تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 29 تیر 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

یکتا:ما حتی الان نامزدم نیستیم، تو این مدت بجز شب خواستگاری امروز اولین باریه که دیدمش.

-اوه اوه...پس بدجور وضعیت رابطتون خرابه.

یکتا:آره جریان داره...خب نگفتی برای چی اومدی؟

-مهرارا (استاد) یه موضوع پروژه داده و گفته تو گروههای دو نفره تحقیق کنیم..خب؟ستاره و هلیا با همن،نگارم با یکی از بچه های کلاس دیانا،به خاطر همین منم میخوام با تو باشم..این یه فرصته..هم به من کمک میکنی، هم تو این پروژه میتونم بِسَنجَمِت..مطمئنا زحمتای این مدت تاثیری داره.

تو تموم مدتی که حرف میزدم، یکتا بادقت به حرفام گوش میداد..

بعد از چند ثانیه با پوزخند و کنایه گفت: نگار دوست عزیزتر از جانت چرا کمکت نمیکنه؟

میدونستم اینو میگه..پوفی کردم و گفتم: نگارم به اصرار دیانا قبول کرد وگرنه من مشکلی نداشتم..یکتا پروژه ی مهمیه..باشی بد نیست.

مکثی کردم و بعد از چند ثانیه گفتم: قبوله؟

یکتا هم بعد از کمی فکر کردن گفت: قبوله.

 

*آریا*

دختره ی احمق...میگه من غرورمو نمیشکنم،یه غروری بهت نشون بدم که...ماشینو روشن کردم و به سمت خونه پدریم روندم.اگه یه دقیقه بیشتر میموندم گردنشو میشکستم.

وارد سالن که شدم دیدم خانوم جونم اومده،مامان و بابام هم بودن.اوففف...مامان قیافش پکر بود؛ خدا بسازه. با همون اخمام، رفتم پیششون و بهشون سلام دادم.

خانوم جون: بشین باهات حرف دارم.

 حرف که نیست یه مشت مزخرفه...اخمامو بیشتر تو هم کشیدم و رفتم کنارش نشستم.

ادامه داد: دوست دارم اول تو سر و سامون بگیری بعد آرشا ولی وقتی تو با ازدواج مخالفت میکنی چطور به آرزوم برسم؟

نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتمو کنترل کنم: من اصلا از اون دختره خوشم نمیاد،هر دختری غیر از اون.

خانوم جون: پسرم من که الکی رو چیزی پا فشاری نمیکنم حتما یه چیزی میدونم...باور کن یکتا دختر خوبیه و میتونه خوشبختت کنه؛حالا بیا و یه مدت باهاش نامزد کن شاید ازش خوشت اومد،اگه نیومد طوبی نیستم بهت زور بگم.نمیدونم چرا اونو دوست نداری،هر پسری آرزوشه یکتا یه نگاه بهش بندازه.

پوزخندی زدم و زیرلب گفتم: چون همشون مثه خودش احمقن.

-من الان خستم بعدا راجبش صحبت میکنیم.

خانم جون: من به حرف یکتا گوش میدم.

چشمامو محکم بستمو بازکردم..دیگه چیزی نگفتم و به اتاقم رفتم... سریعتر باید از این خونه برم دیگه حوصله هیچکسو ندارم ..رو تختم دراز کشیدم.چشمامو بستم تا یه چرت بزنم .

*******

در اتاقم زده شد؛خدمتکار بود.

-بیا تو.

در رو باز کرد،اومد تو اتاق و گفت: خانم گفتن سریعتر لطفا.

-خیلی خب برو.

و از اتاق خارج شد.پوفففف... تصمیم گرفتم ریشمو بزنم،اخه هرکسی منو میدید فکر میکرد 30-40 سالمه.ریشمو تا آخر زدم.ای کاش منو با آرشا اشتباه بگیرن،آره فکر خوبیه به آرشا میگم امشب جاهامونو عوض کنیم.نه...این آرشا بلد نیست خوب نقش منو بازی کنه و من هم همچنین.تازه آرشا خان امشب با دوستاش قرار داره...یه پیراهن مردونه مجلسی آبی با شلوار جین سیاه تنم کردم.نمیخواستم خیلی رسمی باشم.

یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و با رضایت کامل از تیپم رفتم پایین.

********

با اخمای همیشه درهمم وارد سالن عمارت آقای معارف شدیم...یکتا رو دیدم...هه چه بزک دوزکی هم کرده..چه خوشحالم هست.یه خوشحالی ای نشونت بدم که کیف کنی.بهش توجهی نکردم تا ضایع بشه.به پدر و مادرش هم خیلی جدی و رسمی سلام دادم.

آخرای مراسم بود که بالاخره خانوم جون زبون باز کرد و با کلی مقدمه چینی بالاخره حلقه انداختیم و مارو نامزد کردن و صیغه محرمیت برامون خوندن.من از الان به بعد به طور رسمی بدبخت شدم.به امید اینکه الان پاشیم بریم لبخند زدم اما...باز مامانم الکی حرف زد و بحثشونو راجب به مد و فشن با خانم معارف ادامه داد.

نمیدونم آخرش چی میشه ولی...

اه...ولش کن..

هر چی بادا باد!


*آیناز*

******(روز بعد...)

کلاسمون که تموم شد رو به بچه ها گفتم:خب دخترا باهام کاری ندارین؟

هلیا:کجا به سلامتی؟

لبخندی زدم و گفتم: جلسه ی اول مشارکت با دکتر یکتا معارف در پروژه ی عظیم استاد مهربانمان، اتابک مهرارا..اجازه ی شرف یابی می دهید؟

از حرفام خندشون گرفت.

ستاره: پس حتما به دکـــتر یکتا معارف سلام فراوان برسان.

کلمه ی دکترو با تمسخر گفت..بیچره یکتا.

ستاره:ازش خیری که بهت نرسیده،حداقل بهش بگو شماره یکی از اون دوست پسر پولداراشو بهت بده.

-سفارشت محفوظه...خیلی خب دیر شد سریع سوار شین.

سوار شدیم و اول اونا رو رسوندم و بعد سمت خونه ی یکتا رفتم.

********

وارد سالن که شدم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، دختری بود که کنار یکتا نشسته بود و داشت باهاش صحبت میکرد...چند تا سرفه ی الکی کردم که متوجه حضورم بشن.

-سلام.

یکتا با ناز موهاشو پشت گوشش فرستاد و سلام داد.

دختره هم بهم سلام داد؛کنارشون نشستم.

دختره: یکتا جان این خانم خوشگلو معرفی نمیکنی؟

یکتا:آرشیدا جون آیناز،دوست صمیمیم...

و رو به من ادامه داد:آینازجان آرشیدا،خواهر آریا نامزدم.

-خوشوقتم.

و دستمو با لبخند ملیحی به سمت آرشیدا دراز کردم و اونم به گرمی دستمو فشرد...خب بریم سراغ شغل شریف و دشوار آنالیز کردن...چشمای متوسط سبز یشمی...پوست سفید...بینی قلمی...لبای قلوه ای...خیلی خوشگل بود...

آرشیدا: همچنین.

-به نظر که خواهرشوهر خوبی میای!

آرشیدا و یکتا خندیدن.

آرشیدا: بله،مبارک زن داداشم...برای یکتاجون چرا که نه؟

یکتا: قراره من و آیناز برای یه پروژه یه تحقیق انجام بدیم، میخوایم تا آخر ماه تموم بشه واسه همین آیناز جون روزای فرد بعد از دانشگاه میاد اینجا.

 آرشیدا: اوهوم..فکر نکنم اهل اینجا باشی، درسته؟

-بله مطمئن باش من اهل اینجا نیستم...من شیرازیم...فقط واسه دانشگاه اومدم اینجا... 3 ساله که اینجام.

آرشیدا: اوه از شیراز تا اینجا!چرا راه به این دوری؟چی میخونی ؟

-پزشکی...من توی دانشگاه های شیراز و تبریز قبول شدم؛منم این شهررو انتخاب کردم آخه دوستامم اینجا میخواستن بیان...خانوادم اولش مخالفت کردن؛اما من به روش خودم که هیچکس نمیتونه جلوم بایسته،راضیشون کردم...البته تعریف از خود نباشه هاا!...ای وای یکتاجان اصلا حواسم نیست مهمون داری!من برم سه شنبه میام.

آرشیدا:نه عزیزم کجا؟ من باید برم شما به کارتون برسین.

یکتا:ای بابا چقدر تعارف میکنید...هیچکس قرار نیست بره.

-آخه...

یکتا:همین که گفتم آیناز.

من و آرشیدا هم مثل بچه های حرف گوش کن،سر جامون نشستیم و به حرف جناب یکتا گوش دادیم.

داشتم تحقیقمو از تو کیفم در میاوردم که یه صدای مردونه گفت: سلام

سرمو بلند کردم دیدم نامزد یکتاست ولی یه فرقی کرده بود...آهان...ریششو زده بود...ولی عجب تیکه ای تور کرده ها این یکتا مازمور...تو اون پیراهن مردونه ی سورمه ای که با شلوار طوسی و کفش سفیدش هارمونی جالبی رو ایجاد کرده بود خیلی جذاب شده بود...ای که همون شب عروسی بترکی...اه من چرا دارم به این چیزا فکر میکنم؟؟

ولی واقعا هرکس هیکلشو برای اولین بار ببینه، نمیتونه چشم ازش برداره.خوشگلم هست بی شرف...برای اینکه خیلی ضایع نشم، خیلی خانومانه یه سلام و احوالپرسی دادم بهش و رومو ازش گرفتم و با برگه های تحقیق ور رفتم...اومدکنار من نشست...وا این همه جا باید پیش من بشینه؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1396 03:05 ب.ظ
ایوووووووول
heliya-L . aynaz80 ممنون فرشته جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی