تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت اول رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 15 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80




به نام پادشاه عالم عشق که نامش هست نقش خاتم عشق

مقدمه:

من بی تقصیرم،

تقصیر توست، 

تو که چشمانت جادو میکند، 

تو که با نگاهت قلبم را زیر و رو میکنی.

تقصیر قلبم که اسیر تو شد، 

تقصیر قلبم که تسلیم تو شد،

میخواهم قدم به میدان نبردی بگذارم که فاتحش یا منم یا تو

من.. تو.. قلبم و عشقی که دارم جنگجوی این نبرد هستیم

این عشق

در همین نبرد

که من نامش را میگذارم، 

نبرد عشق.. 

***

بوقی زدم و منتظر باز شدن در موندم و طولی نکشید که توسط فردریک باز ‌‌شد. 

از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم. وارد سالن شدم و همه رو یه دور از نظر گذروندم. امشب یکی از اون دورهمی هایی رو داشتیم که بعد استقبال از خانوم جون برپا میشد. دیگه به این دورهمی ها و رفت و برگشت های متوالی خانوم جون به ایران، عادت داشتم.

صحبت ها گرم بود که با "سلام" بلند من، همه نگاهشون به سمتم کشیده شد. بعد جواب سلام بقیه و احوال پرسی با آرشیدا و سامان، به سمت خانوم جون رفتم.

-خوش اومدین.

با لبخندی که حس میکردم زیادی غیرعادی هست گفت: ممنون پسرم، بیا بشین ببینمت.

مبل کناریش رو اشغال کردم. بعد پذیرایی مستخدم، بابا روشو به طرفم کرد: کارا چطور پیش میره پسرم؟

-خداروشکر اوضاع رو رواله. پروژه ی جدیدی رو دست گرفتیم که با همکاری شرکت (...) مطمئنا موفق میشیم.

بابا با تحسین و اطمینان سرشو تکون داد: خداروشکر، تو که باشی همه چی مرتبه.

مامان: میشه خواهشا یه امشب بحث کارو ول کنین؟ ناسلامتی خانوم جون مهمونمون شدن.

اما من امشب احساس خوبی نداشتم. حس میکردم این دورهمی که به لطف خانوم جون برپا شده، کمی غیر عادیه.

مامان با دلخوری رو به من گفت: که دستشونم درد نکنه، حداقل ایشون باعث میشن ما سال تا سال پسرمونو ببینیم.

لبخند کمرنگی زدم و بی توجه به کنایه ش گفتم: قربونت برم خودت که میدونی چقدر گرفتارم. فرصت نمیکنم.

خانوم جون جدی روشو به طرفم کرد: این گرفتاری و مشغله ها رو همه دارن آریا جان. اما با وجود اینها، بازم حساب خونواده از کار جداست.

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. به هر حال من هرچی هم بگم بازم حرف حرف خودشه.

آرشا رو به خانوم جون گفت: سر آریا رو بگیری، تهش به شرکت ختم میشه. این که چیز جدیدی نیست. بیخیالش، شما اینو به ما بگو خانوم جون. چه برایمان از ایران آورده ای؟

آرشیدا خندید: جالبه که هر دفعه تو فقط این سوالو از خانوم جون میپرسیا.

سامان: عزیزم بالاخره آرشا باید یه جوری نمک بریزه.

آرشا با حالت خنده داری ابروهاش رو کج کرد: تیکه میندازی شیرین زبون؟

مامان با خنده ای وارد بحث شد: باز تو و سامان شروع کردین؟ اصلا اجازه دادین خانوم جون حرفی بزنه؟

خانوم جون نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش جدی شد: این بار از ایران براتون خبرهای جدیدی آوردم.

سکوتی توی جمع برقرار شد و نگاه کنجکاو همه به سمت خانوم جون دوخته شد.

بابا: بفرمایید مادر.

خانوم جون نگاهی به من و آرشا کرد و رو به بابا گفت: راستش یه تصمیمایی دارم که زیاد بد نیست. 

بابا لبخند زد: چه تصمیمایی؟ 

نگاهی به من انداخت و تکیه داد. لحنش محکم بود: تصمیماتی برای ازدواج این دو برادر. من طی این چند سالی که به ایران رفت و آمد داشتم، با دوتا خونواده ی اصیل در ارتباط بودم. خونواده های معارف و زمانی. حالا آشنایی ما بماند چون اصلا مهم نیست. معارف یه دختر داره که مجرده. دختر قابلی هست و چیزی کم نداره و به نظرم مناسب آریاست و درضمن دانشجوئه. اما خونواده ی زمانی دو تا بچه دارن. یه دختر و یه پسر که دخترشون رو از هر لحاظ تایید میکنم و فکر میکنم بتونه با آرشا بسازه.

جمع توی سکوت عجیبی فرو رفت.

توی نگاه همه فقط بهت بود. با ابروی بالا رفته به خانوم جون خیره شده بودم. جدی یا شوخی بودن حرفاشو درک نمیکردم. اما از اونجایی که این لحن محکم هیچ شباهتی به شوخی نداشت، تعجب من بیشتر شد. آرشا نگاه سردرگم و پرسشگرشو به من دوخت.

دست آخر سکوت جمع رو آرشیدا شکست: میشه یه بار دیگه تکرار کنین؟ 

خانوم جون اخم کرد: یعنی همه ی اینا رو یه بار دیگه تکرار کنم؟ مگه چیز عجیبی گفتم ؟

آرشا: عجب چیزی از ایران آورده ای خانوم جون.

با اخم های درهم گفتم: میشه بدونم دلیل این تصمیم یهویی چیه؟

خانوم جون: دلیل خاصی نداره آریا جان.

مامان کلافه گفت: لطفا توضیح کامل تری بدین. من متوجه نشدم.

خانوم جون: این همه تعجب برای چیه؟ درک اینکه من دوتا دختر خوب رو واسه آریا و آرشا در نظر گرفتم، خیلی سخته؟ مگه مژگان خودت همیشه گیر ازدواجشون رو نمیدادی؟ خب حالا من کیس مناسب رو برای هردوشون پیدا کردم. خوش چهره، با اخلاق و از هر نظر کامل. من که واقعا پسندیدمشون. فقط میمونه نظر شما.

احساس کردم لبخند کمرنگی رو لبای مامان اومد. 

بابا نگاه گیجی به من انداخت: خب، این یه جور شوک بود برای ما.. 

حرفشو قطع کرد: میدونم. ولی یه چند وقتی هست دارم بهش فکر میکنم. و به نظرم حالا باید باهاتون درمیون میذاشتم.

مامان: یعنی باید بریم ایران؟ 

نگاه عصبی به مامان انداختم.

-اگه ما پیشنهادتونو رد کنیم چی میشه؟ 

آرشا: ای بابا چرا جمع میبندی آریا؟ با این تعریفایی که خانوم جون کرد مشتاق شدم ببینمش. جمع حاضر من موافقم.

با عصبانیت بهش توپیدم: لازم نکرده مشتاق باشی.

خانوم جون: آریاجان مگه من گفتم همین فردا بری خواستگاری؟ به نظرم تو هم ببینیش. انقدر تو کار غرق شدی یه سفرم به ایران داشته باشی، بد نیست. حال و هوات عوض میشه. 

مامان: منم موافقم. شاید حداقل این دختری که شما میگید معجزه کنه و دل پسر ما رو ببره. والا خودم که نمیدونم دیگه چیکار میکنم. هر دختری بهش معرفی میکنم یه بهونه ای میاره.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها : نبرد عشق، رمان اعاشقانه، رمان، آیناز80،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 شهریور 1397 01:11 ق.ظ
سلام من نگارم رمان تون خیلی قشنگه
heliya-L . aynaz80 نظر لطفته نگار جان
یکشنبه 10 تیر 1397 09:33 ب.ظ
اسمت اریاست منم اسم دوس پسرم آریاست
heliya-L . aynaz80
دوست عزیز من دخترم اسمم آریا نیست.
جمعه 28 اردیبهشت 1397 11:54 ق.ظ
عالی❤❤❤❤
heliya-L . aynaz80 مرسی
دوشنبه 10 مهر 1396 08:13 ب.ظ
خیلی قشگ مینویسیییییییی^^
heliya-L . aynaz80 مرسی عزیزم
شنبه 8 مهر 1396 11:45 ب.ظ
سلام عزیزم خوبین؟ رمانتون عالی خیلی قشنگه خوشم اومد ممنون بابت رمان زیباتون منم دارم یه رمان مینویسم خوشحال میشم بخونید و ضعفامو بهم بگید؟ اخه اولین باره رمان مینوسم تشکر میکنم بابت وب زیباتون
heliya-L . aynaz80 حتما عزیزم
جمعه 31 شهریور 1396 08:36 ب.ظ
چرآ اسم خودتو گذاشتی تو شخصیت رمآن...؟!!
heliya-L . aynaz80 عزیزم این که چیز عجیبی نیست..
خیلی از نویسنده ها این کارو میکنن..
دوشنبه 6 شهریور 1396 09:23 ب.ظ
نویسنده ی این رمان هردوتونید نه؟
heliya-L . aynaz80 اره..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی