چقدر با عینک آفتابی جذاب میشد.

آریا: احساس یه غریبه بهم دست میده.

نتونستم لبخند محوم رو پنهون کنم. این یعنی اون منو خیلی به خودش نزدیک میبینه.

نگاهم رو ازش گرفتم و لبخندم رو پررنگ تر کردم: اگه باهاتون رسمی حرف میزنم، بخاطر احترام زیادی ایه که واسه تون قائلم.

آریا: میدونم اما میخوام این بار در صمیمیت واسه م احترام قائل باشی.

با لبخند و ابروی بالا پریده بهش نگاه کردم. خود شیفته!

اون هم منظورم رو از نگاهم خوند و لبخند کمرنگی زد.

آریا: هونطور که من قائلم.

سرم رو انداختم پایین و لبخندم رو پاک نکردم.

-باشه!

لبخندش پررنگ تر شد و دیگه چیزی نگفت.

نگاهی به درخت ها که رفته رفته داشتن خودشون رو واسه رسیدن پاییز آماده میکردن، انداختم.

آریا: یه چیزی ازت بخوام قبول میکنی؟

نگاهی بهش انداختم و با لبخند شونه ای بالا انداختم: تا چی باشه!

متقابلا لبخند زد: میخوام فردا توی خونه م به صرف یه قهوه ی آریا جوش، دعوتت کنم.

متعجب از دعوت ناگهانیش، بهش نگاه کردم و ایستادم که باعث شد اونم بایسته.

لبخند کمرنگی زدم: چه یهویی!

لبخند شیطنت باری زد: یهویی دلم خواست!

میخواستم ساعت ها توی مهر توی چشماش خیره و غرق شم. اما حس خجالت این اجازه رو بهم نمیداد. سرم رو پایین انداختم و دوباره شروع به حرکت کردم. در همون حال نتوستم لبخندم بزرگم رو مخفی کنم. توی دلم شوقی برپا بود دیدنی! چقدر باهاش بودن قشنگ و آرامش بخشه.

خودش رو بهم رسوند. سنگینی نگاهش رو حس میکردم.

آریا: خب؟

نیم نگاهی با لبخند بهش انداختم و نفس عمیقی کشیدم: کیک شکلاتی در کنارش فراموش نشه.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
saina
پنجشنبه 19 مهر 1397 06:02 ب.ظ
ممنون همیشه بی صبرانه منتظر و انلاین هستیم . باز هم میگم رمانتون خیلی قشنگه
پاسخ heliya-L . aynaz80 : مرسی از محبتت عزیزدلم
شنبه 14 مهر 1397 07:43 ب.ظ
سلام خیلی رمانتون قشنگه دستتون درد نکنه میشه لطفا سریع تر پارت هارو بزارید بی صبرانه منتظریم❤❤❤❤❤
پاسخ heliya-L . aynaz80 : سلام عزیز دلم این باعث افتخار ماست که قلممون باعث رضایت شما عزیزان شده.
چشم انشاءالله آخر این هفته پارت های جدید رو میذاریم. روی وب آنلاین باشیدها
ستیع
یکشنبه 8 مهر 1397 04:11 ب.ظ
عالیووو
اینوش
شنبه 7 مهر 1397 12:28 ق.ظ
بعدیو کی میزاری خواهری؟بعد محرم ‌ ؟تو مهر فعالیت داری؟
پاسخ heliya-L . aynaz80 : بله عزیزم فعالیت داریم. شرمنده اگه دیر شده، یه مقدار سرم شلوغ بوده این مدت.. انشالله تو این هفته پارت های جدید رو میذاریم.
اینوش
شنبه 24 شهریور 1397 08:51 ب.ظ
عالییی بود اجی
پاسخ heliya-L . aynaz80 :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر