تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت صد و سی و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : helia-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 7 آذر 1397 :: نویسنده : helia-L . aynaz80

وقت آن شد که دلم را بگذارم بروم با تو او را تک و تنها بگذارم بروم
به کجا میشود از معرکه عشق گریخت گیرم امروز از اینجا بگذارم بروم
سرنوشت من عاشق هم از اول این بود سر دیوانه به صحرا بگذارم بروم

همه سهم من از عشق همین شد که گلی گوشه خاطره ات جا بگذارم بروم
بی غبار آمده ام پیش تو آینه شوم تا خودت را به تماشا بگذارم بروم

تا رسیدن به قرار ازلی راهی نیست پا اگر بر سر دنیا بگذارم بروم
کوله بار سفرم را تو به دستم بده تا ساده تر روی دلم پا بگذارم بروم
همه سهم من از عشق همین شد که گلی گوشه خاطره ات جا بگذارم بروم

کوله بار سفرم را تو به دستم بده تا ساده تر روی دلم پا بگذارم بروم
همه سهم من از عشق همین شد که گلی گوشه خاطره ات جا بگذارم بروم

دست زیر شال آزادش برد و زنجیری که به گردنش بود رو بیرون کشید. از برقش فهمیدم چیه. اخمام غلیظ تر شد.

نگاهش به حلقه بود و صداش میلرزید. بعد چند لحظه خیره موندن بهش، نگاهشو به من داد.

یکتا: این حلقه..پیش من امانت میمونه. تا روزی که دوباره مجبور بشی دستت کنی، نگهش میدارم. آریا! من یکتام! عادت ندارم چیزی رو که از اول به اسم من بوده رو پس بدم. اینو بدون.

اشکش چکید که سریع پاکش کرد: این رو هم یادت نره که چقدر دوستت دارم.

و دست توی جیب مانتوش فرو برد و برگشت سمت در. پوزخند دندون نمایی زدم و بین چشمام رو مالیدم. اونقدر نگهش دار تا آخرش مجبور بشی بسوزونیش.

نگاهم سمت یوسف کشیده شد که صاف و صامت ایستاده بود و نگاهم میکرد.

نفس عمیقی کشیدم: برو بخواب عمو، برو.

***

*راوی*(سوم شخص مفرد)

صدای بسته شدن در آهنین، گویی حکم ناقوس مرگ را برایش داشت.

خیره به در، اشکش چکید. و مقدمه ای شد برای رگبار بعدی. آنقدر در دلش غم بود که با گریه هم تخلیه نمیشد.

در پیاده رو حرکت کرد و از خانه ی آریا دور شد. در میان راهش، هرازگاهی برمیگشت و به

            خانه نگاه میکرد. دلش میخواست حسی که به او میگفت «دیگه نمیتونی به این خونه برگردی» را سرکوب کند.

صدای هق هقش در فضای سرد و تاریک خیابان، میچرخید. از بلند بودن صدای گریه اش در خیابان خلوت هراسی نداشت. که اگر هراسی بود، باید برای آمدن به خانه ی آریا آن هم در ساعات اولیه ی بامداد، مانعش میشد.

هر چه در صندوقچه ی خاطراتِ خوبِ ذهنش، به دنبال خاطره ای خوشایند از آریا بود، چیزی نمیافت. مسلم بود. آنها در آن همه مدت، خاطره ی خوبی باهم نداشتند. که فقط و فقط ممانعت های آریا، بانی اش بود.

 

عصبی و نگران نیم نگاهی به ساعت ماشین انداخت. هرچه دقیقه ها پیش تر میرفتند، نگرانی اش بیشتر میشد.

زیر لب زمزمه کرد: دختره ی کله شق!

ماشین را با سرعت خیلی کمی میراند. چون در همان حال باید یکتا را پیدا میکرد.

صدای زنگ موبایلش بلند شد. با عصبانیت نگاهی به صفحه اش انداخت و با دیدن مخاطب، پوفی از سر کلافگی کشید.

اتصال را لمس کرد: بله دایی؟!

و دوباره صدای نگران تیرداد: الو سهند؟! پیداش کردی؟

نگاه دیگری به دو طرف خیابان انداخت: نه هنوز.

تیرداد عصبی شد: از اولم اشتباه کردم به تو زنگ زدم. آدرس بده خودم بیام دنبالش بگردم. کجا رفتی پِیِ ش؟

با کلافگی جواب داد: نمیخواد، بهت گفتم پیداش میکنم یعنی این کارو هم انجام میدم دیگه.

تیرداد: تو دو ساعت پیش به من گفتی پیداش میکنی. آدرس بده.

سهند: ای بابا دایی کلید کردی ها، میگم نمیـ...




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 آذر 1397 06:03 ب.ظ
چهارشنبه 14 آذر 1397 06:03 ب.ظ
کی میزاری؟من همچنان منتظر صحنه عاشقانه ام
چهارشنبه 7 آذر 1397 06:27 ب.ظ
عالی عالی



من صحنه عاشقانه موخوام
یکم صحنه هاشو بیشتر کن
helia-L . aynaz80
ای کلک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر