تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت شانزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80



نظر یادتون نره دوستان



بعد از چند دقیقه صحبت مانی از جاش بلند شد و گفت: خب آیناز پاشو بریم دیگه..

آرشا هم بلند شد و رو به مانی گفت: آره دیگه منم باید برم..پس فردا تو مطبم میبینمت..

و رو به من ادامه داد: تو هم یادت نره اون موضوعو..

سرمو تکون دادم و منم بلند شدم..

رو به مانی گفتم: من باید برم خونه ی یکتا.

آرشا خداحافظی کرد و رفت..

مانی: مگه امروز باید بری؟

اوهومی گفتم..پوفی کرد و گفت: بیا بریم..

رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و مانی راه افتاد..

مانی: به نظر خانواده ی خوبی میان..

سرمو تکون دادم و با لبخند گفتم: آره..با فرهنگ و با شخصیت و پولدار..

مانی با ابروی بالا رفته نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: خود پسره رو هم دیدی؟

-آره ولی مثل آرشا نیست..مغروره.

مانی آروم سرشو تکون داد وگفت: فقط امیدوارم یکتا لقمه اندازه دهنشو تور کرده باشه..از آرشا که خیلی خوشم اومد..

لبخند زدم و گفتم: آره اصلا آدم باهاش حوصلش سر نمیره..

بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدیم..ماشینو جلوی عمارت پارک کرد..

برگشتم سمتش و با لبخند دندون نمایی گفتم: ممنونم ازت بهترین سوپرایز عمرم بود..

با شیطنت نگام کرد و گفت: آهان..بعد اونوقت اونی که دیشب و پریشب و پیش پریشب اومد تو خوابت و قبل منم تصویرشو تو ذهنت مرور میکردی که من نبودم نه؟

خندیدم و با عشوه گفتم: عزیزم مگه نمیدونی من با همین چاخانام زندم؟

قهقهه ای زد و گفت: بیا برو..بیا برو که عشوتم به درد خودت میخوره..

با خنده زدم تو بازوش و گفتم: گمشو لیاقتت همون عشوه های شتری مهوش و پریوش و شینا و مینا جونته..

چشماشو هیز کرد و نزدیک تر اومد و گفت: فدات شم یه کلوم بگو میخوام بیام خونت..این کارا و عشوه های الکی واسه چیه؟

با جیغ کیفمو زدم تو سرش: مانی خیلی بزغاله ایییییییییی..

با خنده خودشو عقب کشید و گفت: ای بابا امروز تا تو این کله ی ما رو از هم نپاشونی بیخ نمیشی..بیا برو پایین مهوش و پریوش و شینا و مینا منتظرمن..

- مگه همون دوست دخترات بیان بگیرنت نخواستیم بابا..

و پیاده شدم...گردن درازشو عین زرافه آورد از شیشه بیرون و با چشمای شیطون گفت: عزیزم چیو نخواستی چرا تعارف میکنی خب بگو بدم بهت!

جیغ بلند تری کشیدم و تا خواستم دنبالش کنم، با قهقهه گازشو گرفت و رفت..

با غیض رفتنشو نگاه کردم..زیرلب گفتم: الحق که نافتو با الاغ پیر ماده بریدن!!!!!خر منحرف!!!

لبخندی روی لبم نشوندم و زنگو زدم..مش کاظم اومد درو باز کرد و من با لبخند به این پیرمرد مهربون آذری سلام دادم..

از سنگفرش باغ گذشتم و وارد سالن شدم و همه جا رو از نظر گذروندم..

احساس میکردم هی شلوارم از یه طرف داره میره پایین..از همون طرف بالا کشیدمش..

دوباره احساس کردم داره میره پایین..کلافه دوباره بالا کشیدمش..باید سر فرصت کش اینم سفت کنم..الان فقط شل شدن کش شلوارم کم بود..

باز احساس کردم داره میره پایین..عصبی سرمو پایین کردم تا کششو چک کنم که چشمم تو یه جفت چشم مشکی قفل شد..به به چه چشایی تا حالا این شکلیشو ندیده بودم..درشت و مشکی..

کم کم چشمام گشاد شد و چنان جیغی کشیدم که خودشم ترسید و شلوارمو ول کرد..پریدم عقب و رو زمین دراز کشیدم و دوباره جیغ کشیدم..داشت میومد جلوتر..

- گمشو اونور سگ زشت..مگه من با تو نیستم؟..برو اونور بیریخت..من 21سال با عزت و آبرو زندگی کردم حالا تو کارت جایی رسیده شلوارمو پایین میکشی؟!!..نیا جلو باتواااااااام..

ولی اون همینجوری داشت میومد جلو..چه سگ زبون نفهمی!!!..از تنها حیوونی که متنفرم، سگه..حالا فرقی نداره خونگی باشه یا غیر خونگی..چندشم میشه..وووووی!!

تو چشماش یه چیزی بود..مثل شک و تردید..ای خدا همین الان یه چیزی بده مخ ناقصمو بشکافم.. تردید تو چشمای سگ چه غلطی میکنه؟..خدااااااااااا منو بکش راحتم کن!!..

یهو به خودم اومدم که رو پاهام بود..جیغ بلندتری کشیدم و پاهامو تو هوا تکون دادم..صحنه ی فوق العاده فجیهی بود..

همینجوری چشمامو بسته بودم و جیغ میکشیدم و پاهام تو هوا بود که یهو صدای یکتا به گوشم خورد..

یکتا: ای وای..گیزمو هی گیزمو با توام..ولش کن..بیا اینجا پسر خوب..

احساس کردم وزن سگ دیگه رو پاهام نیست..آروم چشمامو باز کردم و با ترس به یکتا و سگ تو بغلش نگاه کردم..

یکتا: آیناز بلند شو..تو حالت خوبه؟؟

آب دهنمو قورت دادم و آروم سرمو تکون دادم..با طمانیت بلند شدم و مانتو شلوارمو تکوندم و کیفمو برداشتم و مقنعمو صاف کردم..

به خدمتکارای بیشعوری که عین بز با دهن باز منو نگاه میکردن، لبخند ملیحی زدم..انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده..

 و به سمت یکتا رفتم و متین و باوقار روی کاناپه ی روبه روییش نشستم..

با لبخند گفتم: خب چه خبر از شمرون؟!

خدمتکارا رو مرخص کرد و با ابروی بالا رفته گفت: باورم نمیشه تو با بیست و یک سال سنت از سگ بترسی..

با اخم گفتم: بعد یه هفته خوشحال و شاد و خندان اومدم ببینمت بعد وقتی میام تو منتظرم تو بیای استقبالم اونوقت به جای تو این گیزمیزخان اومد استقبالم..اونم چه اسقبالی..با قصد و غرض اومد..

و با عصبانیت به سگ بیخیالش نگاه کردم..جمع کن چشمای هیزتو..

یکتا: اسمش گیزموئه..

نگاش کردم..معمولا همیشه با این شوخیام میخندید ولی الان حتی یه لبخندم رو لباش نبود..

یکتا: چرا استقبال کسی بیام که منتظرم نبوده؟





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 تیر 1397 01:03 ق.ظ
Howdy! Ӏ know this is kind off off topic but І wаs wondering if you knew where I
ϲould find a captcha plugin f᧐r my cߋmment form?
Ӏ'm սsing thе same blog platform аs yours ɑnd I'm having ρroblems finding one?
Thanks a lot!
سه شنبه 22 خرداد 1397 04:18 ب.ظ
It's genuinely ѵery complex іn thiѕ active life tօ
listen news on TV, ѕo I only uѕe web fⲟr thɑt reason, аnd take the most
up-to-date news.
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 07:27 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I come across a blog that's equally educative and engaging, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The problem is soomething that not enough people aare
speaking intelligently about. I'm very happy I stumbled across this during my search for something relating to this.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:16 ق.ظ
My family all the time say tnat I am wwasting myy tiume here aat web,
butt I know I am getting knowledge eferyday
byy reading thges fasidious aticles orr reviews.
دوشنبه 10 مهر 1396 10:29 ق.ظ
موفق باشین دختر گلیا
heliya-L . aynaz80 مرسی حنانه جان
جمعه 7 مهر 1396 12:48 ق.ظ
خواهشا زودتر بنویسین
جمعه 7 مهر 1396 12:44 ق.ظ
میشه لطف کنین ادامه ی رمانو زودتر بزارین
heliya-L . aynaz80 چشم
پنجشنبه 6 مهر 1396 11:28 ب.ظ
قشنگ بودموفق باشی
heliya-L . aynaz80 ممنون مریم جان
یکشنبه 2 مهر 1396 07:02 ب.ظ
مرررسی از حضوورتون


موفق باشید
شنبه 1 مهر 1396 01:02 ب.ظ
سلام رمانتون خیلی جالب و خنده دار هست لطفا ادامه رو بذارین.
heliya-L . aynaz80 ممنون بابت نظرت..چشم
جمعه 31 شهریور 1396 10:09 ب.ظ
ایشالا بعد از6اینکه نوه دار شدم میام ادمشو میخونم
heliya-L . aynaz80 خخخخ..لطفا صبر عزیزم
سه شنبه 28 شهریور 1396 08:43 ب.ظ
ممنون وب شمام زیباس
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:59 ب.ظ
عالین...............
به وب منم سری بزنید لطفا
heliya-L . aynaz80 حتما
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:37 ب.ظ
خنده دار بود مرسی
heliya-L . aynaz80 خواهش عزیزم
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:03 ق.ظ
باحال بووووود

سریع قسمت بعدو بنویسید
heliya-L . aynaz80 چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی