تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت یازدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

وقتی پروازمو اعلام کردن رفتم تا چمدونمو بدم که اون دختره دوست یکتا رو دیدم...اسمش چی بود؟؟آهان...آیناز...آره اونو دیدم...سه تا دختر دیگه هم باهاش بودن..آیناز تو بغل یکیشون بود.چون پشتش به من بود قیافش دیده نمیشد..یکیشون چشمش به من افتاد...دم گوش اون یکی دوستش یه چیزی گفت که باعث شد سرشو خیلی ضایع به طرف من بچرخونه...یه لبخند ژکوند تحویلم داد...آیناز دید اینا دارن دم گوش هم پچ پچ میکنن رد نگاهشونو دنبال کرد و منو دید...

از نگاهش تعجبو فهمیدم..به معنی سلام سرشو تکون داد..

به کاراشون یه پوزخند زدم و بی توجه به راهم ادامه دادم..

 

*آیناز*

همونطور از عکس العملش خشک سر جام وایستاده بودم و به جای خالیش نگاه میکردم.

نگار با تعجب گفت: میشناسیش؟..کیه؟؟..

نگاش کردم و گفتم:آره میشناسم...آریا خان که میگفتم همین تُحفست..نامزد یکتا..

هلیا متعجب گفت: جدی میگی؟؟..

سرمو تکون دادم..

نگار در حالی که چشماش برق میزد، گفت: راست میگیا بد جیگریه کثــــــــــــافت.

هلیا: چه عجب از یکتا خانوم یه هنر دیدیم..

ستاره: در چه مورد؟..

هلیا: تیپش دیگه..

از روی تاسف واسشون سری تکون دادم..

-دیوونه این شماها..

نگار: ایشششش..برو بابا..هر دفعه یکی به پستمون خورد، تنها کسی که پاستوریزه بازی دراورد، تو بودی..

با اعتراض گفتم: نگار..نامزد داره..

دستشو انداخت بالا و گفت: خوب داشته باشه..یکتا که آدم نیست..دو روز که پسره باهاش باشه، میفهمه یکتا رو اعصابه ولش میکنه..

یهو ستاره با هول گفت: ول کن این دختره رو...بچه ها باید برم پروازمو اعلام کردن.

و برای آخرین بار ازمون خداحافظی کرد.

از فرودگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.

نگار:نمیری پیش عشقت؟

-کی؟

نگار:یکتا.

-    چرا اول باید شما رو برسونم..

رسوندمشون..

 دو ساعتی باهم بودیم..داشتم وسایلمو جمع میکردم.در همون حِین گفتم:راستی نامزدت کی برمیگرده؟

یکتا تعجب کرد و گفت: در مورد چی حرف میزنی؟

با تعجب گفتم: نامزدت دیگه..

 یکتا کلافه گفت: آیناز درست حرف بزن ببینم چی میگی..آریا کجا رفته که باید برگرده؟

-از من میپرسی؟..چمیدونم بابا امروز تو فرودگاه دیدمش..کنجکاو شدم ازت بپرسم..

یکتا متعجب گفت: تو توی فرودگاه چیکار میکردی؟

-رفته بودیم بدرقه ی ستاره، رفت شیراز..اتفاقی نامزدتو هم دیدم..سلام دادم ولی اون یه پوزخند زد و رفت.

یکتا اخماش رفت تو هم و گفت: اصلا به من چیزی نگفت داره جایی میره.

-آره منم تعجب کردم چرا تو همراهش نیستی...خانوادشم از دور دیدم.

-دیگه باید برم عشقولی...بای.

یکتا تو فکر بود..واسه همین جوابمو نداد..منم بیخیال شدمو رفتم..

*یکتا*

کارد میزدی خونم در نمیومد...درسته دوسم نداره اما برای اینکه بقیه نفهمنم که شده باید به من خبر میداد...نباید جلوی آیناز اینجوری ضایع میشدم..

 بلند شدم و بهش زنگ زدم...واقعا کلمه ی "مردک موجی"که برای شمارت گذاشتم مناسبته. بعد از 5-6تا بوق جواب داد.

آریا: چیه؟

-سلام..

آریا: پوففففف...علیک..

حرفی نزدم..

آریا: کم داری الکی زنگ میزنی؟

اخمام رفت توهم..از تنها چیزی که  متنفر بودم، توهین بود..

-درست حرف بزن..

آریا: هر وقت از تو حرف درستی شنیدم، باشه..

پوفی کردم و گفتم: بهتره دیروزو فراموش کنی..

از پشت تلفن حس کردم پوزخند زد..

آریا: چرا فکر میکنی بچم که بخاطر یه دعوای مسخره که بین من و تو عادی شده، قهر کنم؟..به نظرت وقت من بیشتر از اینا ارزش نداره؟؟.. ( و با تمسخر ادامه داد:) خیلی خب حالا واسه اینکه بیشتر از گریه نکنی باهات آشتی میکنم..

دندونامو بهم فشار دادم..همیشه میدونه چجوری اعصاب منو بهم بریزه..

-زنگ نزدم اینارو بهم بگی..

آریا: منم وقت ندارم حرفاتو بشنوم..

بد از چند ثانیه با صدای آرومی پرسیدم: الان کجایی؟

آریا: هر وقت بهم گفتی چه ربطی بهت داره، بهت میگم کجام..

کلافه گفتم: اهههههه..مث آدم بگو دیگه کجایی..کارت دارم..

آریا هم پوفی کرد و گفت: تبریز نیستم..

پس آیناز درست میگفت..

-    - پس کجایی؟

کلافه گفت: بس کن دیگه..این سوالا و جوابا واسه چیه؟..چته تو؟

بعد چند ثانیه گفت: اون دختره پیشت اومده؟

فهمیدم منظورش آینازه..

-آره..حالا بگو کجایی؟

آریا: دارم میرم آلمان...

یهو تو جام خشک شدم..

با لکنت گفتم: دا..داری..برمیگردی؟

احساس کردم پوزخند زد..

آریا: چیه ترسیدی؟..نخیر یه کاری پیش اومده میرم و برمیگردم...

نفس راحتی کشیدم..بعد چند لحظه با عصبانیت گفتم: پس چرا به من نگفتی؟

آریا هم با عصبانیت گفت: چرا باید به تو بگم؟..نیازی نبود تو بیای..انقد رو اعصابم نباش یکتا..نگاه کن واسه یه سفر کاری که به هیچ کس ربطی نداره یه دختربچه داره منو بازخواست میکنه..

-خودمم مشتاق این نبودم که قبل رفتن، روی ماهتو ببینم و ابراز احساسات کنم..فقط واسه حفظ ظاهرمون میگم..کاش حداقل بهم میگفتی تا جلوی آیناز ضایع نشم..

آریا: من از کجا میدونستم اون دختره رو اونجا میبینم؟..بعدشم ضایع شدن یا نشدنت پیش دوستات، به من هیچ ربطی نداره..دیگه زیادی داری چرتو پرت میگی..

و قطع کرد..بیشعور بی شخصیت..

اخمام حسابی توهم بود..یه لحظه فکری از سرم گذشت..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 تیر 1397 03:24 ق.ظ
I'm not sᥙre why but tthis weblog iss loading vey slow ffor mе.
Is anyߋne elѕe having this ρroblem or is it a issue on my еnd?
I'll check bɑck later on and sеe іf tһe proЬlem ѕtilⅼ exists.
چهارشنبه 30 خرداد 1397 09:00 ق.ظ
You havе mаdе sⲟme decent poіnts tһere.
І lookeⅾ onn thе net for ore infοrmation aƄߋut tthe issue andd fօund most people
wiⅼl go al᧐ng wіth yyour views on tһis site.
جمعه 21 اردیبهشت 1397 12:14 ق.ظ
Exceptional post however I was wondering if you could write
a litte more on thi topic? I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.

Thanks!
جمعه 21 اردیبهشت 1397 12:07 ق.ظ
Exceptional post however I was wondering if you could write
a litte more on thi topic? I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.

Thanks!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:07 ق.ظ
Thhis iis myy first ime pay a qick vsit att here and i
am gnuinely pleassan too read aall aat alone place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی