درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:یکشنبه 29 مهر 1397-04:56 ب.ظ

قسمت صد و سی و یکم رمان نبرد عشق

پاییز جان!
تا میتوانی زرد شو
انار هایت را قرمز کن
برگ هایت را ببار
خیالت هم راحت؛
ما حالمان خوب است...!






پوزخندم رو حفظ کردم: معمولا همه عادت کرده بودن حرف آخر رو شما بزنید. شما هم همه ی سعیتون بر این بود که حرف خودتون رو به کرسی بنشونید و نظر هیچکس براتون مهم نبود. به خواست و احترام شما، همه ی زندگیمو توی آلمان رها کردم و اومدم اینجا؛ به خواست و احترام شما، رفتم خواستگاری دختری که یک بار هم ندیده بودمش؛ به خواست و احترام شما، برای سر گرفتن این نامزدی حرفی نزدم. به خواست و احترام شما، سه ماه حضور دختری رو توی زندگیم تحمل کردم که بود و نبودش برام فرقی نمیکرد و هیچ علاقه ای بهش نداشتم. فقط به خواست و احترام شما! اما شما براتون مهم نبود که اگر بر فرض محال، ازدواجی صورت میگرفت، آخرش به جدایی ختم میشد. اما این بار میخوام افسار زندگیم رو از دستهای شما بیرون بکشم. هرچند تا الان هم نبوده؛ ولی هر کاری کردم فقط به احترام خودتون بوده. پس دیگه بهتون اجازه نمیدم مانعم بشید.

همه مبهوت جسارت بی سابقه ی من مقابل خانوم جون بودن. واقعا هم جای تعجب داشت. اولین باری بود که من اینقدر سرد و جدی باهاش حرف میزدم.

نگاه سبزآبیش سراسر خشم بود. قبل از اینکه به اون یا کس دیگه ای فرصت حرف زدن بدم، نیم نگاهی بهشون انداختم و به سمت در رفتم.

اما بین راه با صداش متوقف شدم: صبر کن.

بعد چند ثانیه مکث، برگشتم و با اخم نگاهم رو به چشماش دوختم.

اخم غلیظش، چین هایی رو روی پیشونیش انداخته بود.

خانوم جون: حرفهاتو زدی باید منتظر جواب هم باشی. هیچکس منکر این نمیشه که این نامزدی بدون میل و شناخت شروع شد. ولی تو حق نداری کاملا یه طرفه و خودخواهانه همه چی رو تموم کنی. مثل اینکه فراموش کردی یه طرف این قضیه، در واقع طرف اصلی، یکتاست.

کلافه نگاهم رو به چند ثانیه به نقطه ی نامعلومی دوختم و دوباره برگشتم به صورتش: گفتم که، یکتا مخالف نمیشه.

سرش رو بالا گرفت و ابروشو بالا انداخت.

خانوم جون: یکتا مخالف نمیشه تیرداد؟

نگاهش به من بود اما در همون حال معارف رو خطاب کرده بود.

نگاهم سر خورد سمتش. که از همون لحظه ی اول تا الان، لب از لب باز نکرده بود. با فکی منقبض و اخم های غلیظ، نگاهش رو به قالی زیر پاش دوخته بود.

چند لحظه گذشت اما صدایی ازش درنیومد.

خانوم معارف از بی اعتنایی شوهرش زده بود به سیم آخر.

با گریه داد زد: چرا حرف نمیزنی؟ دخترمون از دست میره اون وقت تو لال شدی؟

خانوم جون با اخم سرش رو به سمتش برگردوند: چه خبرته نازنین؟ صبر داشته باش.

همه ی نگاه ها معطوف معارف بود.

که بالاخره تصمیم گرفت به سکوتش پایان بده: میشه.

با چشم های بی روح و اخم های درهم، به خانوم جون نگاه کرد و با صدای گرفته ای ادامه داد: بذارید همه چی تموم شه طوبی خانوم!

زنش هینی کشید و دستش رو روی دهنش گذاشت. به علاوه ی اون، همه متحیر بهش خیره شده بودن. حتی خانوم جون..

اما من با آرامش، نگاهش میکردم. میدونستم آخرش هر چی هم به زبون بیاره، این جمله رو میگه.

خانومش هنوز از شوک خارج نشده بود که خانوم جون موضع گرفت. دیگه ابروهاش جایی برای جمع شدن بیشتر نداشتن. صدای نفس های عصبی و بلندی که از راه بینیش خارج میشد، انگار تنها صدا توی فضای سرد خونه بود.

از لای دندون های چفت شده ش غرید: هیچ معلوم هست چی میگی تیرداد؟

این بار جدیت هم توی چشماش بود.

-صلاح دختر خودم رو خودم بهتر میدونم طوبی خانوم. تا الان هر چی بزرگی کردید کافیه؛ ازتون ممنونم. خودتون هم خبر داشتید که هر روزِ این دو نفر با تَنِش میگذشت. یکتای الان من، با یکتای سه ماه پیش زمین تا آسمون فرق کرده.  اصلا دلم نمیخواد دخترم بیشتر از این آسیب ببینه. ترجیح میدم این رابطه ی کذایی بهم بخوره تا اینکه ادامه داشته باشه و دخترم ضربه بخوره.

خانومش نشسته بود و گریه میکرد. دیگه داد و فریاد نمیکرد. آرشیدا با ناراحتی به سمتش رفت و شروع کرد به آروم حرف زدن باهاش.

خانوم جون هم ساکت شده بود. بابا و آرشا عصبی بودن. مامان خاموش و بی صدا روی مبل نشسته بود و به میز خیره بود.

سرم رو پایین انداختم و برگشتم.

هیچ حس بدی نداشتم. و فراتر احساس لذت و سبکی میکردم.

 

******* (6 ساعت بعد_1:30 بامداد)

ایمیل رو فرستادم. نگاهم رو از لپ تاپ گرفتم و چشمام رو مالیدم. نگاهم رو به فنجون خالی دادم و لبخند محوی زدم.

موبایلم رو برداشتم و به رادمهر پیغام دادم تا ایمیلش رو چک کنه.

موبایل رو انداختم روی میز و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. با اینکه روز سختی رو پشت سر گذاشتم، اما احساس خوشایندی داشتم. موبایلم رو دوباره برداشتم و وارد آلبومم شدم.

یکی از عکسهاش رو باز و روی صورتش زوم کردم. لبخند کمرنگی روی لبم اومد.

لبهای صورتی رنگ و عسلی های خوشرنگش که لبخند بهشون زیبایی بخشیده بود، بهم چشمک میزد.

نمیدونم چند دقیقه به عکسش خیره بودم که یه دفعه با صدای زنگ ممتد و گوشخراش اف اف، شوکه گوشی رو انداختم روی میز.

صاف روی صندلی نشستم و اخم کردم. گوش هام رو تیز کردم و بلند شدم. از اتاق خارج شدم و به سمت دیوار شیشه ای رفتم.

پرده ی حریر رو کنار زدم. علاوه بر اینکه زنگ میزد، به طرز وحشتناکی هم به در خونه ضربه میزد. انتظارش رو داشتم.

دندون قروچه ای کردم و پرده رو انداختم. برای جلوگیری از سروصدای بیشتر، درو زدم. از خونه خارج شدم و از پله ها پایین رفتم. توجهی به تی شرتی که تنم بود هم نکردم.

یوسف: دختر گلم، خانوم جان تو رو به پیغمبر بیخیال شو. بابا بوق سگ اومدی اینجا داد و بیداد میکنی که چی؟ مراعات آریا رو نمیکنی لااقل فکر همسایه ها باش. چه خبرته دختر؟

صدای دادش سوهان روحم شد: حرف نزن بینم، اصلا دلم میخواد تا صبح اینجا ساز و دهل بزنم. بَده مگه؟ تو چرا خوشحال نیستی عمو؟ خبر نداری خوشبختی داره از همه جهات بهم فشار میاره؟  بَده شادی کنم؟

-اینجا چه خبره؟

با صدای محکم و بلند من، یوسف که سعی در آروم کردنش داشت، ساکت شد و با ترس به من نگاه کرد.

نگاه اخم آلودم رو به یکتا دوختم و غریدم: تو این موقع شب اینجا چه غلطی میکنی؟

برقی توی چشماش دیدم که انگار شبیه اشک بود. به سمتم اومد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

اینوش
شنبه 26 آبان 1397 08:44 ب.ظ
هیچی آجی نگرانت شدم.
اینوش
چهارشنبه 23 آبان 1397 05:56 ب.ظ
هلیا
پاسخ heliya-L . aynaz80 : جونم عزیزم؟
اینوش
سه شنبه 22 آبان 1397 08:25 ب.ظ
هلیا؟کجایی؟
اینوش
شنبه 19 آبان 1397 01:31 ب.ظ
آجی کجایی؟چرا جواب نمیدی؟
پاسخ heliya-L . aynaz80 : سلام عزیزم بخدا شرمنده م، جانم؟
اینوش
سه شنبه 1 آبان 1397 01:56 ب.ظ
عالی عالی عالی عالی عالی عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر