تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت دوازدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

اخمام باز شد و همزمان چندتا حس باهم سراغم اومد..تعجب..نگرانی..عصبانیت..و..

نه نه..نباید..نمیشه..اون نمیتونه..چرا باید حرفاشونو باور کنم..شاید دارن حفظ ظاهر میکنن..

کلافه از جام بلند شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم..خودمم نمیدونم چمه..آریا..اه لعنتی..تو نباید اینکارو کنی..باید کمی استراحت کنم تا بتونم با خودم کنار بیام...

 

*آیناز*

نگار:یعنی واقعا یکتا خبر نداشت؟

-نه بابا...خیلی عصبانی شد.

هلیا با اخم گفت: کدوم مرضی بهت زده بود که این سوالو که اصلا بهت ربطی نداشت پرسیدی؟..تو اصن سر پیازی یا ته پیاز؟..شاید اختلافی بینشون پیش اومده که به یکتا نگفته..به تو چه اخه فضول..

منم با اخم گفتم: ا..درست صحبت کن..فضول خودتی..چمیدونم!یهو از دهنم در اومد.

هلیا: به هر حال دعواشون شد اون زنجیری (یکتا) نیاد یقه ی تورو بگیره؛حواستو جمع کن..این دختره همینجوریش هم تعادل روانی نداره.

نگار که تو فکر بود، گفت: ازش بعیدم نیست..شاید پیش خودش یه برداشت دیگه کنه..

کلافه گفتم: ای بابااااااا..بس کنین دیگه..اخه چه برداشتی؟؟..از خداشم باشه بهش خبر دادم..

و با مکث و تاکید گفتم: توجیهش کردم که اتفاقی دیدمش..

هلیا: یکتا هم توجیح شد..

نگار با اخطار رو به هلیا گفت: هلیا..بسه دیگه..

هلیا هم پشت چشمی واسش نازک کرد..

نگار: ستاره رسیده..

هلیا:جریان شلوارلی رو بهش گفتیم.

نگار: میگه به من چه میخواست به اون چشمای کورِش اون عینک وزقی شو بزنه و تصادف نکنه.

-بچه ها بهتر نیست بریم عیادتش یکم خود شیرینی کنیم؟

هلیا: خودشیرینی واسه آدم بی ارزشی مثه اون نمی ارزه.

نگار پوزخندی زد و گفت: هه...انگار اونم منتظر عیادت ماست...اون الان فقط ستاره رو میخواد!!

هلیا: تحقیقتون تا کجا پیش رفته؟

-آخراشه دیگه.

هلیا:به سلامتی...ما هم آخراشیم.

******(دو هفته بعد...)

با لحن معترضانه گفتم:سرتو اوردی بالا چی؟؟

ستاره:سرمو اوردم بالا و با چشمای عصبانی خلبان روبه رو شدم.اونم تا متوجه من شد انگار یادش اومد منو تو فرودگاه دیده.با لکنت گفت"اِاِاِ..شما..یعنی..اممم..من قبلا شما رو ندیدم؟؟"دقیقا همون صدا رو داشت..مطمئن بودم خودشه..منم گفتم"چرا اتفاقا چند باری هم تو هواپیما بهم تذکر دادین."اونم با گیجی گفت"شما همونی بودین که مهماندار ازش شکایت کرد؟" من با اعتماد به نفس جواب دادم"درسته..خودمم."خلبان هم گفت"از دیدن دوبارتون خرسندم.با اجازه."و بعد رفت.از اینکه واسم غیرتی شد یه حس خوبی پیدا کردم.

-چشمم روشن.

ستاره:میشه پارازیت نندازی؟

-چشم.

ستاره: بی بلا.خب ادامش..درست بعد از این دخترخالم پیشنهاد داد بریم حافظیه.حتی با اینکه زیاد رفته بودم ولی دلشو نشکستم.اخه خالم اصفهان زندگی میکنه همیشه هم که میومدن دخترخالم بخاطر امتحانات دانشگاش اصفهان میموند.خلاصه اولین بار بود اومده بود شیراز.با هم رفتیم حافظیه.شلوغ بود.دخترخالم رفت تا یه فال بگیره.منم یکم اون اطراف قدم زدم.رفتم یه یخ در بهشت گرفتم.سرم تو گوشی بود و داشتم پیاماتونو میخوندم که خوردم به یه نفر.کل محتویات لیوانم ریخت رو لباس سفیدش.سرمو اوردم بالا و بازم چشم تو چشم شدیم.من یه نگاه به اون یه نگاه به پیراهنش میکردم.کلی خجالت کشیدم.این سومین دیدارمون بود.خلبانه که هنوزم اسمشو نمیدونستم گفت"اشکال نداره پیش میاد دیگه..میگم به نظرتون این دیدارا اتفاقیه یا نه شما هرجا میرم میاید دنبالم؟؟"منم که از پرروییش امپر چسبونده بودم گفتم"اتفاقا منم همین سوالو از شما داشتم."خلبانه هم گفت"راستش من اومدم پیش حافظ ببینم این بخت ما کی وا میشه شما چطور؟"منم گفتم"منم بخاطر اصرار دخترخالم اومدم خـ..."قبل تموم شدن حرفم دخترخالمو دیدم که داشت میومد سمتمون.از خلبان خداحافظی کردم و بعدم رفتم پیش دخترخالم.دخترخالم سعی کرد از زیر زبونم حرف بکشه ولی  من فقط گفتم"بخاطر اینکه اون پسرا رو ترسوند ازش تشکر کردم."

نگار:همین؟

ستاره: نه پس هنوز شیش هفت تا دیگه تو جیبم دارم.

نگار:یعنی...؟

ستاره: یعنی چی؟

نگار با لحن شیطونی گفت: یعنی اینکه...تو هم عاشق شدی.

هلیا:مبارکـــــــه!

و شروع کرد کل کشیدن.

یهو نگار با هول گفت: چی بپوشم؟

ستاره: چی میگین شماها..دیوونه شدین؟

تک خنده ای کرد و گفت: عاشقی؟..من عاشق بشم؟..فقط گفتم خیلی جنتلمن بود منم ازش خوشم اومد..عاشقیمو دیگه کجای دلم بذارم؟

هلیا: پوفففففف..چه فرقی داره بابا؟..مهم اینه که فهمیدم یه نیمچه مخ داری..دیگه داشتم ازت ناامید میشدم..

ستاره: اگه اینجوریه پس شماهام مخ ندارین دیگه..

با لبخند گفتم: نگران نباش عزیزم نوبت ماهم میشه..

هلیا پرید ستاره رو بغل کرد و ادای گریه ی کردن رو درآورد و گفت: خدایا شکرت بالاخره زحماتم جواب داد، شیرم حلالت مادر..خوبه که قبل مرگم تورو تو لباس سفید کفن میبینم..

ستاره هم با خنده از تو بغلش پرتش کرد اونور و گفت: گمشو بیشعور..

و خندیدیم..ستاره دیروز برگشته بود..تو این دو هفته پیش یکتا نرفتم..چون فردای همون روزی که آریا رفت، یکتا هم رفت تهران..نمیدونم چرا ولی فردا برمیگرده..اریا هم هنوز برنگشته...

 

*آریا*

آرشا: خب میخوای چیکار کنی؟

-چیکار کنم؟تنها کاری که میتونم بکنم اینه که برم خودمو بکشم.

آرشا: انقدرا هم بد نیست که تو عزا گرفتی.

-گفتنش واسه تو راحته، یه لحظه خودتو بجای من تصور کن بعد حرف بزن.

آرشا:درکت میکنم.

-اه...خانوم جونم بیکاره بابا...دیوونه ام کرده..

 

آرشا:ا...آریا...خانوم جون فقط سعی داره شما دوتا رو بهم نزدیک کنه.

چند دقیقه تو فکر بودیم که یهو آرشا بلند گفت:آهاااان...فهمیدم...از اون دختره،کی بود گفتی؟آخناز،اوخناز،وایناز،آهااا...آیناز..به اون بگم چطوره؟

 یکم فکر کردم...فکر خوبی بود اینجوری اون بیشترکارا رو انجام می داد و دیگه واسه من زحمتی نبود.

-باشه ولی شاید قبول نکنه.

آرشا: بسپارش به من...فردا پنج شنبس؛میاد خونه ی یکتا.

-پس تو باهاش صحبت کن.

آرشا: باشه.

و تلفنو قطع کرد..هنوز برنگشتم شروع شد..

 

*آیناز*

******

دست و صورتمو شستم و یه مانتو یخی و یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی پوشیدم و با یه برق لب و خط چشم ، از دخترا خداحافظی کردم و راه افتادم...امروز به خودشون مرخصی دادن و میرن بگردن و خرید کنن...واسه همین نذاشتن ماشینو ببرم...بیا ماشینی که مو سوار نکنه اون سه تا نخاله رو سوار کنه باید بره بمیره..نه بابا شوخی کردم من بدون ساینام دووم نمیارم..

منم امروز کلا حوصله هیچی رو ندارم گفتم بعد از اینکه از خونه یکتا برگشتم، میرم خوابگاه...کرایه رو حساب کردم و وارد دانشگاه شدم...امروز سه تا کلاس پشت سرهم داشتم..خدا به خیر کنه..

******

-خانم نعیمییییییییییییییییییییییییی..

با صدای داد نصرتی، چشمام به شدت باز شد و سرم با سرعت نور بالا رفت..

نگاش کردم و با ترس آب دهنمو قورت دادم..بیچاره شدم..

با لکنت گفتم: ب..بلـ..بله؟

با عصبانیت گفت: خانم نعیمی این بار چندمه که سر درس من، شما خوابتون میبره؟؟..جلسات پیش به حرمت خودتون چیزی نمیگفتم..ولی دیگه نمیشه..حالا فهمیدم شما حتما مشکلی دارین..بیروووووووووون..

از عصبانیت نفسام تند شده بود..مرتیکه بیشعور به من انگ مریضی میزنه..مریض تویی..

با عصبانیت سریع وسایلامو جمع کردم و بلند شدم و به طرف در رفتم ولی قبل اینکه بیام بیرون رو به اون الاغ گفتم: من هیچ مشکلی ندارم..حتما شما مشکلی دارین که من فقط سرکلاس شما خوابم میبره..

و سریع درو باز کردم و از جلوی چشمای به خون نشسته اش اومدم از کلاس بیرون..

اه مرتیکه الاغ نگا کن خوابو از سرم پروند..بیشعور..تقصیر خودشه..این استاد فیزیوتراپه..منم از این درس متنفرم و از استادشم صد برابر بدتر..

نمیدونم چرا خود به خود سر کلاس این خوابم میبره..سر درس بقیه استادا خوبم ولی اینو نمیدونم چیکار کنم..

ول کن بابا خودش ایراد داره..ولی یه چیزیو نمیتونم پنهون کنم..خواب رو بهترین تشک دنیا رو هم با خواب کلاس نصرتی عوض نمیکنم..خیلی شیرینه..خودم تو فاز خودم موندم..

این مامان بیچارم میگه تو بچه ی من نیستی..اشتباهی تو بیمارستان به من دادنت..ولی گوش من بدهکار نیست..ولی یه چند وقتی هست خودم دارم بهش فکر میکنم!

با صدای بوق ماشینی به خودم اومدم..من کی اومدم وسط خیابون؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 تیر 1397 09:31 ق.ظ
Ƭhese aгe actually impressive ideas іn on the topic of blogging.
Yoᥙ haѵe touched ѕome pleasant thіngs here. Any ԝay keеp uр wrinting.
سه شنبه 12 تیر 1397 09:35 ب.ظ
Howdy, і read your blog occasionally ɑnd i own a similar one and i was just curous if you ɡet a
lot ⲟf spsm responses? Іf so how do you stop it, any plugin or ɑnything yoս
can advise? I get so much ⅼately іt's driving mе mad sso aany support іs very mսch appreciated.
سه شنبه 12 تیر 1397 03:20 ق.ظ
Every weekend i used to pay a visit this web site, for the reason that і wisһ
for enjoyment, аs this thіs web paɡe conations ɑctually nice funny
material tߋo.
یکشنبه 3 تیر 1397 11:17 ق.ظ
Hey there, I tһink ykur site mіght bbe һaving browser compatibility issues.

Ꮤhen I looҝ at your blog іn Chrome, it lookks fine but ѡhen opening in Internet Explorer, іt hаs some overlapping.
I just wаnted to gіve үоu a quick heads ᥙp! Ⲟther tjen tһat, terrific blog!
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 01:21 ب.ظ
Hi! I know this is kinda off topi however , I'd figured I'd ask.
Would yyou be interested in exchanging links or matbe guest writing a log article
or vice-versa? My website discusses a lot of the same topics as yours and I feel
we could greatly benefit from each other. If you're interested
feel free to send me an email. I look forward to hearing from you!
Fantastic blog bby the way!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:16 ق.ظ
Oh my goodness! Amazing article dude! Thank you, However
I aam encountering diifficulties with youir RSS.I don't kniw the reason wwhy I amm
unabl too join it. Is there anyone else haviung tthe same RSS issues?
Anyuone that knows thhe solution ccan you kiindly respond?
Thanx!!
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:16 ق.ظ
خسته در بند غمم بال و پرم می سوزد
نفسم با جگر شعله ورم می سوزد
با دلم زهر چه کرده ست خدا می داند
جگرم نه که زپا تا به سرم می سوزد
شهادت امام محمد باقر را تسلیت می گم
سه شنبه 7 شهریور 1396 01:57 ق.ظ
سلام دوستای خلم...با اجازتون رمانتونو توی وبم گذاشتم لدفا سریع ادامشو بزارین تا خواننده های وب منو سوراخ سوراخ نکردن
heliya-L . aynaz80 چشم ولی مزش به همین سوراخیه
یکشنبه 5 شهریور 1396 01:19 ب.ظ
نظرمو وقتی رمان تو وبم گذاشتم می گم
منو لینک نمی کنید
heliya-L . aynaz80 لینکی
پنجشنبه 2 شهریور 1396 04:09 ب.ظ
فکر کنم دوباره یادم رفت ادرس وبمو بنویسم مثل خودم همیشه انلاینی نه؟
heliya-L . aynaz80 نظرت راجب رمان چیه؟
پنجشنبه 2 شهریور 1396 04:04 ب.ظ
اگه نویسنده می خوای بهم بگو بیام
راستی منم رمان نوشتم اگه می خوای بیا بخون اگه هم میخ وای تو یک وب دیگم رمان بزاری بیا تو وب من بزار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی