تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت نوزدهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 25 مهر 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
پوزش بابت تاخیرمون
نظر یادتون نره ها
-ببین خانم کوچولو نه تو نه خونِوادَت نه هر خر دیگه ای که به تو مربوط میشه، پَشیزی واسم ارزش نداره..اگه واسه رفتار امروزت دلیل موجهی داری بهتره الان بهم بگی..(و با پوزخند ادامه دادم:) این مهربونیای یِهوییتَم بهتره بری خرج مجنونا و عاشقای دلخسته َت کنی چون.. با من فقط وقتتو هدر میدی..امیدوارم حداقل این دفعه بفهمی چی میگم..
و با پوزخندی که داشتم دستمو از پشت گردنش برداشتم و راست نشستم..
دوباره نفس عمیقی کشیدم..دستمو به سمت دستگیره بردم و درو باز کردم و پیاده شدم..
با این حرکتم یکتا که خشک شده بود، صاف نشست و نگام کرد..
به سمت درب راننده رفتم و درو باز کردم..حرکتی نکرد..
همینجوری نگام میکرد و نگاش میکردم..اخمام بیشتر رفت تو هم..
نه مثل اینکه این دختر همیشه دیر میگیره...
- پیاده شو دیگه..
هیچ کاری نکرد..لبامو بهم فشار دادم و بازوشو گرفتم و بیرون آوردمش.. به سمت درب شاگرد بردمش و به زور نشوندمش..
خودمم سریع نشستم و راه افتادم..
زیر چشمی نیم نگاهی بهش انداختم...ساکت به روبروش نگاه میکرد..انگار هنوز تو شوک بود..پوزخندی زدم..
من که میدونستم منتظر چی بود..حداقل از شناختی که این مدت ازش داشتم اینو فهمیدم..
تقریبا پنج دقیقه گذشته بود که صدای آروم یکتا رو شنیدم: میذاشتی من رانندگی کنم..تو که خسته ای..
پوزخندمو حفظ کردم..تا همین ده دقیقه پیش صداش پس کلش بود و حالا....
فقط خودم میدونم اینو چجوری باید سرجاش بنشونم..
حرفی نزدم..اونم دید به اندازه ی کافی گند زده..دستشو به سمت پخش برد و بعد از رد کردن چند تا تراک روی یکی نگه داشت..
چه بهتر که این کارو کرد حداقل دیگه صداشو نمیشنوم..
 
من حال این روزام دلگیره و خوش نیست هیشکی نمیفهمه
تو دردمو دیدی به روت نیاوردی چشات چه بی رحمه
من از نبود تو یه گوشه میشینم توی خودم میرم
از زندگی دورم هر ثانیه دارم رو به سقوط میــرم
من حال این روزام دلگیره و خوش نیست هیشکی نمیفهمه
تو دردمو دیدی به روت نیاوردی چشات چه بی رحمه
من از نبود تو یه گوشه میشینم توی خودم میرم
از زندگی دورم هر ثانیه دارم رو به سقوط میــرم 
تو عادتم دادی به حس رویاتو که فکر کنم هستی
چشامو میبستم با این خیال خام که دل به من بستی
من عاشقت بودم تا وقتی که شونت پشتمو خالی کرد
نیستی ببینی که له شده احساسم زیر هجوم درد
من حال این روزام دلگیره و خوش نیست هیشکی نمیفهمه
تو دردمو دیدی به روت نیاوردی چشات چه بی رحمه
من از نبود تو یه گوشه میشینم توی خودم میرم
از زندگی دورم هر ثانیه دارم رو به سقوط میــرم
 (ایمان غلامی-سقوط)
ترمز کردم و سه تا بوق  پشت سرهم زدم ...پیاده شدم و دستمو روی سقف ماشین گذاشتم و نگاهی به نمای خونه انداختم..
در باز شد و یوسف با عجله اومد سمتم..همون لحظه هم یکتا از ماشین پیاده شد..
یوسف: سلام آقا خیلی خوش اومدین رسیدن بخیر دلمون واستون تنگ شده بود!..سلام دخترم خوش اومدی..
یکتا سرشو تکون داد و انداخت پایین..
لبخند خسته ای بهش زدم: حالت چطوره؟
یوسف: دعاگوییم پسرم..
-لطفا چمدونو از صندوق عقب بردار..
چشمی گفت و برداشت و رفت داخل..دستی به چشمام کشیدم و ماشینو دور زدم و به سمت در رفتم..
یکتا: آریا..
ایستادم..نه مثل اینکه این دختر هنوز از رو نرفته..با مکث برگشتم سمتش..
یکتا: همینجوری میری؟
دستامو فرو کردم تو جیبم و سرمو رو به آسمون گرفتم..بعد از مکثی سرمو آوردم پایین و نگاه بی تفاوتمو بهش دوختم..
-پس چجوی باید برم؟..
نزدیک تر اومد: امروز من و تو.....
صدای یوسف حرفشو قطع کرد..
یوسف: شما که هنوز تو خیابون ایستادین..الان خیلی خسته این بیاین داخل هوا گرمه پسرم بهتره خانومتو بیاری داخل!..
پوزخندی اومد گوشه ی لبم..خانومم..هه..
تو دلم از یوسف تشکر کردم بابت حضورش..
همونطور که نگام به یکتا بود گفتم: نه یوسف یکتا الان داره میره خونه ی خودش..نمیاد..
و با پوزخندی گفتم: من وقتی خیلی خسته باشم از سگم بدتر میشم..بهت پیشنهاد میکنم زیاد دور و برم پیدات نشه..
و برگشتم که برم ولی دوباره رومو به طرفش کردم و گفتم: راستی یادم رفت بگم سریع تر برو خونه که یه وقت پدر نگران نشن..و درضمن از طرف من به ایشون سلام فراوون برسون و عذرخواهی کن که نتونستم ببینمشون..و.. اگه دوست داری دلیلش رو هم بگو..نـامزد عزیزم..
و با پوزخندم رومو ازش برگردوندم و پامو تو حیاط گذاشتم..لحظه ی آخر چشمای بسته و دست مشت شده اش رو دیدم..ولی من الان فقط به یه چیز فکر میکنم... خــواب بدون مزاحم!!





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 تیر 1397 07:24 ق.ظ
Usefull info. Lucky me I discovered yoᥙr web site Ƅʏ chance, and Ӏ'm stunned whу thius
twist of fate ɗid not took ⲣlace in advance!
Ι bookmarked it.
سه شنبه 29 خرداد 1397 06:57 ق.ظ
wboah tһis blog іs ցreat i ⅼike studying уour articles.
Keeep uр thе gгeat work! Yοu қnow, a ⅼot of people are hunting around f᧐r this information, yoᥙ cоuld helρ them ɡreatly.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 07:22 ق.ظ
Hello mates, nice paragfaph and pleasan urgingg commented
here, I am iin facft enjoyinng by these.
جمعه 5 آبان 1396 08:58 ق.ظ
خدا قوت دلاوران
heliya-L . aynaz80 مرسی
پنجشنبه 4 آبان 1396 01:59 ب.ظ
بالاخره موفق شد بخوابه
سه شنبه 2 آبان 1396 04:46 ب.ظ
مرسی عالی بود
heliya-L . aynaz80
شنبه 29 مهر 1396 02:17 ب.ظ
چهارشنبه 26 مهر 1396 04:04 ب.ظ
ممنون که سرزدید سپاسگزارم

سه شنبه 25 مهر 1396 10:13 ب.ظ
Yes yes its great
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی