تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پانزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 20 شهریور 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

- سلام..شما اینجا چیکار میکنین؟

اخم شیرینی کرد و گفت: من اینجا جز خودم کس دیگه ای رو مخاطب نمیبینم..پس چرا میگی شما؟

خندم گرفت: ببخشین عادت کردم دیگه..تو اینجا چیکار میکنی؟

لبخند شیطونی زد و گفت: آفرین حالا شد..خب به نظرت من تو کافی شاپ چیکار میکنم؟

لبخندم جمع شد..از هرچیش خوشم بیاد، از اینجوری ضایع کردنش خوشم نمیاد..

با صدای متعجب مانی به خودم اومدم.

مانی: آیناز معرفی نمیکنی؟

این مانی طفلی رو هم به کل فراموش کردم..آرشا هم نگاش به مانی افتاد..برگشتم سمت مانی..حالا اونم بلند شده بود..

لبخندی زدم و گفتم: ببخش یادم رفت معرفی کنم..(به آرشا اشاره کردم و گفتم:) آرشا، از دوستای من و برادر نامزد یکتا..(و به مانی اشاره کردم و ادامه دادم:) مانی جان پسرعموی عزیزم..

ابرو های مانی رفت بالا..بهش تلفنی جریانو گفته بودم.

نگاهی به من کرد و دستشو تو دست آرشا گذاشت و گفت: خوشبختم از آشناییت..

آرشا هم با همون لبخندش دستشو فشرد و گفت: منم همینطور پسرعمو..

و به من نگاه شیطونی کرد و چشمکی زد و گفت: فقط پسرعمو دیگه؟؟

منظورشو فهمیدم و از پرروییش خندم گرفت..

-بله ولی بازم اگه خبری شد اطلاع میدیم..

جفتشون خندیدن..

مانی بهش اشاره ای کرد و گفت: چرا ایستادی؟..بشینین..

آرشا هم بدون تعارف نشست..من و مانی هم نشستیم..

گارسون که سفارشای من و مانی  رو گرفته بود آورد و آرشا برای خودش سفارش داد..

مانی و آرشا تو همین چند دقیقه، جوری با هم صمیمی شده بودن و گپ میزدن و میخندیدن، که انگار چندین ساله همو میشناسن..

سرمو پایین انداختم..مانی هم مثل بقیه، پیش یکتا روی خوشی از خودش نشون نمیداد..مثل بقیه ازش خوشش نمیومد..چندین بار به من گفت که باهاش رفت و آمد نکنم و یکتا آدم مناسبی نیست و این حرفا..ولی من پای قولم به یکتا موندم و حرفاشونو نشنیده گرفتم..

من هیچ وقت نمیخواستم از رابطم با یکتا به مامان و بابا بگم..ولی امان از کلاغای دوروبرت که یه لحظه ام ازت غافل نمیشن..این کلاغام کسی نبودن جز سه دوست نخاله ی خودم..

بخاطر دعوایی که سر پیشنهاد یکتا و قبول کردن من و تنفرشون از یکتا بود، تلافی کردن و به پدر و مادر گرام چغلی کردن و کارنامه ی درخشان یکتا رو ریختن وسط..مامان بابای منم دوسال پیش وقتی من خونه ی عمه فرنوش بودم، اومدن تبریز و فقط یه دیدار با یکتا داشتن..

ولی همون یه دیدار کافی بود تا مامان بابام، سفره ی نصیحتشونو راجع به یکتا و اخلاقش پهن کنن.."این دختره دختر خوبی نیست و تو رو از راه به به در میکنه." ولی من بی توجه کارمو کردم..

درسته رفتار و اخلاق یکتا  درست نیست و هیچ کس دوست نداره..حتی بعضی مواقع خودمم به این نتیجه میرسم..ولی هر چی که بشه بازم من و یکتا "دوستیم"..

اهان..من و آرشا تو خونه ی یکتا دفعه ی پیش یه دیدار داشتیم..

مانی: برای یکتا؟

با این حرف مانی، سرمو بلند کردم و به هردوشون نگاه کردم..مانی با اخم به آرشا نگاه میکرد و آرشا با لبخند به من نگاه میکرد..

آرشا: آره البته اگه خودش قبول کنه..

از حرفاشون چیزی نفهمیدم..

-چی میگین شماها؟

مانی دستشو گذاشت جلوی دهنش و سرشو به طرف مخالف چرخوند..

آرشا: شنبه تولد یکتاست یادت که نرفته؟

با تفهیم نگاش کردم و گفتم: نه چطور مگه؟

آرشا: خب آریا میخواد براش یه جشن مفصل بگیره..از تو هم میخواد کمکش کنی..خب به هرحال ما الان کمتر از دو ماهه یکتارو میشناسیم..با حسناش آشنا نیستیم..آریا هم میخواد جشن باب میل خود یکتا باشه..

خیره نگاش میکردم و تو فکر بودم..دو سال پیشم من تدارکاتو آماده میکردم..ولی کاش جلوی مانی نمیگفت..

سرمو تکون دادم و گفتم: باشه..مشکلی نیست..

مانی با این حرفم سریع برگشت سمتم و با اخم نگام کرد..میدونم مخالفه..ولی به اون ربطی نداشت..هر سال واسه انجام اینکار مخالفت میکنه..هم اون هم بچه ها..یعنی چی آخه؟..دیوونم کردن دیگه..

منم با اخم رومو ازش گرفتم و نگامو به آرشا دوختم..لبخند داشت..

آرشا: دستت درد نکنه..خیالشو راحت کردی..

سرمو تکون دادم: فقط چرا خود آریا...

حرفمو قطع کرد: آریا هنوز از سفر برنگشته..واسه همین من زحمتشو کشیدم..تمام هزینه ها با آریاست..تو فقط برنامه ریزی میکنی..

لبخندی زدم و گفتم: باشه..

آرشا هم با لبخند دستاشو به هم مالید و گفت: خب پس حله..
مانی هم سری از تاسف تکون داد..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 مرداد 1397 07:51 ب.ظ
I am not sure where you're getting your info, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for great information I was looking for this information for
my mission.
شنبه 9 تیر 1397 03:22 ق.ظ
Кeep tһіѕ going please, great job!
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 06:48 ق.ظ
I really love your website.. Great colors & theme. Did yoou develop this
amazing site yourself? Please reply back as I'm looking to create my very own site and would love
tto find out where you goot this ftom or just what the theme is called.
Applreciate it!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:15 ق.ظ
Yoou nesed too bbe a pazrt oof a contest ffor one off the mkst usaeful bblogs on tthe web.

I am goijg to highly ecommend thi web site!
جمعه 4 اسفند 1396 05:21 ب.ظ
پست بسیار خوبی است من فقط بر وبلاگ شما تکان دادم و آرزو داشتم بگویم که من واقعا هستم
لذت بردن از مرور پست های وبلاگ شما. در هر صورت من به فید RSS شما اشتراک می کنم و امیدوارم دوباره به زودی نوشتید!
یکشنبه 9 مهر 1396 03:54 ب.ظ
سلام رمانتون رو دوست دارم و اونو دنبال میکنم
پنجشنبه 23 شهریور 1396 10:27 ب.ظ
رمان خیلیی خیلی عالیی هست و من کنجکاوم که ببینم آخرش چی میشه
heliya-L . aynaz80 ممنون حتما دنبال کن..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ