تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سیزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 7 شهریور 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

-خانم وسط خیابون داری اندیشه میکنی؟

رومو به طرف اون شخص کردم..اوه اوه..ماشینش از اون چی چی خوشگلا بود!..

اونقدرام وسط خیابون نبودم..اونم جلوی پای من ترمز کرده بود..خیابونم خلوت بود..چون جلوی دانشگاه بود و هنوز دانشجویی بیرون نبود واسه همین..

چشمام ریز شد و نگاش کردم..

 یواش یواش به طرف ماشینش رفتم..شیشه قسمت رانندش پایین بود..

دستمو روی دربش گذاشتم و به جلو یعنی داخل ماشین خم شدم..

هنوزم با چشمای مشکوک نگاش میکردم..

یهو با ترس خودشو به درب طرف خودش چسبوند و گفت: بخدا نامزد دارم..به همین روزی نامزد دارم خانم..قراره دو ماه دیگه ازدواج کنیم..خیلی همو دوست داریم..نشده روزی به هم اعتراف نکنیم..میخوایم با هم یه زندگی سرشار از عشق و محبت شروع کنیم و در محبت به همدیگه ریا نکنیم!..خیلی خوشبخت میشیم..

وقتی دید دارم میخندم، دیگه ادامه نداد..چه دلقکی بود نمیدیمشا..

با خنده سوار شدم..

نگاش کردم و گفتم: منو اسکل میکنی اند اسکول؟..تو اینجا چیکار میکنی؟

سلام داد که سلام دادم..

دوباره خندیدم و عینک افتابیشو از چشماش برداشتم و گفتم: از من رو میگیری؟..اینا چی بود گفتی دیوونه؟

الکی سرشو انداخت پایین و با صدای بچگونه ای گفت: خانم اجازه؟..اجازه هست رفع دلتنگی کنیم؟

کم کم خندم تبدیل به یه لبخند اروم شده بود..

-اجازه داری منتها جلوتر جلوی دانشگاه بداموزی داره..

اونم با خنده چشم کشیده ای گفت و راه افتاد..

نگه داشت و روشو به طرفم کرد..

یهو پرید طرفم و من بین بازوهای مردونه ی مانی، اسیر شدم..

سرمو روی سینش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..

فکر کنم پنج یا ده مین گذشته بود که دیگه داشتم خفه میشدم..چون تمام رخم چسبیده به سینش بود نمیتونستم نفس بکشم..این بی جنبه ام همش داشت فشار میداد.

با صدای خفم گفتم: مانی..مـانی الاغ..مانی دارم خفه میشم..بسه دیگه وقتت تموم شد..مانی الـان خف..خفه میشم میمیرما بعد تو نمیتونی منو از ترشیدگی نجات بدیا..مانی با توام بیشعور..نفهم..خر..بی مغز..سیرابی.. !!..هوووی..بسه الان یکی میبینه..الاغ پیر ماده!!..

خندم گرفته بود حالا این وسط..خودمم نمیفهمم چی دارم میگم..بیشتر صداهای مثل ممممم ازم بیرون میومد..

مانی: خیلی دلم واست تنگ شده بود..خیلی.

نگاه کن چه خریه..من میگم خفه شدم، میگه دلم برات تنگ شده..آیا او عقل دارد؟

-هـین خاک تو سرم..نگاشون کن..خجالتم نمیکشن..همین جوونان که با این کاراشون، بچه های مارو به فساد کشیدن..افساد جامعه..تو خیابون میانو..لا الله اله لله..استغفر الله..

صدای یه پیرزن بود..خاک تو سرت مانی..گفتم الان یکی میبینه..مخصوصا این پیرزنا اینجور موقعا همیشه حاضرن!

بالاخره ولم کرد..سریع دهنمو باز کردم و شروع کردم به بلعیدن هوا..

بعد چند ثانیه رومو به طرفش کردم..

اخم کردم و زدم پس کلش و گفتم: خاک تو مخ پوکت که بغلتم عین آدم نیست..آبرومو بردی بیشعور..حالا خوب شد سر پیری شدم فساد جامعه؟..دلت خنک شد؟..اینم بغل بود؟..بیشتر شبیه این بود بزرگترین دشمن زندگیت، میخواد قتل عامت کنه..الحق که الاغی..

اداشو دراوردم: اجازه هست رفع دلتنگی کنیم؟..من غلط کنم دفعه ی دیگه از این اجازه ها بدم..

بی صدا داشت میخندید..

مانی: من جای تو بودم، طرفو میبوسیدم..(و با شیطنت گفت:) ولی خدایی هیچی خوشمزه تر از آغوش دخترعمو نیست..

دوباره با خنده یه پس کله ای بهش زدم..

-تو جلوی دانشگاه چیکار میکردی؟

نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت: اومده بودم دوستای دوره دبستانمو ببینم!!

ایشی گفتم که گفت: اومده بودم دنبال تو..میدونستم امروز کلاس داری..میخواستم سوپرایزت کنم..

خونسرد گفتم: نشدم..

مانی با تعجب گفت: نشدی؟

-نه..چون امروز و دیشب و پریشب و پیش پریشب، اومدی تو خوابم و کلی بهت فحش دادم!..حتی تو خیابونم همون لحظه که دیدمت، قبلش داشتم تصویرتو تو ذهنم مرور میکردم!!..

این دیگه شاخ چاخانم بود..چقدر روح شیطانی در من وجود داره خودم خبر نداشتمااا..زدم ذوق بچه رو کور کردم..یو ها ها ها ها ها..

مانی با قیافه ی وا رفته گفت: پس ببین چقدر عزیز بودم که از یاد و خاطرم تو این یه ماه یه لحظه هم در امان نبودی..

و سریع لبخند گشادی زد و نگام کرد..

مانی: اینم مدرک..نگا چقدر تو این مدت لاغر شدی؟!

خندیدم و گفتم: کجای من لاغر شده؟..اتفاقا همونجوری که مانکن بودم، مانکن هم باقی موندم..

با خنده سرشو تکون داد و گفت: بله بله بر منکرش لعنت..

نگاش کردم و گفتم: ولی جدی خیلی دلم تنگت بود..

مانی: منم همینطور.

و نگاه محبت آمیزی به من انداخت..

-بسه بسه دیگه تا همینجا که فاسد جامعه شدم کافیه..راه بیفت داری پررو میشی..

راه افتاد و گفت: نه دیگه امروز زیادی فحش دادی..باید ببرمت خونم تنبیهت کنم..

-فحش دادم از جونم دفاع کردم خوب کردم اصن..منو ببر خونت ببین منهدمش میکنم یا نه؟!

خندید و گفت: نه نه من خونمو بیشتر دوست دارم..نمیبرمت بابا چرا عصبی میشی؟(یه آه الکی کشید:) ای خدا اینم دخترعموئه دادی به من؟ اینکه به هر چی شبیهه الا یه دخترعموی مهربون و خوشگل و خانوم..

-اتفاقا من تموم این صفاتو دارم ولی میدونم پیش تو حروم میشه..اگه اینجوریه پس تو هم  به الاغ پیر ماده بیشتر شبیهی تا یه پسرعموی مهربون و خوش قلب و خوشتیپ..

مانی: منم همه اینارو هستم..در ضمن بنده نَرَم!!!!

بلافاصله زدم زیر خنده..ای خدا این پسر دیگه کیه؟

بعد چند ثانیه فهمید چی گفت..چنان اخمی کرد که من خندم قطع نشد(خله این دختره!)

-ببخشید اشتباه از من بود..الاغ پیر نر درسته..

و خندم شدت گرفت..چندبار دهنشو بازو بسته کرد تا حرفی بزنه ولی نزد..از داداشم واسم کمتر نبود.. یه پسر همه چی تموم..

مانی: تو چرا زودتر از تایم کلاست بیرون اومدی؟

اخم کردم و گفتم: نصرتی بیرونم کرد..

نگام کرد و زد زیر خنده..نگاش کن پسره رو شیطونه میگه..

-زهرمار به چی میخندی؟

میون خنده هاش گفت: بالاخره..بیرونت کرد..ای خدا..همیشه آرزوی چنین روزی رو داشتم..

سریع با کیفم زدم تو سرش..

-بیشعور تو غلط کردی آرزو کردی..

مانی: نکن الان تصادف میکنیم..نه خب همیشه واسم سوال بود وقتی میبینه سر کلاسش میخوابی، چرا بیرونت نمیکنه؟..پس بالاخره اینکارو کرد..

بهش گفته بودم..

-همش تقصیر توئه آبروم رفت..

خندید و چیزی نگفت..من واقعا مدیون مانی بودم..اینکه من الان اینجام بخاطر اونه..شیش سال پیش مدرک گرفت اومد تبریز و اینجا زندگی میکنه..

بابا به مانی خیلی اعتماد داره..مثل آرمان میمونه واسش..گفت فقط واسه اینکه مانی اونجا زندگی میکنه، میذارم اونجا درس بخونی..مانی هم با کمال میل و افتخار، این وظــیفه ی دشوارو یعنی نگهداری و مراقبت از من تو این شهرو به عهده گرفت!..یه خار بره پای من، گردن مانی بیخ تا بیخ بریده میشه!..بله چی فکر کردین پس؟..البته ستاره و هلیا و نگار هم هرکدوم اینجا آشنایی دارن که مراقبشون باشه..

من دارای مقام و منزلتی هستم برای خودم..

-کی اومدی؟

مانی: دیشب..

-تو از کجا فهمیدی من امروز ماشین ندارم؟

مانی: امروز صبح دم خوابگاتون بودم..دیدم تاکسی گرفتی..فهمیدم ماشین یا خراب شده یا نگی و ستی و هلی ازت گرفتن.

سرمو تکون دادم..

-خب آقا مانی..بعد یک ماه تازه برگشتی پیشم..الان حق من یه بستنی توت فرنگی با اسمارتیث و دو تا آیس پک نیست؟؟

با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: چه آدمی هستی تو بابا..من بعد از یه ماه از سفر برگشتم..بعد بجای تو من این همه هل هوله تو حلقت بریزم؟!..تازه کلی هم فحش بهم دادی..حتی خودمم مجبور کردی به خودم فحش بدم..تازه به من انگ فاسد جامعه هم داده شد..دیگه چی کمتر از این؟..من اگه بخوام....

حرفشو قطع کردم: خیلی خب بابا غلط کردم از تو اینارو خواستم..الحق که از همون بچگیت من به خسیسیت پی بردم..بریم بابا بریم..چیکار کنم که زیادی مهربونم..

مانی: پس بپا چشم نخوری..

بعد 20مین رسیدیم به یه کافی شاپ..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 تیر 1397 10:09 ب.ظ
Ꮋi there ϳust wanteԁ tօ giove you ɑ beief hads up аnd let ʏоu know а few
of the pictuures ɑren't loading properly. Ӏ'm not ѕure
why bᥙt Ι think itts a linking issue. І've tried it іn tᴡo ɗifferent internet
browsers ɑnd both shoѡ thе same outcome.
دوشنبه 11 تیر 1397 10:54 ق.ظ
Ηі, after rrading thіs remarkable piece ᧐f writing і am toⲟ
cheerful to share mу knowledge һere witth friends.
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 12:24 ب.ظ
My developer is trying to conviince me to mobe to .net from PHP.
I have always disliked the idea because oof the expenses. Buut he's tryiong none thee
less. I've been using Movable-type on various websites for about a year
and am concerned about switching to another platform.
I have heard good things about blogengine.net. Is there a way I can transfer all my wordplress
posts into it? Any kind of help would be greatly appreciated!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:15 ق.ظ
Great iteks from you, man. I've be awwre your stuff prior too
and yyou arre simpl tooo fantastic. I really like whaat
you've got right here, reallyy like whzt you aare sayikng and thhe bbest way through which you say it.
You're making it enterdtaining annd you stilll care foor too stay it smart.
I can't wait to read muych morfe from you. This is really a great site.
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:14 ب.ظ
سلام..
وبلاگتونو دوست دارم..
موفق باشید
سه شنبه 7 شهریور 1396 06:29 ب.ظ
عالییی لایک
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ