تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80



مرسی بابت نظرات زیبا و روحیه ای که دادین..
توی این قسمت هم منتظر کامنتای قشنگتون هستیم.
.

با تعجب بهش خیره شدم..لبخندم کمرنگ شد..

-چی میگی یکتا؟..کی منتظرت نبوده؟

چند لحظه نگام کرد و چشماشو بست و سرشو به چپ و راست تکون داد..

یکتا: هیچی..ولش کن..یه لحظه ذهنم رفت سمت یکی از دیالوگای یه سریال..

عجبا..منم بیخیال شدم..                             

دوباره لبخندمو پررنگ کردم و به شوخی گفتم: خب خانم خانما دیگه چیکارا دور از چشم من کردی؟..بی خبر پا میشی میری تهران..بی خبرم که میای..بی خبرم که( اخمی کردم و ادامه دادم:) واسه خودت هاپو میخری و واسه من هوو میاری..حداقل قربونت برم از یه نژاد درست حسابیشو میگرفتی..اینا که کلا معلومه یه روده راست تو شکمشون نیست..

و به گیزمیز نگاه کردم..همون لحظه دهنشو سه متر باز کرد و زبونشو انداخت بیرون..

چشمام گرد شد..

-ماشاا... ماشاا... بزنم به تخته ادب و احترامم که منفی صفر..زبون درازیم که میکنه..نه دیگه اینو بهتره بندازی دور..معلومه سر سفره ی ننه باباش بزرگ نشده!!..

بالاخره یکتا خندش گرفت..با انگشتاش زیر گلوی گیزمیزو خاروند و گفت: چی میگی دیوونه؟..میگم اسمش گیزموئه..گیزمیز چیه؟

دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم: من این چیزا حالیم نیست..این همون گیزمیز میمونه واسه من..حالا اینارو بیخیال چی شد تصمیم گرفتی اضافه شی؟!

به نظرم امروز یکم بی حال و گرفته بود..

بی توجه به سوالم گفتم: یکتا تو حالت خوبه؟..چیزی شده؟

نفس عمیقی کشید و گفت: نه چیزی نیست..اینو پویا واسم گرفت..گیزمو خیلی پسر خوبیه..خیلیم زود باهام اخت شد..

پویا کیه؟..با تعجب بهش نگاه کردم..یه جورایی باورش برام سخت بود..

-یکتا تو مگه بهم نزدی؟

با بیخیالی نگام کرد و جواب داد: نه ..

با تعجب بیشتر و صدای بلندی تکرار کردم: نــه؟!!

نگام کرد: چیز عجیبیه؟

-خب معلومه که هست..و..ولی آخه چطور ممکنه؟..تو که الان نامزد داری و داری ازدواج میکنی..

نگاش یه جوری بود..از نگاش چیزی نفهمیدم..مگه میشه اینجوری آخه؟..این که یه جور خیانت به حساب میاد..

دهنمو باز کردم تا چیزی بگم ولی منصرف شدم..به هر حال زندگی خودشه و خودش باید بفهمه چیکار میکنه..ولی..آه..اصلا مگه آریا نامزدش نیست؟..این چه مدلیشه که از کارای یکتا خبر نداره و غیرتش چی؟..

یکتا: الو کجایی دختر؟

با صداش حواسم بهش جمع  شد..

-هان؟..هیچی همینجام..

یکتا: تو واسه تحقیق امروز اومدی؟

چرا انقدر ساده ازش گذشت؟..

-نه بابا فقط اومدم خودتو ببینم..

ذهنم درگیر بود و یکمی هم عصبی..اصلا حرفاش با عقل جور در نمیاد..غیر قابل تصوره..

فقط در صورتی میشه که...که اصن علاقه ای بین آریا و یکتا وجود نداشته باشه..

علاقه؟..یکتا اصلا کی وقت کرد عاشق بشه؟..اصلا چرا من "الان" دارم به اینا فکر میکنم؟

یه لحظه دلم به حال آریا سوخت..

از کی تا حالا من واسه آریا دلسوزی میکنم؟؟..باورم نمیشه..

کلافه شدم از این همه سوالی که تو ذهنم بود ولی نمیتونستم جوابی براشون پیدا کنم...

پوفی کردم و کیفمو برداشتم و بلند شدم..

با این حرکتم یکتا که داشت با گیزمیز بازی میکرد، نگام کرد..

-خب من دیگه باید برم..هفته ی بعد میبینمت..

ابروشو انداخت بالا و سرشو تکون داد..

-خداحافظ..

و با قدمای آروم و ذهن درگیر به سمت در سالن رفتم و بیرون اومدم..

 

********(سه هفته بعد...زمان بازگشت آریا)

*آریا*

بالاخره بهم رسید..خم شدم و دسته ی چمدونو محکم تو دستم گرفتم و از روی ریل برداشتمش..

 جلوتر رفتم و با نگام دنبالش گشتم..

حدودا ده دقیقه گذشت که داشتم دنبالش میگشتم ولی پیداش نکردم..

اخمام رفت توهم..نمیدونم رو چه حسابی به آرشا گفتم خودش تنها بیاد دنبالم..اینکه تا خودشو ترگل ورگل کنه و بیاد اینجا شب میشه منم که نمیتونم منتظر باشم..این پسر یه کارشو نمیتونه بدون حرص دادن انجام بده..

پوفی کردم و راه افتادم..من نمیتونم صبر کنم بهتره تاکسی بگیرم..رفتم به خدمتش میرسم..

نگام به رو به رو بود که..پاهام چسبید به زمین..

از هر وقتی شیک تر و جذاب تر داشت با سرعت زیاد به سمتم میومد..ولی فقط لبخند رو لبش اذیتم میکرد..

چشمامو بستم و دوباره باز کردم و نگاهش کردم..تو اینجا چیکار میکنی آخه؟

رسید بهم..

یهو به خودم اومدم که تو بغلم بود و دستاش دور کمرم حلقه بود..

شوکه شدم..واقعا انتظار همچین حرکتی رو نداشتم..و همین طور انتظار این که یکتا رو اینجا ببینم..نمیتونستم حرفی بزنم..

با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم، گفت: آریا آریا آریا..سلام..کجا بودی تو؟

با تعجب نگاش کردم..هر چند چون سرش رو سینم بود، چشماشو نمیدیدم..این سوال یعنی چی؟

با اخم از بغلم بیرون آوردمش و گفتم: این چه کاریه؟

ولی اون دوباره خودشو انداخت تو بغلم..

سرشو بالا آورد و چونشو روی سینم فیکس کرد و با لبخند تک تک اجزای صورتمو نگاه کرد و گفت: دلم واسه صداتم تنگ شده بود..حتی واسه بداخلاقیات..

بعد از مکثی گفت: چطور تونستی  یه ماه صداتو ازم دریغ کنی؟

شوکه نگاش میکردم..چی داره میگه؟!!..فکر نکنم حالش خوب باشه..

-مطمئنی حالت خوبه؟

یکتا: خوب؟..عالیم..عالی..حالا که بعد از یه ماه دیدمت انتظار داری چطور باشم؟!!

نه دیگه مطمئنم این حالش خوب نیست..با اخم بیشتری از بغلم بیرون آوردمش..

-این کارا چیه؟..حواست هست کجا ایستادیم؟..این چرت و پرتا چیه میگی؟؟..اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟..آرشا کجاست؟

با همون لبخندش دستمو گرفت و حرکت کرد..

یکتا: جواب تموم سوالاتو میدم ولی اینجا نه..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 تیر 1397 10:53 ق.ظ
Excellent, what a blog itt iѕ! This webpage pгesents helpful іnformation to uѕ, keep іt uр.
شنبه 2 تیر 1397 08:09 ب.ظ
Ηi! I could have sworn I've beеn to tһiѕ site before
bᥙt ɑfter reading tһrough ѕome of the post I realized іt's new to me.
Anyhow, Ӏ'm definitely happy I found it and I'll be
bookmarking ɑnd checking ƅack ߋften!
شنبه 26 خرداد 1397 06:33 ب.ظ
You reаlly make іt seem so eaqsy along with y᧐ur presentation bսt I
fіnd this matter to be aсtually something wһich I believe I'd by no means understand.
Іt қind of feels too complicated and extremely extensive fоr me.
I аm ⅼooking forward ⲟn your subsequent post, I ԝill attempt tⲟ get
the cling of it!
سه شنبه 1 خرداد 1397 12:55 ق.ظ
I think the admin of this web page is actually working hard for his web page, since here every stufff is quality based information.
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 03:44 ب.ظ
I wanht to to thank you for this good read!! I definitely loved every bit of it.
I have got you bookmarked to look at new stuff you post…
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:41 ق.ظ
Aw, this was aan exceptionally good post. Spending somne timme
and actual effort tto make a reaoly good article… but
wuat caan I say… I hesitate a whole lott and don't mannage to gett anythijng done.
دوشنبه 17 مهر 1396 10:28 ب.ظ
یکتا تا اخر انقدر لوس می مونه؟
heliya-L . aynaz80
شنبه 15 مهر 1396 02:44 ب.ظ
ع____________الی
heliya-L . aynaz80 مرسی عزیزم
چهارشنبه 12 مهر 1396 03:12 ب.ظ
ممنون از نویسنده عزیز
سه شنبه 11 مهر 1396 06:59 ب.ظ
زهرا نیست من رمانتونو تو وبش می زارم
heliya-L . aynaz80 بی زحمت
دوشنبه 10 مهر 1396 06:44 ب.ظ
یکتا چه شخصیت لوس و مسخره ای داره
یکشنبه 9 مهر 1396 03:56 ب.ظ
از یکتا خوشم نمیاد
heliya-L . aynaz80
یکشنبه 9 مهر 1396 12:51 ق.ظ
سلام وبلاگ شماهم زیباست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ