تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیستم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 7 آبان 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
منتظر یه اتفاق برای خوشحال شدن نباش.. 
خودت دلیل خوشحالی باش.. 
نظر لطفا
********
کلید رو توی قفل چرخوندم و درو باز کردم..
کتمو از تنم درآوردم و روی اولین مبل پرت کردم و به سمت آشپزخونه رفتم..
در یخچالو باز کردم و بطری آب رو برداشتم و سرکشیدم..
 زنگ خونه به صدا دراومد..بطری رو سرجاش گذاشتم و وارد سالن شدم..از دیوار شیشه ای نگاهی به حیاط انداختم..
آرشا داشت با یوسف حرف میزد..
به اتاق رفتم و لباسام رو با یه شلوارک عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم..
روی کاناپه ی روبروی تی وی خودمو انداختم و با کنترل شروع کردم به بالا پایین کردن کانالا..
بعد دو دقیقه صدای آرشا رو شنیدم..
آرشا: سلام مجدد..کجایی؟..بیا که نورچشمت یه بار دیگه اومد..
وارد سالن شد و خودشو کنار من پرت کرد..
-واسه چی اومدی اینجا؟..همین الان همو دیدیم..
آرشا: ای بابا ضدحال نزن دیگه..تو که پیش مامان بابا اومدی تا فقط گوش من بیچاره رو بکشی..فرصت نشد کمی از دلتنگی هامو برطرف کنم..مامانم که ماشاا... اصلا از کنارت جم نمیخورد..
پوزخند زدم: تو هم که چقدر دلتنگ بودی..
لحنش دلخور شد: ا..آریا..اینجوری نگو دیگه..چند دفعه باید بهت بگم..بابا من آماده، پنج دقیقه مونده بود تا پرواز بشینه که یکتا یهو از آسمون افتاد رو سر من..ازم سوال کرد منم جوابشو دادم..چنان ذوقی کرد که خودمم موندم..بعدشم اصن به من مجال حرف زدن نداد و گفت من خودم میرم دنبالش تو نمیخواد بیای و گازو گرفت و رفت..من خودم مشتاق بودم زودتر ببینمت..
-اینارو یه دفعه گفتی..
اخماشو کشید تو هم و گفت: آریا لطفا منو وارد مشکلات خودت و یکتا نکن..اصن من از همون روز اول فهمیدم این دختره میزون نیست..خودمم تعجب کردم چرا انقدر زود برگشت..
با تعجب نگاش کردم و گفتم: برگشت؟..مگه کجا رفته بود؟..
نگام کرد و گفت: تهران..روز بعد رفتن تو، اونم رفت..
-چرا؟
شونه هاشو انداخت بالا و شروع کرد به تخمه شکستن..
نگامو ازش گرفتم و به فیلم دوختم..ولی تو سرم هزار جور فکر بود..
"-دا..داری..برمیگردی؟"
"-چطور تونستی یه ماه صداتو ازم دریغ کنی؟"
"-دلم واسه صداتم تنگ شده بود"
عصبی دستمو به صورتم کشیدم..نه..نه..این دختر توی زندگی من کوچکترین نقشی نداره و نخواهد داشت..

*آیناز*
هلیا: بچه ها شکمم دیگه داره اِرور میده بدویین بریم..
با هم به طرف سلف رفتیم..یه میز انتخاب کردیم و نشستیم..ستاره رفت چندتا چیز میز بگیره بخوریم..
هلیا همونطور که لم داده بود رو صندلی، گفت: احساس میکنم دیگه بوی ترشیدگیم داره بلند میشه..
با ابروی بالا رفته گفتم: چیشد یهو بوی تو بلند شد؟ 
ستاره با دستای پر برگشت و نشست..
ستاره: کی بو میده؟!
هلیا چشم غره ای رفت و گفت: بی تربیت بوی من چیه ؟!..منظورم اینه که خواستگارام کمتر شده..
با خونسردی قهوه و کیک شکلاتیمو برداشتم و شروع کردم به خوردن..
نگار با دهن پر گفت: اووووو..اینو نیگا..عزیزم بوش خیلی وقته بلند شده منتها حس بویایی خودت ضعیفه..آخه دیگه پسرا به چه امیدی بیان طرفت؟..
لقمشو قورت داد و گفت: همون مسعود بدبخت چقدر خودشو به در و دیوار کوبید که حداقل یه شماره ازت بگیره..ندادی که..یا اون پسره کی بود قیافش شبیه بوقلمون بود؟!..سال اولیم بود..آهان پویان..انقدر التماست کرد آخرشم دید خودش خیلی از تو سر تره بیخیالت شد!..
خندیدیم..
هلیا صاف نشست و با حرص گفت: زهرمار بیشعورا..اون بوقلمون از من سر تر بود؟..غلط کرده با تو!..اون مسعودم زیادی اُمّل بود..والا..موقع ابراز علاقه نبودین که چه سوتی داد..گفت خواهرم من به شما علاقه دارم!..یعنی اون لحظه بدجور حس گاز زدن زمین اومده بود سراغما..ولی تقصیر خودشم نبود بیچاره عادت کرده بود دیگه به هر دختری میرسید میگفت خواهرم خواهرم..
- پارسال فارغ التحصیل شد نه؟
سرشو تکون داد..
ستاره: حالا هلیا یه جوری میگه دارم میترشم که انگار ما الان شیش تا بچه داریم و اون هنوز سینگله..
با حالت تدافعی گفتم: هوی خواهشا منو وارد اکیپ ترشی سازیتون نکنین!..من خودم به شخصه فقط خواستگار از سروکولم بالا میره..میبینین که؟!!
هلیا سرشو مسخره تکون داد و گفت: بله میدونیم چون تو منحصر به فردی!!
ستاره: خب همکاران گرامی حالا اگه از این مذاکره به نتیجه ای کارساز رسیدید، لطف کنید و قهوتونو کوفت کنید که سرد شد!..
به ساعتم نگاهی انداختم..
-هنوز ده دقیقه تا کلاس مونده که..
ستاره: چه ربطی داره؟..پاشو بریم من جزوه هام دست اکبریه باید ازش بگیرم..
بعد از خوردن قهوه، به کلاس رفتیم و منتظر نشستیم تا استاد بیاد..
داشتم جواب سوال نگارو میدادم که صدای دختری به گوشم رسید..کمی که دقت کردم دیدم شیواست..مزخرف ترین و حوصله سر بر ترین دختر کلاس..
شیوا: میبینی مونا؟..شانس مردمو میبینی؟..طرف با دختری که آبش اصن با بقیه دخترا تو یه جوب نمیره، رابطه ی صمیمی داره..دختری که فقط با پسراست و واسش له له میزنن..کی؟..یکتا معارف..اونوقت من نمیدونم این نعیمی که باهاشه، آیا د*و*ج*ن*س*ه ست؟..یا چیزی داره که بقیه دخترا ندارن؟
مونا: مطمئنا اینم الان یکیه عین یکتا..وگرنه خیلی کم پیش میاد که یکتا با یه دختر اونم دو سال رفیق باشه..
شیوا: آره بابا..جدیدا هم خبر نامزدی یکتا نصف دانشگاهو ترکونده..
صداش متعجب شد: واقعااا؟..جدی میگی؟..یکتا نامزد کرده؟
شیوا: آره بابا دو ماهه..چطور نفهمیدی؟
مونا: اصلا فکرشم نمیکردم بخواد ازدواج کنه..
شیوا: منم وقتی شنیدم نزدیک بود شاخ دربیارم..حالا جدا از اینا..میگن پسره از آلمان اومده خواستگاریش..میفهمی آلمااااان..
مونا: یعنی اونجاییه؟!
شیوا: اینشو دیگه نمیدونم..
مونا: کمتر از اینم لیاقت یکتا رو نداره..حالا دیگه خوش به حال نعیمی هم شده..تا قبل این، افتخار میکرد که من با یکتا معارفم و فلان..ولی حالا میتونه پسره رو هم بِــ....
چرندیات بی سروتهشون با اومدن استاد به کلاس، نصفه موند..
نفس عمیق کشیدم..دیگه داشتم از عصبانیت کبود میشدم..احمقا چه فکرای مزخرفی که نمیکنن..حسودای بدبخت...دلم میخواست همین الان پاشم برم کله ی دوتاشونو بگیرم و تمام رخ با همه ی قدرتم بکوبونم به هم..
حیف که استاد اومد..حیف..وگرنه از من بعید نبود فکرمو عملی نکنم..
چون از عقب فقط یه صندلی با ردیف ما فاصله داشتن، حرفاشونو واضح میشنیدم.. بدجور حرفاشون اعصاب نازنینمو خط خطی کرده بود..بدجور..
تقریبا یک ساعت از تایم کلاس گذشته بود..
صدای ویز ویز میومد ولی نمیدونستم از کجاست..حالا اعصاب منم داغون..
هلیا: خاک عالم تو اون سرت کَر شدی؟..دهنم کف کرد بس که دارم پیس پیس میکنم!..الو صدام میاد؟
صداش خیلی آروم بود..پس ویز ویز از این پشه بود..
با ولوم پایین گفتم: خفه شو دیگه..تا دو ساعت دیگه تحملت نمیاد؟
یهو صدای استاد بلند شد: نعیمی و صادقی چه خبره اونجا؟
زیرلب گفتم: اَی سگ تو روحت..
هلیا: هیچی استاد پاراگراف دومـ...
استاد خیلی خونسرد گفت: بیرون..نظم کلاس رو بهم میزنید..
با حرص جزوه و خودکارام رو پرت کردم تو کیفم و بلند شدم و از کلاس خارج شدم..
اون از پنجشنبه که اون نصرتی اختاپوس الکی بیرونم کرد، اینم از شنبه که این سجادی بیرونم کرد..باز فردا سر چی بیرونم میکنن نمیدونم..
ماشاا... اگه مامان و بابام بفهمن دخترشون داره با موفقیت یکی یکی پله های ترقی رو طی میکنه، باید کلاشونو بذارن بالاتر!
صدای هلیا رشته ی افکارمو پاره کرد..نه دیگه خیلی شبیه رمانا شد..بهتره بگم غارغار هلیا رو مخم سوهان کشید..
هلیا : عقده ای...نظم کلاس رو بهم میزنید بیرون..برو بابا نظم کلاس کیلو چنده؟
-ببند دهنتو دو دقیقه نمیتونستی به اون فک بدبختت استراحت بدی؟..حتما باید سر کلاس ویز ویز کنی؟
با نگاه عاقل اندر نمیدونم چی چی گفت: یه جوری میگی سر کلاس انگار حواست به کلاس بود..
-نبود؟
هلیا: نه پس بود..از موقعی که سجادی وارد شد اخمات تا نوک بینیت بود..پیس پیس میکردم تا بپرسم چه مرگته خو..
دوباره یاد چرت و پرتای اون دوتا افتادم..
بهش گفتم بریم رو نیمکت بشینیم..واسش حرفاشونو گفتم..
سرشو انداخت پایین  نفسشو بیرون داد..روشو طرفم چرخوند و گفت:





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 تیر 1397 08:30 ق.ظ
What's Going doѡn i aam neԝ to thіs, I stumbled սpon thіs I have
discovered It positively ᥙseful aand it һаs
helped me oսt loads. І hope tоo give a contribution & aid ߋther սsers ⅼike
іts aided me. Ԍreat job.
پنجشنبه 31 خرداد 1397 11:13 ب.ظ
What a information of un-ambiguity ɑnd preservenss оf
valuable experience гegarding unpredicted feelings.
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 11:08 ق.ظ
Today, I went to the beach front with my children. I found a
seea shell and gave it to my 4 yea old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put thee shell to
her ear and screamed. There was a hermit crab inside andd it pinched her ear.
She never wants tto go back! LoL I know this iis completely off topic but I had
to tell someone!
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 08:30 ب.ظ
This blo was... how do I say it? Relevant!! Finally I have found
something which helped me. Thanks a lot!
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 05:25 ب.ظ
Having read this I thought itt was really informative.
I appreciate you spnding some ttime aand energy too pput tis inormation together.
I one again find myselff sppending a lot of time both reading annd commenting.
Butt soo what, it wwas stilpl worgh it!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:07 ق.ظ
Goood article! We aare linking to thijs particularly greawt post oon ourr site.
Keep up tthe ggreat writing.
سه شنبه 23 آبان 1396 10:31 ب.ظ
ادامه ی رمانو میشه زودتر بذارید؟؟
شنبه 20 آبان 1396 12:15 ب.ظ
سلام و درود خدمت شما هلیا و ایناز عزیز و دوست داشتنی حال شما؟؟ خسته نباشین مثل همیشه عالی لطفا قسمت جدید و زود بزارین ممنون موفق و شاد باشین
heliya-L . aynaz80 ممنون عزیزم چشم
دوشنبه 15 آبان 1396 12:20 ب.ظ
موفق باشین
heliya-L . aynaz80
چهارشنبه 10 آبان 1396 10:34 ب.ظ
big like
چهارشنبه 10 آبان 1396 10:12 ب.ظ
مرسی عزیزم قسمتا دیگه رو هم زودتر بذار
چهارشنبه 10 آبان 1396 03:15 ب.ظ
آفرین بسیار زیبا
سه شنبه 9 آبان 1396 05:34 ب.ظ
خیلی عالیه قسمت جدیدو زودتر بذار
heliya-L . aynaz80 باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی