تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهاردهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 17 شهریور 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

پیاده شدیم و داخل رفتیم..نگاهی به دورتادور انداختم..دکوراسیونش بد نبود..

سر یه میز دونفره نشستیم..گارسون اومد و سفارش گرفت..

بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم: آخرین بارو یادته ؟

اخماش رفت توهم..خندیدم..

مانی: خواهشا اونشبو یادم نیار..یه امروز اومدم بعد یه ماه باهم باشیم..

بلندتر خندیدم و گفتم: شب به اون قشنگی رو چرا یادت نیارم؟

از نگاش فهمیدم اگه الان تنها بودیم، تیکه بزرگم گوشم بود!

روز قبلی که مانی میخواست بره سفر، به پیشنهاد من واسه این که خاطره ی خوبی داشته باشیم، من و مانی و نگار و هلیا و ستاره رفتیم خوشگذرونی..اول رفتیم شهربازی..حسابی مانی بیچاره رو تیغ زدیم..بعدش رفتیم رستوران تا شام بخوریم..هر وقت مانی با ما چهارتا بیرون میومد، همه یه جوری نگاش میکردن..ما هم بیخیال..

مانی هیچوقت پیش نگی  و هلی و ستی، معذب نبود..من که میگم این آدم نیست!

خلاصه وقتی رفتیم رستوران، سه تا دختر جلف که از همون لحظه ی اول چشمشون مانی رو گرفته  بود، خیلی شیک و ریلکس اومدن سر میز ما کنار مانی نشستن و گفتن"ببخشید صندلی هامون میخ داشت اومدیم اینجا!" شروع کردن به ناز و عشوه ریختن واسه مانی..ما هم مات و مبهوت داشتیم نگاشون میکردیم..دیگه اگه تا قبل از اون مانی رو یجوری نگاه میکردن، بعدش یه جور جورتر دیگه نگاه میکردن!..فکرشو کن..یه پسر با هفت تا دختر سر یه میز..

مانی هم میخواست از شرشون خلاص شه که به ما اشاره کرد بریم بیرون..

ما هم مایوس از این که شام نخورده میخوایم بیایم بیرون بخاطر اون سه تا جلف اومدیم بیرون..شانس نداشتیم که..

ولی خیلی گشنمون بود رفتیم یه رستوران دیگه..خلاصه اونجا با شوخی و خنده بدون سرخر، شام خوردیم..ولی ای دل غافل..

وقتی مانی رفت صورتحساب رو پرداخت کنه، هیچی تو جیبش نبود..هر چی گشت نبود..اونهمه پولش غیب شد..کارت اعتباریشم نبود..

هر چی حساب و حال خوب بود پر کشید..من و ستاره و هلیا و نگار هم پاک پاک بودیم که حداقل اون موقع حساب کنیم..

سرتونو درد نیارم..خلاصه کاشف به عمل اومد که اون سه تا دختر جلف، به طرز ماهرانه ای در حال عشوه ریختن، مانی بیچاره رو تیغ زدن..

بعدش مانی از سر ناچارگی و مجبوری، زنگ زد به آرش دوستش و ازش خواست بیادحساب کنه..آرشم اومد حساب کرد و جریانو فهمید..

حالا ما چهارتا بیخیال موندیم و مانی بیچاره..بیست میلیون تو کارتش بود و واسه یه کاری تو شرکتش نیازش داشت..هر چند بازم داشت..

خلاصه نگار و ستاره با کلی دلداری و پیدا میشه و این حرفا، مانی رو به بدبختی راضی کرد بریم پارک..

تو پارک بودیم که خدا به دادمون رسید..دقیقا  تو همون پارک، همون سه تا دختر جلفو دیدیم..

مانی که تا دیدشون مثل فنر از جاش پرید و به سمتشون رفت..مانی با اونا شروع کرد به دعوا و داد و بیداد..ما هم هی میگفتیم بیخیال مانی به پلیس میگیم..ولی اون سه تا هم بد ناکسایی بودن..همش میگفتن برو آقا دیوونه شدی دزدی چیه و خلاصه انکار میکردن..

تا اینکه مانی عصبی شد و زد تو گوش یکیشون..ظاهرا اون دختره هم یه جورایی رهبرشون بود..

دختره تا این حرکتو از مانی دید، شروع کرد به جیغ و داد که ای مردم نگاه کنین شوهرم زد تو گوشم..مردمم اونجا جمع شده بودن و این آبرو ریزی رو در نقش تماشاچی سینما، نگاه میکردن..

من و ستاره و هلیا و مانی به طرز فجیهی هنگ کردیم..

اون دختره همونجور جیغ و داد میکرد که یهو اون وسط پلیس پیداش شد..

دختره هم سریع گفت این پسره شوهرمه و به من تهمت دزدی میزنه..هر چی این مانی بدبخت و ما توضیح میدادیم که داره دروغ میگه و این حرفا، بازم گریه های دختره مانع شد..

خلاصه اون شب مانی تا پای بازداشت شدن رفت که یهو خدا از آسمون، یه پسره رو فرستاد که ظاهرا اون دخترا این پسره رو هم بدبخت کردن..

پلیسم قانع شد و اون سه تا دخترو که حالا مث چی میترسیدنو دستگیر کرد و پول مانی رو داد..

خلاصه که برای من درس عبرتی شد تا دیگه نخوام برای کسی قبل سفر، خاطره ی خوب بسازم!!

همینجوری من و مانی داشتیم تجدید خاطرات میکردیم و بلند بلند میخندیدم که صدایی گفت: احوال خانم دکتر؟

با تعجب برگشتم و چشمم تو دوتا چشم آبی قفل شد..

ابروهام از تعجب بالا رفت..آرشا اینجا چیکار میکنه؟

بدون نگاه به مانی بلند شدم..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 مرداد 1397 06:28 ق.ظ
Wonderful goods from you, man. I've understand your stuff previous to and you're just too wonderful.
I actually like what you've acquired here, certainly like what you're saying and the way in which you say
it. You make it entertaining and you still take care of to keep it sensible.
I can not wait to read far more from you.
This is really a wonderful web site.
پنجشنبه 14 تیر 1397 04:26 ب.ظ
My brother suggested Ӏ mmay like thiѕ web site. He uxed to be totally rіght.
This post actualⅼy made mү day. Youu cann't Ьelieve jst һow much
time I һad spent for thіs info! Thɑnks!
جمعه 1 تیر 1397 09:27 ق.ظ
I waѕ recommended this website bү my cousin. I'm not sսre whetheг
this post is written by hіm as no one else know sᥙch detailed ɑbout my trouble.

Yߋu're incredible! Тhanks!
چهارشنبه 30 خرداد 1397 11:15 ب.ظ
An intriguing discussion іs worth comment. Tһere'ѕ no
doubt tht that yⲟu ought toߋ publish more about thiѕ
subject matter, іt mioght not be a tabooo subject ƅut ցenerally folks don't speak abolut sսch issues.
Ꭲօ the next! Best wishes!!
سه شنبه 29 خرداد 1397 05:57 ب.ظ
Ꮤith havin ѕo mucһ content and articles ɗo ʏoᥙ eνеr run іnto аny probⅼems of plagorism оr ϲopyright infringement?
My blog has а lot of unijque contеnt I've either ѡritten myself ᧐r outsourced buut it seems a lot
of іt iss popping it up all oover the internet ᴡithout
mʏ permission. Ⅾo үou know any techniques
to hеlp protect against cօntent fгom bеing ripped оff?
I'ⅾ ⅽertainly ɑppreciate іt.
دوشنبه 28 خرداد 1397 09:00 ب.ظ
I ɑm really impressed with youг writing skills аs well aѕ with
tthe layout on your weblog. Ιs tһiѕ a paid theme
օr did you modify itt yourself? Either way keep ᥙp tһe nice quality writing,
іt'ѕ rare to sеe а nice blog like thiks one nowadays.
جمعه 28 اردیبهشت 1397 08:59 ب.ظ
Hiya! Quick questikn that's completely off topic. Do you know how to maake your site mobile friendly?
My weblog looks weird when viewing from my iphone4.
I'm trying too find a thueme or plugin that might be able to fix this problem.
If you have any suggestions, ploease share. Thank you!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:15 ق.ظ
Its lke yoou read my mind! Yoou sem tto knoww a lot about this, like yoou wrote thhe bkok inn itt oor
something. I think thst yyou can ddo with some picss to dive
thee mesdage home a bit, but instead of that, this iis excellent blog.
An excellent read. I will certainl bbe back.
جمعه 4 اسفند 1396 11:20 ق.ظ
سلام! من خیلی دوست دارم نوشتنت کنم! نسبت ما
نگه داشتن یک مکاتبات بیشتر در مورد مقاله خود را در AOL؟

من نیاز به یک متخصص در این خانه برای حل مشکل من.

شاید تو باشی! به دنبال آینده به دنبال شما.
پنجشنبه 3 اسفند 1396 07:56 ب.ظ
سلام، من وب سایت خود را از طریق گوگل در حالی که پیدا کردم
جستجو برای یک موضوع مرتبط، وب سایت شما آمد
بالا، به نظر می رسد عالی است. من آن را در بوک مارک های گوگل من نشان دادم.


سلام، فقط از وبلاگ شما از طریق Google مطلع شدم و متوجه شدم که واقعا
آموزنده من میخواهم برزیل را تماشا کنم
من قدردانی میکنم اگر این را در آینده ادامه دهید. افراد زیادی باید سود ببرند
از نوشتن شما به سلامتی!
یکشنبه 22 بهمن 1396 11:08 ب.ظ
فوق العاده است که شما در حال دریافت ایده های از این نوشتار و همچنین از بحث ما ساخته شده است
اینجا.
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:24 ب.ظ
Hi, Neat post. There's an issue with your website in internet explorer, might check this?
IE still is the marketplace chief and a big portion of folks will omit your excellent writing due to this problem.
دوشنبه 20 شهریور 1396 06:24 ب.ظ
سلام قسمت پونزده رو بذارین سریعتر
heliya-L . aynaz80 تا هفته ی بعد صبر کنین
دوشنبه 20 شهریور 1396 10:25 ق.ظ
عالی بود...لدفا هرچه زودتر ادامههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ