تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 30 تیر 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

حالا خوبه نامزدش اینجا نشسته این داره اینجوری میکنه...منم به خاطر اینکه یکتا ناراحت نشه،بلند شدم و به بهونه ی اینکه برگه هارو بدم به یکتا، رفتم کنارش و بعد از دادن برگه ها به یکتا،کنارش نشستم.آریا یه پوزخند زد...پشت چشمی واسش نازک کردم..خب مردک روانی، من به خاطر کار تو اینکارو کردم...نه به خواهرش،نه به خودش.

یکتا رو به آریا گفت: عزیزم،آیناز دوست عزیزم...برای تحقیق یه پروژه  میاد اینجا.

آریا نگاهی بهم انداخت و گفت: بله یه بار دیگه هم اینجا دیدمشون...معلومه خیلی وابسته ات هستن.

اخمام رفت توهم..مردکِ چی بهش بگم؛داره با زبون بی زبونی میگه تو همش اینجا پلاسی...پس خودم باید سینه سپر کنم تا حق و سهمم پایمال نشه!

-منم دلیل دیگه ای برای اومدن به اینجا ندارم.

آریا:مگه من چیزی گفتم؟

-نه خیر؛ اما شما دارین غیرمستقیم اینو میگین.

آریا:شما یه برداشت دیگه کردین.

-منم کار و زندگی دارم...دلیلم برای اومدن به اینجا،جز کارمه،شما هم بهتره همیشه منظورتون رو مستقیم بگید؛شاید به گفته ی خودتون،طرف مقابل یه برداشت دیگه کنه.

آریا هم اخماشو کشید توهم وگفت:شما هم بهتره ببینید طرف مقابلتون کی نشسته.

-باشه فکرامو میکنم.

اوه اوه عصبانی شد...این کلا بی اعصابه...مردک لواشک.

آریا: خانم، احترام خودتونو نگه دارین.

-من که چیزی نگفتم،فقط نصیحتتون کردم...ولی بازم به احترام شما راجع بهش فکر میکنم.

بعد یه لبخند ژکوند زدم.

آریا: حدتونو رعایت کنین خانم...گیرم که من غیرمستقیم اینو گفته باشم...دلیل بر بی احترامی شما نمیشه.

و منتظر جوابی از طرف من نشد وعصبی بلند شد و رفت بیرون...فکر کنم واقعا ناراحتش کردم؛آدمی نبودم که دیگران رو ناراحت کنم و ازشون عذر خواهی نکنم ولی حرف حساب...بقیشو نمیدونم...به درک که ناراحت شد؛یکتا فقط معرفی کرد.اون طعنه زد و شروع کرد.دیوانه...البته منم یه زبونی دارم که نگووو...

آرشیدا:آیناز جان عجب بلایی هستی ولی از دست داداشم ناراحت نشو.همیشه همینجوری بوده فقط با خانوادش خیلی خوبه ولی با دیگران خشک و جدی رفتار میکنه،اما این دفعه که تو بهش گفتی،فکر کنم خودشو اصلاح کنه.

و بعد خندید.

آریا: یه وقت خسته نشی از این همه تعریف.بقیش هم بگو خب ...حرفاتم که تموم شد بیا...تو ماشین منتظرتم.

 

*آریا*

دختره ی پررو عجب رویی داره."فقط نصیحتتون کردم." باید میموندم جوابشو میدادم... اول که یدم فکرکردم چه دختر معصوم و پاکیه...باید حدس میزدم دوستای یکتا همشون مثل خودشن...فقط کاش ظاهر یکتا مثل این یکی بود.مطمئنا بازم میاد...فکر کنم این یکتا هم حسابی داشت حال میکرد...دلمون خوشه خواهر بزرگتر داریم،به جای اینکه ازم دفاع کنه،کارو بدتر خراب میکنه.بالاخره آرشیدا خانم تشریف آوردن.در رو باز کرد و سوار شد.

آرشیدا:وا...آریا!برو از یکتا و دوستش خداحافظی کن.

نگاه کلافه ای بهش انداختم و گفتم: آرشیدا،حامی عزیزم،بیخیال شو.

آرشیدا: نکنه میخواستی تو روی دختره بهش بی احترامی کنم؟

-نه انتظار نداشتم در مقابل بی تربیتی اون تو هم بی تربیتی کنی،ولی باید ازم عذرخواهی کنه.

آرشیدا: ولی همچین زیاد چیزه بدی نگفت که بزرگش میکنی...بعدشم خودت اول شروع کردی.

-من منظور بدی نداشتم.

آرشیدا:منو سیاه نکن یه عمر خودم زغال فروشم.

چیزی نگفتم.

آرشیدا:بله دیگه!!من که خواهرتم،مطمئنا میفهمم داشتی بهش طعنه میزدی.

-خب حالا...

آرشیدا تک خنده ای کرد و گفت: اون موقع که داشت ضایعت میکرد باید

قیافتو میدی...خب دیگه پاشو برو خداحافظی کن.

-خواهر من اینقدر گیر نده.

آرشیدا هم دیگه چیزی نگفت.ماشینو روشن کردم.

آرشیدا رو رسوندم خونش و خودمم رفتم شرکت.

 

*آیناز*


سر میز مشغول ناهار خوردن بودیم. البته ستاره نزدیک دو ساعت بود که داشت تو اتاق با گوشیش حرف میزد.

نگار: حالا ستاره خانوم واسه ما حرف خصوصی داره که میره تو اتاق حرف میزنه.

-به تو چه خب.

هلیا سرشو تکون داد: مفید و مختصر.

نگار نگاه پرحرصی به من و هلیا کرد و به خوردنش ادامه داد.

تقریبا یه ربع بعد  ستاره رضایت داد از گوشی دل بکنه و اومد نشست.

نگار با طعنه گفت: خسته نباشی.

ستاره نگاهی بهمون کرد: بچه ها من باید برم شیراز.

باتعجب نگاش کردیم.

-چرا؟
ستاره: این قلب بابام دوباره بازی درآورده، خداروشکر اتفاقی نیفتاده اما اونجور که سینا گفت مثل اینکه بهونه ی منو میگیره. خودمم دلم براش تنگ شده.

هلیا: یعنی میخوای بری؟

ستاره: آره تا فرجه ی بعدی هنوز خیلی مونده. دو هفته مرخصی میگیرم.
 
با لب و لوچه ی آویزون نگاهش کردم: دو هفته بدون تو چیکار کنیم؟

نیشش باز شد که هلیا ذوقش رو کور کرد: عزیزم من و نگار که هستیم، چه نیازی به این عذب اوقلیه؟

ستاره لبهاش رو یه وری کرد: بابا نمکدون.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 مرداد 1397 04:45 ب.ظ
I got this website from my friend who informed me regarding this web site and at the
moment this time I am visiting this web site and reading very informative content at
this place.
پنجشنبه 24 خرداد 1397 05:32 ق.ظ
It's in fact very complicated іn tһiѕ active life
tߋo listen news on TV, therefore I оnly uѕe orld
wide web f᧐r tһat purpose, andd tаke tһe newest informatiօn.
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 08:25 ب.ظ
Yes! Finally something about b.
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 08:41 ب.ظ
Howdy! Thiss is mmy 1st commeent hedre sso I just wanted too gve a
quick shout oout and teell you I genuinelpy enbjoy readingg throlugh your blog posts.
Can you recokmend anny othrr blogs/websites/forums that
deal with the same topics? Thanks!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:07 ق.ظ
whoah thiis blpg iis fantyastic i live reading yyour posts.

Keeep up the good work! Yoou know, any persons are huntijg round
for thiss information, you cann help them greatly.
یکشنبه 23 مهر 1396 09:31 ب.ظ
زووووووووووووووووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی