تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و بیست و هشتم رمان نبرد عشق

قسمت صد و بیست و هشتم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:جمعه 20 مهر 1397-01:19 ب.ظ

سلام عزیزان دل
یه عذرخواهی به عزیزان بدهکاریم بابت تاخیر در ارسال پارت های جدید
ولی تعدادی از دوستان محبتشون رو نشون دادن و همچنان همراهمون بودن و با اشتیاقشون بهمون روحیه و انگیزه دادن.
کلی پارت جدید نوشته شده و ما 24 ساعت شبانه روز منتظر نظرات شما عزیزان هستیم.
درسته یه مدت کم کاری کردیم ولی با این حال نهایت سعیمون رو بکار گرفتیم تا جبران کنیم.
به امید همراهی هرچه بیشتر شما عزیزان..







 

*****

با لبخند و ذوق به تصویرم توی آیینه خیره شدم. امشب میل عجیبی به آراستگی خودم داشتم و همین باعث شد نهایت حوصله م رو برای زیبا شدن بکار بگیرم.

آرایش ملیحی کردم و مانتو پاییزه م رو که زمینه ی مشکی داشت و سر آستین و جلوش، نوار سرخ آبی رنگ داشت و آستین هاش هم سه ربع بود با طرح. زیرش هم پیرهن مشکی پوشیدم و با شال و شلوار مشکی، تیپم رو کامل کردم.

کیف ستم رو به همراه موبایلم برداشتم و به سمت در رفتم.

نگار: اوه اوه، به کجا چنین خوشتیپان؟

ایستادم و نگاهم رو به سمتش که روی مبل نشسته بود، دوختم.

-جایی قرار دارم.

نگار: آیناز مثل اینکه یادت رفته ها؛ قرار بود شرح حالی که از معصومه ذاکری گرفتم رو چک کنی.

لبهام رو بهم فشار دادم و کلافه چشمام رو یه بار بستم و باز کردم.

-قربونت برم میبینی که سرم شلوغه، به ستاره یا هلیا بگو.

نگار: آیناز جدیدا خیلی بدقول شدیا، دیشب که اومدی بهت گفتم، گفتی فردا. الان هم که باز بهونه میاری قرار دارم.

با اخم و دلخور نگاهم میکرد. با لبخندی که سعی میکردم بهش اطمینان بده، گفتم:

-فدات شم بهونه کجا بود؟ من غلط کنم بخوام به تو بدقولی کنم. ببخشید، دیشب فراموش کردم بگم امروز کار دارم. آخر شب بیا اتاقم، اگه باز بهونه گرفتم یه چَک بخوابون تو گوشم. خوبه؟

معلوم بود قانع شده اما بیشعور میخواست ناز کنه. با اکراه نگاهش رو ازم گرفت.

نگار: تو فقط امشب بهونه بیار. یه چَک چرا ده تا میخوابونم تو گوشت. دختره ی بزغاله.

لبخند دندون نمایی زدم و به سمتش رفتم. خم شدم گونه ش رو بوسیدم.

-تا تهش بزغاله تم! من دیگه باید برم. کاری نداری عشقم؟

بزور خنده ش رو کنترل کرد: برو گمشو.

-قبل شام خودمو میرسونم.

نگار: جرئت داری نرسون. هلیا واسه امشب استانبولی پخته، اگه این دفعه هم نخوری همه مون رو با هم بیرون میکنه.

خنده ی بلندی سر دادم: باشه، خداحافظ.

درو بستم و مشغول پوشیدن کفشهام شدم. شاد و شنگول از حیاط خارج شدم و سوار ماشین شدم.

بی اختیار احساس شعف بی سابقه ای میکردم. نمیدونم؛ شاید هم خیلی بی جنبه شده شده بودم.

ماشین رو قفل کردم و به سمت ویلا رفتم. زنگ درو فشردم که چند لحظه بعد، در توسط آقا یوسف باز شد.

با لبخند نگاهش کردم و سلام دادم. بعد از گرفتن جوابم، به سمت در ورودی حرکت کردم که آریا رو دست به سینه و با لبخند، منتظر خودم دیدم. قلبم با دیدنش توی اون تی شرت خاکستری و شلوار اسپرت مشکی، لرزید.

با رسیدن بهش، با لذت وافری بوی مخلوط شده ی عطر همیشگیش و شامپوی خوشبوش رو به ریه هام کشیدم.

لبخند پررنگی زدم و به چشماش خیره شدم.

-سلام.

لبخندش رو حفظ کرد: سلام، خوش اومدی. بیا تو.

درو باز کرد و اجازه داد اول من وارد بشم. با داخل شدنمون، من به سمت کاناپه های سورمه ای رنگ گوشه ی سالن رفتم و آریا به سمت آشپزخونه رفت.

نشستم و کیفم رو گذاشتم کنارم. صدای موسیقی ملایم و طبق معمول لایتی، فضا رو پر کرده بود.

با یه سینی که توش دو فنجون قهوه و کیک شکلاتی کوچیکی بود، به سمتم اومد. سینی رو گذاشت روی میز و یکی از فنجون ها رو به همراه یه تیکه کیک، روبروم گذاشت. لبخندی زدم و تشکر کردم. بوی شکلات و قهوه، هوش از سرم میپروند.

به چشماش خیره شدم: ببخش اگه دیر کردم.

برشی به اندازه ی سهم من از کیک زد و برای خودش برداشت.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
اینوش
پنجشنبه 26 مهر 1397 11:26 ق.ظ
عالی بود ابجیییییی.
پاسخ heliya-L . aynaz80 : ممنون از تو عزیز دلم
saina
جمعه 20 مهر 1397 11:33 ب.ظ
خیلی ممنون متشکرم خیلی قشنگه با سپاس فراوان❤❤❤❤❤❤❤
پاسخ heliya-L . aynaz80 : ممنون از شما عزیزدل
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر